تبليغاتX
براي ثبت در تاريخ-آرشيو
با احترام به چنگیز جلیلوند

پل نیومنی که ما می‌شناسیم فرق می‌کند

آن روز‌های برهوت سینما، روز‌های حسرت را به یاد می‌آورم. روزهایی که در تمنای یک فیلم، فقط یک فیلم خوب، بایستی بارها دزدکی از در و همسایه و دوست و آشنا بپرسی که اخیراً در قفسه کتابخانه‌اش چه فیلم خوبی پیدا می‌شود برای طاق زدن.

فیلم‌های بتاماکس با برچسب‌های خط خطی که معمولاً بخشی از آن پاره شده بود، اما خواندنِ دست نوشته‌های بد‌خط و کج و معوج روی آن هیجانی وصف نشدنی داشت.

همان نوشته‌ها نخستین مرحله‌ی کشف یک فیلم خوب بود. من ِ بچه محصل نمی‌توانستم به خیلی‌ها بفهمانم که منظورم از فیلم خوب چیست.

چون بلد نبودم بگویم «فرار بزرگ» با «بر باد رفته» چه شباهتی دارد، یا چرا «ریوبراوو» و «اسب کهر را بنگر» هردو دلچسب و نشئه آورند.

فقط می‌توانستم بپرسم هندی و ایرانی که نیست؟ اگر جواب منفی بود می‌پرسیدم دوبله است؟ اگر جواب مثبت بود، دلم بی‌اختیار ضعف می‌رفت. دیگر امان‌ام بریده می‌شد.


پل نیومن و همسرش جون وودوارد سال ۱۹۵۸ (عکس: simonsays)

اگر لازم بود، چهار تا معلق برای طرف می‌زدم، یا هر ننه من غریبم بازی که می‌توانستم در می‌آوردم، یا هر کلک دیگری که می‌شد سوار می‌کردم تا طرف مجبور شود همان موقع فیلم را به من امانت دهد.

آن روز‌ها تقریباً همه می‌دانستند که من کنه‌ی فیلم‌ام و گیر دادن‌های‌ام وقت امانت گرفتن فیلم، از نوع سه پیچ است. یک روز، یکی از آشناهای ما قرار بود از کرمان برای مسافرت و تفریح پیش ما بیایید.

زمانی در خانه‌شان دو تا از آن ویدیوهای سونی را که تقریباً اندازه یک چمدان بودند زیر تلویزیون‌شان دیده بودم. می‌دانستم که فیلم فراوان دارد. با پررویی از او خواستم چند فیلم خوب برای‌ام بیاورد، آن هم از آن راه دور و با وجود ایست‌های بازرسی در جاده و گشت‌های کمیته در شهر.

آورد. «نیش» را آورد، و من از همان زمان شیفته‌ی بازیگری شدم که به لهجه‌ی کرمانی‌ها نام‌اش «پل نِه‌یو‌من» بود. چشم‌های نافذ آبی‌اش که شیطنتی آلوده به غم و اندوه از آن بیرون می‌زد، مرا برد به دنیایی دیگر.

دیگر قهرمان تیز و فرز و محبوب خودم را پیدا کرده بودم. مهربان، چالاک، احساساتی و پاک. از آن روز به بعد می‌دانستم که فیلم خوب چیست، فیلمی که پل نیومن توی‌اش باشد.

دست بر قضا فیلم بعدی «بوچ کاسیدی» و «ساندانس کید» بود. در هر دو پل نیومن رفیق بود و با مرام، و من که همیشه از رفاقت‌های الکی و بی‌مایه‌ی فیلم‌فارسی‌ها بدم می‌آمد با تماشای پایمردی بوچ به وجد آمدم و با مرگ‌اش گریستم.

می‌خواستم فیلم دیگری از او ببینم که باز هم درش رفاقت باشد، اما مرگ نه. از بدِ حادثه زد و «بیلیارد‌باز» رسید به دستم که ته نامردی و تنهایی بود و قهرمان محبوب‌ام در آن تک و تنها. خواستم از تلخی قصه فرار کنم که این‌بار «تیرانداز چپ‌دست» خورد به پستم.


پل نیومن (منبع عکس)

شد حکایت آجیل خوردن عید‌، گاهی که یکی از بادام‌ها در دهان‌مان مزه زهر مار می‌داد، برای کم شدن تلخی‌اش فوری بادامی دیگر می‌خوردیم که با هم قاطی شود، که از بدشانسی، آن دومی هم تلخ از آب در می‌آمد.

سال‌ها می‌گذشت و من بالاخره فهمیده بودم فیلم خوب یعنی چه. دست کم می‌توانستم تعریفی دست و پا شکسته از این مفهوم به دیگران ارایه کنم. اما هنوز حضور آن بازیگر چشم آبی برای‌ام مترادف بود با تماشای یک فیلم خوب.

تا این‌که نسخه‌ای از «کسی آن بالا مرا دوست دارد» به دست‌ام رسید، اما به زبان اصلی. به شوق تماشای دوباره‌ی قهرمانم نشستم پای فیلم. اما نچسبید. او نبود. خودش نبود. یعنی بود، ولی غریبه به نظر می‌رسید...

از همان روز از هرچه فیلم زبان اصلی بود بدم آمد. خودم را محدود کردم به فیلم‌های دوبله‌ی قبل از انقلاب، که خودش دایره‌ای محدود بود که هر بار آب می‌رفت. دیگر فیلمی از پل نیومن ندیدم و او شد بخشی از خاطرات نوجوانی‌ام. خاطراتی که با بسیاری از هم نسلان‌ام به اشتراک دارم.


چنگیز جلیلوند

۱۰ سال بعد، زمانی که در پست معاونت پژوهش‌های سینمایی حوزه هنری مشغول به کار شدم، آرشیو هفت هزار تایی فیلم حوزه، در اختیار اداره پژوهش بود، دنیایی وسوسه‌انگیز که بعد‌ها در جریان رویارویی قوه قضاییه و حجت‌الاسلام زم جلوی چشمان حیرت زده من و مهرداد فرید به شکل تاسف‌باری توقیف و با گونی به جای نامعلومی منتقل شد.

«تابستان گرم و طولانی» اولین فیلمی بود که از این مجموعه دیدم. شاهکاری از مارتین ریت، و فرصت دیداری دوباره با قهرمان قدیمی و محبوب. هنوز شیرینی لذت تماشا را کامل نچشیده بودم که به یاد تجربه ناخوشایند ۱۰ سال پیش افتادم.

همان موقع پرسشی به ذهن‌ام آمد که هنوز هم پاسخ روشنی برای‌اش ندارم. آیا جذابیت پل نیومن برای من و هم نسلان‌ام جذابیتی قائم به ذات بوده؟

آیا جوانی که امروز دی‌وی‌دی «نیش» یا «بوچ کاسیدی» را سر کوچه هزار تومان می‌خرد و با زبان اصلی می‌بیند، همان‌قدر و همان طور از او خوشش می آید؟

آیا فقط از حضور خود پل نیومن خشنود بودیم یا این کوچه به کوچه دویدن‌های ما در ظهر‌های تابستان به جست‌وجوی حلقه‌ای فیلم لذت وصل را در ما بیشتر می کرد؟

آیا «کسی آن بالا مرا دوست دارد» فیلم بدی بود، یا پل نیومنی که همیشه می‌دیدیم با صدای گرم و جانبخش چنگیز جلیلوند در نظر ما به کمال می‌رسید؟

این روز‌ها که سخت از آن دوران فاصله گرفته‌ام پیداکردن جوابی برای این سوال برای‌ام دشوار‌تر از همیشه است. اما واقعیت آن‌ است که برای من و نسل من و نسل قبل از من، پل نیومن با صدای جلیلوند گره خورده است.

اگر دوست‌اش داریم، با آن صداست. اگر با او خاطره داریم با آن صداست. به همین دلیل پل نیومنی که ما می‌شناسیم با پل نیومنی که همه‌ی دنیا می‌شناسند فرق می‌کند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط اربابي |

جايزه ويژه باز هم به مخملباف ها رسيد



مراسم اختتاميه پنجاه و ششمين دوره جشنواره سن سباستين شنبه شب با انتشار خبر درگذشت پل نيومن تحت تاثير اين اتفاق برگزار شد. مجري مراسم او را «بازيگري که يک عصر را تحت تاثير قرار داد» توصيف کرد و مسولان جشنواره از او تجليل کردند. با اين همه مراسم روال طبيعي خود را طي کرد و جايزه صدف طلايي اين دوره جشنواره به فيلم ترکيه يي «جعبه پاندورا» ساخته يسيم اوستااوغلو رسيد و اين در حالي بود که خانواده مخملباف، اين بار توسط سميرا، براي دومين سال پياپي توانست جايزه ويژه هيات داوران را از آن خود کند. سال گذشته حنا مخملباف اين جايزه را براي فيلم «بودا از شرم فروريخت» به دست آورده بود. همچنين بازيگر فرانسوي و 90 ساله فيلم ترکيه يي برنده جايزه اصلي، سيلا چلتون، جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن را به طور مشترک با مليسا لئو امريکايي براي بازي در فيلم «رود يخ زده»، از آن خود کرد. او در اين فيلم نقش مادربزرگ خانواده را بازي مي کرد که به شدت از بيماري آلزايمر رنج مي برد. چهارمين فيلم اوستااوغلو درباره سه خواهر و برادر ساکن استانبول است که براي يافتن مادر گمشده خود ناچار به کنار گذاشتن اختلاف ها مي شوند. سميرا مخملباف هم که پيش از اين دو بار برنده جايزه جشنواره کن شده بود، با فيلم «اسب دوپا» که چهارمين ساخته اش به حساب مي آيد، جايزه ويژه هيات داوران سن سباستين را دريافت کرد. فيلم او درباره پسرکي فقير است که نوجواني ثروتمند استخدامش مي کند تا مانند اسب او را بر پشت خود سوار و جابه جا کند. هيات داوران جشنواره سن سباستين به رياست جاناتان دمي فيلمساز برنده اسکار جايزه بهترين کارگردان را به مايکل وينترباتم براي فيلم «جنوا» اعطا کرد. اين فيلمساز بريتانيايي سال هاي 2004 و 2005 نيز در سن سباستين حضور داشت و داستان فيلم تازه او درباره مردي است که پس از مرگ همسرش همراه با دختران خود براي آغاز يک زندگي تازه به جنوا مي رود. اسکار مارتينز بازيگر آرژانتيني براي بازي در فيلم «آشيانه خالي» ساخته دانيل بورمن جايزه بهترين بازيگر مرد جشنواره سن سباستين را برد و اين فيلم جايزه بهترين فيلمبرداري را نيز دريافت کرد. بنوا دلپين و گوستاو کرورن نيز براي کمدي فرانسوي «لويي ـ ميشل» جايزه بهترين فيلمنامه را به خانه بردند. امسال مانند سال هاي قبل منتقدان اسپانيايي فيلمي غير از فيلم برتر جشنواره را اثر برتر برگزيدند. فيلم جنجالي «گلوله در سر» خايمه روزالس درباره جدايي طلبان باسک و فيلم ژاپني «قدم زنان» ساخته هيروکازو کره درباره خانواده يي آشوب زده، فيلم منتخب منتقدان اسپانيايي شدند. امسال 15 فيلم در بخش مسابقه سن سباستين براي جايزه صدف طلايي رقابت داشتند. آنتونيو باندراس و مريل استريپ نيز جايزه دستاورد هنري سن سباستين را گرفتند. پنجاه و ششمين جشنواره سن سباستين از 18 سپتامبر (28 شهريور) با فيلم بريتانيايي «مرد ديگر» ساخته ريچارد اير در ساحل باسک آغاز شد.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/08ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط اربابي |