تبليغاتX
براي ثبت در تاريخ-آرشيو
به همين سادگي رفت

خاتمي رفت. رفتنش مثل آمدنش، براي من غيرمنتظره بود. انتظار نداشتم بيايد. چون پيشا پيش معلوم بود اين انتخابات، انتخاباتي ديگر است. انبوه فتنه ها که در کمين آمدنش بودند، به هر عاقلي مي گفت که آمدن به صلاح نيست. اما او شجاعانه آمد. رفتنش نيز اما براي من غيرمنتظره بود. گردبادي که در آستانه اولين حرکت هاي تبليغاتي اش برخاست، عقل و هوش را از سر هر انسان متوسط جوياي نام و نان و مقامي مي برد. اما او شجاعانه رفت. احساس اندوه عميقي از خبر رفتن او دارم. بگذاريد از مقدمه يي شروع کنم مبادا که قلم به رغم خواست من راه مداهنه پيش گيرد.سياست يک چهره ژانوسي است مثل همه جنبه هاي ديگر زندگي. عميق ترين رذائل را با والاترين فضايل انساني توامان دارد. به همين جهت گاه داني است بيش از آنچه بينديشي و گاه چنان عالي که در تصور فرد انساني نمي گنجد. جالب اين است که سرشت سياست تنازع است و تصادف. در صحنه پرآشوب سياست يکباره دست تصادف تو را از اوج والايي به حضيض ذلت پرتاب مي کند و از اوج ذلت به قله فضيلت. به ظاهر همه چيز از تصميم هاي کوچک آغاز مي شود. اما همين تصميم هاي کوچک، بزرگ مي شوند. فرد را به يک چهره قديس يا يک جبار بدل مي کنند. گاه والا و گاه به شدت پست. نه افراد آنچنان في نفسه بزرگ اند و نه اينچنين في نفسه پست و فرومايه. سر اين همه بزرگي رذيلت ها يا فضيلت ها را در سرشت سياست بجوييد. سياست ميدان بزرگ خير و سرنوشت عمومي است. جايي است که افراد و مساله هاي کوچک آنها در حيات کلي جماعت ذوب شده و امري بزرگ را آفريده است. کردارهاي کوچک، خوب يا بد، صدها هزار برابر مي شوند. آنجاست که يک کردار راست به يک حماسه انساني بزرگ و يک خطاي کوچک به يک شقاوت عظيم بدل مي شود.خاتمي يک تصميم کوچک گرفت. قرار بود در رقابت هاي انتخاباتي حاضر باشد. حالا تصميم گرفته است که نباشد. رفت. به همين سادگي. اما فقدانش در ميدان رقابت، سياست را پر از يک حضور مبارک مي کند. حضور ارزش هاي والا. چون عادت نداشته ايم که کسي از ميدان سياست به انتخاب خويش برود. ديگران يا هستند و اصولاî فرض بر نبودشان نيست حداکثر اين است که از يک مقام عالي به يک مقام عالي ديگر نقل مکان کنند و وحشت زده به تداوم مناسبات موجود بينديشند، يا نيستند و با چشماني شهوت زده در انتظار ورود به اين ميدان هستند. اينان عقل و خرد و هوش و گاه دار و ندار و جان و مال خود را در راه آن وحشت يا اين شهوت کور کننده از دست مي دهند. خاتمي تصميم کوچکي گرفت. فقط رفت. اما اين رفتن به معناي گشودن پنجره يي به يک افق تازه بود. با رفتنش بسياري از آنچه را از ميدان سياست رفته بود، به ميدان سياست فراخواند. رفتن خاتمي مثل فقدان پرشکوهي است که از ارزش هاي والاي انساني خبر مي دهد و همين است که اندوهبار است اما اندوهي پرشکوه. از جنس ماتم و مصيبت نيست. از جنس اندوه عميق انساني است که به همان اندازه غم، احساس امنيت و امان و زندگي نيز در آن موج مي زند. سياست اينچنين است که يکباره خصلتي تازه از خود نشان مي دهد. سياست اغلب صحنه رقابت کوته انديشاني است که نام و نان خود را به بازي با مصالح عموم بسته اند. چنين است که اهل هنر و ادب و فرهيختگي و فضيلت اغلب راه خود را از ميدان سياست به عزلت و کنج فضيلت هاي فردي مي کشند. اما يکباره رنگ عوض مي کند و آنچه داني بود به صحنه تجلي ارزش هاي پاک و عالي انساني بدل مي شود. آنگاه هر اهل فضيلت گوشه نشيني را به سخره مي گيرد و به ميدان تجلي عرصه سياست متوجه مي کند. همين چهره ژانوسي فضيلت و رذيلت است که به سياست وجهي افشاگر مي بخشد. گاه در عمق رذائل متعارف، فضيلت هاي کوچک بزرگ مي شوند و آينه کردار مردم مي شوند. الگوها ساخته مي شود و چهره هاي فاني در تصوير مردم به چهره ها و خاطرات ماندگار بدل مي شوند چنان که از منظر اين فضايل نيز نقاب از چهره رذيلت ها برگرفته مي شود و آنچه در پس پشت تحليل و مصلحت انديشي ها و گفت وگوها، هزار نقاب و لباس مبدل بر تن داشت، عريان مي شود و خطاهاي کوچک مثل رذائل بزرگ انساني پديدار مي شود. قصدم به هيچ روي اين نيست که از خاتمي اسطوره بسازم و او را به يک قهرمان اسطوره يي بدل کنم. خاتمي انسان متوسطي است مثل ديگران. اما اين فرصت را دارد که در صحنه سياست تصميم هاي کوچک و صادقانه يي بگيرد.
اين سرشت و موقعيت سياست است که او را بزرگ و فضايل فردي او را به يک سرمايه جمعي بدل مي کند. تقصير از او نيست که در اين زمينه تنهاست. درخشش او ناشي از قاعده ندرت است. چنين است که از رفتن او احساس اندوه عميقي دارم؛ اندوهي که به هيچ روي از جنس ماتم نيست. بلکه با رگه هايي از نشاط ناشي از امنيت و ايمان نيز توام است.
اهل سياست ما تازه درمي يابند که تنازع و رقابت فضيلت سياست است. البته از سر ناچاري پذيرفته اند. هر چه تلاش کرده اند همه را ذيل يک پرچم و شعار درآورند به نتيجه نرسيدند و شعار وحدت و يکپارچه شدن را ناکام يافتند. از سر ناچاري به ضرورت رقابت در صحنه سياسي تن در داده اند. اما واقع اين است که رقابت فضيلت عرصه سياسي است. رقابت شرط خردورزي است و خرد سياسي در نتيجه تنازع و رقابت گروه هاي گوناگون است که باليده مي شود.
اما تنازع سياسي به تبع چهره ژانوسي رذيلت و فضيلت دو سنخ متفاوت دارد. رفتن خاتمي همه ما را از يک سنخ به سنخ ديگر فراخواند. اجازه بدهيد در زمينه اين دو سنخ توضيحي عرض کنم.
ارزش ها، منافع جمعي و گروهي، آرمان هاي سياسي همه از جنس سياسي اند و همه مقتضي همان دو چهره ژانوسي رذيلت و فضيلت. اين همه گاه از زاويه رذائل خود با يکديگر رقابت مي کنند و گاه از زاويه فضايل. اگر سنخ اول حادث شود، رذيلت، رذيلت مي افزايد و اگر سنخ دوم، فضيلت فضيلت زا مي شود.
در صورت اول، بازيگران هر روز حقيرتر و کوچک تر و فرومايه تر مي شوند و در صورت دوم، بازيگران هر روز بزرگ تر و باليده تر و والاتر. عرصه سياسي ما عرصه رو به فزوني گرفتن سنخ اول است. رقابت هست.
رقابتي که هر روز دامن گسترتر از پيش مي شود. اما حاصل کوچک و حقير شدن همه بازيگران، امور و انگيزه ها و مسائل و مصايب فردي و خصوصي هر روز بيش از پيش مياندار ميدان رقابت سياسي مي شوند.
اما خاتمي با رفتنش سياست را به رقابت از جنسي ديگر فراخوانده است.
او تصور مي کرد باقي ماندنش در فضاي پرفتنه امروز به معناي تشديد فضاي رقابت از سر رذالت هاست. حال به عنوان کسي که رفته و در اين ميدان منفعتي براي او متصور نيست از همه مي خواهد که کمي هم از منظر فضايل متکثر و ناسازگار انساني رقابت کنند.
کمي هم سياست را به تنازع ميان حوزه ها و قلمروهاي ناسازگار فضايل انساني بدل کنند. او رفت تا نشان دهد مي توان هم رفت. پس اگر نمي رويم و مانده ايم بايد توجيهي براي آن دست و پا کنيم؛ توجيهي که ماندن را به يک فضيلت و شجاعت سياسي بدل کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط اربابي |