تبليغاتX
براي ثبت در تاريخ-آرشيو

چهارشنبه 1388/06/04

آیا تاکنون نام "سرهنگ ساندرس" را شنیده‌اید؟ می‌دانید او چگونه یک امپراطوری بزرگ که او را میلیونر کرد، بنا نهاد و عادت‌های غذایی ملتی را تغییر داد؟

زمانی که شروع به فعالیت کرد، مرد بازنشسته‌ای بود که طرز سرخ‌ کردن مرغ را می‌دانست، همین و بس !!!

نه سازمانی داشت و نه چیز دیگر. او مالک رستوران کوچکی بود و چون مسیر بزرگراه اصلی را تغییر داده بودند، داشت ورشکست می‌شد...

اولین چک تأمین اجتماعی را که گرفت، به‌ این فکر افتاد که شاید بتواند از طریق فروش دستورالعمل سرخ‌کردن مرغ، پولی به ‌دست آورد.

بسیاری از مردم هستند که فکرهای جالبی دارند اما "سرهنگ ساندرس" با دیگران فرق داشت. او مردی بود که فقط درباره‌ی انجام کارها فکر نمی‌کرد بلکه دست به عمل می‌زد. او به راه افتاد و هر دری را زد، به هر صاحب رستورانی، داستان را گفت:

"من یک دستورالعمل عالی برای طبخ جوجه در اختیار دارم و فکر می‌کنم اگر از آن استفاده کنید، میزان فروش شما بالاتر خواهد ‌رفت و می‌خواهم که درصدی از افزایش آن فروش را به من بدهید."

البته خیلی‌ها به او خندیدند و گفتند: "راهت را بگیر و برو."

آیا "سرهنگ ساندرس" مایوس شد؟ به هیچ‌وجه.

هر بار که صاحبان رستوران، دست رد به سینه‌اش می‌زدند، به‌جای این‌که دلسرد و بدحال شود، به ‌سرعت به این فکر می‌افتاد که دفعه‌ی بعد چگونه داستان خود را بیان کند که مؤثر واقع شود و نتیجه‌‌ی بهتری به‌دست آورد.

به‌نظر شما "سرهنگ ساندرس" پیش از این‌که پاسخ مساعد بشنود چندبار جواب منفی گرفت؟

 

او 1009 بار جواب رد شنید تا سرانجام یک نفر به او پاسخ مثبت داد!!!

 

او 2 سال وقت صرف کرد و با اتومبیل کهنه‌ی خود، شهرهای کشورش را گشت. با همان لباس سفید آشپزی شب‌ها روی صندلی عقب اتومبیل خود می‌خوابید و هر روز صبح با این امید بیدار می‌شد که فکر خود را با فرد تازه‌ای درمیان بگذارد.

به نظر شما چند نفر ممکن است در مدت 2 سال، 1009 بار پاسخ منفی بشنوند و باز هم دست از تلاش برندارند؟!

خیلی‌کم؛ به این‌دلیل که در دنیا فقط یک "سرهنگ‌ ساندرس" وجود دارد.

بیشتر مردم طاقت 20 بار جواب منفی را هم ندارند چه رسد به 100 یا 1000 بار!

با این وجود گاهی تنها عامل موفقیت همین است.

 

اگر به موفق‌ترین مردان تاریخ بنگرید یک وجه مشترک در میان همه‌ی آنان پیدا می‌کنید:

"آنان از جواب رد نمی‌هراسند، پاسخ منفی را نمی‌پذیرند و اجازه نمی‌دهند هیچ عاملی، آنان را از عملیکردن نظرها و هدف‌هایشان باز دارد."  


جمله روز :  کسی که در تکاپوی دست‌یابی به هدفی کوچک باشد، باید کمی از خود مایه بگذارد ولی آن کسی که در جست‌وجوی هدفی متعالی و بزرگ است، باید هر آن‌چه در توان دارد، در طبق اخلاص بگذارد و تقدیم کند. "جیمزآلن"

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اربابي در 9:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/06/02

روزنامه انديشه‌نو مجددا منتشر مي‌شود

 
سردبير روزنامه در گفت‌وگو با ايلنا:
روزنامه انديشه‌نو مجددا منتشر مي‌شود


در دور جديد انتشار روزنامه با حفظ اكثريت اعضاي تحريريه قبلي و اضافه شدن نيروهاي جديد و حرفه‌اي تلاش داريم تا روزنامه‌اي در شان حزب اسلامي كار منتشر كنيم.

روزنامه انديشه نو از روز سوم تيرماه در 12 صفحه و به قيمت 200 تومان منتشر مي شود .
علي شيرازي‌نسب سردبير روزنامه انديشه‌نو در گفت‌وگو با خبرنگار ايلنا با اعلام انتشار مجدد روزنامه انديشه‌نو افزود: اين روزنامه از فردا سوم شهريور در 12 صفحه در دكه‌هاي روزنامه‌‏فروشي عرضه مي‌شود.
شيرازي‌نسب ادامه داد: در دور جديد انتشار روزنامه با حفظ اكثريت اعضاي تحريريه قبلي و اضافه شدن نيروهاي جديد و حرفه‌اي تلاش داريم تا روزنامه‌اي در شان حزب اسلامي كار منتشر كنيم.
وي افزود: اين روزنامه ارگان رسمي حزب اسلامي كار و به مدير مسئولي حجت‌الله حاجبي در تيراژ 60 هزار نسخه منتشر مي‌شود.
شيرازي‌نسب اضافه كرد: در دور جديد روزنامه توزيع شهرستان‌ها يكي از اولويت‌هاي اصلي ماست.
گفتني است روزنامه انديشه‌نو در 12 صفحه و به قيمت 200 تومان از صبح فردا منتشر مي‌شود.
نوشته شده توسط اربابي در 4:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/06/01

سوگ نامه‏ای برای توقیف روزنامه اعتمادملی

مرگ پدر؛ در نبود برادر

تقدیم به «محمد قوچانی» عزیز و دیگر همکارانم که سوگوار توقیف روزنامه «اعتماد ملی» هستند.

روزنامه «اعتمادملی» توقیف شد. خبری که برای همه فقط خبر است و برای ما آوار. آواری که فرو می‏ریزد و درد آن نه تنها عمق وجودمان را فرا می‏گیرد، بلکه خانواده‏هایمان را هم سوگوار می‏کند. سوگواری ای همچون عزاداری برای از دست دادن یک عزیز که نان آور خانواده هم هست. در این روزها میزهای تحریریه و خاموش بودن چراغ‏ها، همچون رخت و لباس پدری است که فاجعه رفتن همیشگی او را برابر چشمانمان زنده می‏کند. هر تماس تلفنی برای پرسیدن اصل ماجرا، همچون تسلیت گفتن آشنایان در مراسم ختم می‏ماند که نه تنها آراممان نمی‏کند، بلکه داغ مان را هم تازه نگاه می‏دارد. در این ایام فقط فرزند بزرگ خانواده است که می‏تواند تسلای خاطر بازماندگان را فراهم آورد و اشک‏های فرو خفته او توان مقابله با درد مرگ را دارد. اگر آن فرزند بزرگ خانواده هم نباشد؛ چه خواهد شد؟!

آن روز که «شرق» توقیف شد و «هم میهن» در سن 40 روزگی خود به محاق توقیف رفت و «شهروند امروز» در اوج جوانی و باروری با یک نامه، دیگر منتشر نشد، فقط یک نفر بود که اشک ما را دید و با ما همچون یک برادر گریست، همدردی کرد و گفت: بار دیگر بر روی پاهایمان می‏ایستیم و می‏نویسیم. می‏نویسیم از آنچه به آن باور داریم. از آنچه که از آن حقیقت می‏بارد و رنگ نفاق، تزویر و تملق در آن جایی ندارد. این برادر بزرگتر اکنون در میان ما نیست که ما را در آغوش بگیرد و امید را در میان ما به ارمغان آورد. او نیست که اگرچه از ما سوگوارتر باشد، اما در کنار گریه شبانه خود، لبخندی را برای ما به همراه آورد و درد ما را فرو بکاهد.

«محمد قوچانی» تنها کسی بود که درد ما را می‏شناخت؛ چرا که خود او همچون ما طعم بیکاری را چشیده بود و با تمام وجود داغ آن را حس کرده بود. به یاد دارم، روز را که «هم میهن» توقیف شد و همچون آواری نفس مان را بند آورد. آغوش گرم محمد بود که به داد ما رسید. او به ما گفت: هر طوری شده‏است، نمی‏گذارم بیکار بمانید. اگرچه خود او می‏دانست که این سخن، شاید قطعی نباشد، اما می‏گفت تا درد مرگ عزیز، ما را از درون همچون موریانه‏ای نخورد و تهی نکند. «شهروند» هم که توقیف شد، محمد در کنار ما ناراحت بود، ابراز نگرانی می‏کرد و به دنبال دریچه‏هایی می‏گشت تا راهی برای ما و خودش باز کند. اما امروز او نیست. محمد نیست که در این ایام سخت، مونس و همدرد ما باشد و همچون گذشته ما را تسکین دهد.


امروز نه تنها درد مرگ روزنامه، ما را سخت گریان و سوگوار کرده‏است، بلکه نبود محمد هم همچون نمکی بر روی زخم، وجودمان را سست و ضعیف کرده‏است. اگرچه در این ایام، تنهایی مان بدون سردبیر، هر روز حس شدنی بود، اما در این چند روز گویی گم گشده مان نبودش بیش از گذشته احساس می‏شود. واقعا چه چیزی می‏تواند ما را در مرگ عزیز، در بند کردن برادر و فشار، بازداشت و مرگ دیگر اقوام و خویشان آراممان کند؟ چگونه این همه اذیت و آزار را می‏توانیم تحمل کنیم و لب بر روی لب بگذاریم و حتی اشک و بغضمان را مخفی نگاه داریم؟

نوشته شده توسط اربابي در 10:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •