یکشنبه 1388/04/28
مناجات گنجشک با خدا
گنجشک
با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را
از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من
تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را
در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با
من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من
گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و
چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی
ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه
هایش ملکوت خدا را پر کرد …
سه شنبه 1388/04/23
پندهایی از دالايي لاما
۱. به خاطر داشته باش که عشقهاي سترگ ودستاوردهاي عظيم، به خطر کردنها و ريسکهاي بزرگ محتاجند.
۲. وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.
۳. اين سه ميم را از همواره دنبال کن:
. محبت و احترام به خود را
. محبت به همگان را
. مسئوليت پذيري در برابر کارهايي که کرده اي
۴. به خاطر داشته باش دست نيافتن به آنچه ميجويي گاه يک شانس بزرگ است.
۵. اگر مي خواهي قواعد بازي را عوض کني اول قواعد را بياموز.
۶. به خاطر يک مشاجرۀ کوچک، ارتباطي بزرگ را از دست نده.
۷. وقتي دانستي که خطايي مرتکب شده اي، گامهايي را پياپي براي رفع آن
خطا بردار.
۸. بخشي از هر روز خود را به تنهايي گذران.
۹. چشمان خود را نسبت به تغييرات بگشا، اما ارزشهاي خود را به سادگي در
برابر آنها وانگذار.
۱۰. به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترين پاسخ است.
۱۱. شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بيشتر عمر کردي، با يادآوري زندگي
خويش دوباره شادي را تجربه کني...
۱۲. زيرساخت زندگي شما، وجود جوي از محبت و عشق در محيط خانه و خانواده
است.
۱۳. در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها
به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.
۱۴. دانش خود را با ديگران در ميان گذار؛ اين تنها راه جاودانگي است.
۱۵. با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش.
۱۶. سالي يک بار جايي برو که تا کنون هرگز نرفته اي.
۱۷. بدان که بهترين ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نياز شما به هم
سبقت گيرد.
۱۸. وقتي مي خواهي موفقيت خود را ارزيابي کني، ببين چه را از دست داده
اي که چنين را به دست آورده اي...
۱۹. در عشق و آشپزي، جسورانه دل را به دريا بزن.
دوشنبه 1388/04/22
يادداشتهايي از يك دوست؛ اثر آنتوني رابينز
ممكن است
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.
همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!
او پاسخ داد: ممكن است.
روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
او گفت: ممكن است.
پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.
همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.
او پاسخ داد: ممكن است.
فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
او گفت: ممكن است.
و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...
