تبليغاتX
براي ثبت در تاريخ-آرشيو
درباره اقلیت‌های جنسی - بخش سوم

همجنسگرایی؛ انحراف اخلاقی یا خلاف سلیقه برخی مردم؟

(۵)

تاکنون فرض ما بر این بود که مخالفان رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه، این رفتارها را از آن حیث رماننده و نامطلوب می‌انگارند که معتقدند این رفتارها غیر اخلاقی است. از این رو کوشیدیم تا مهم‌ترین استدلال‌هایی را که تاکنون در تقبیح اخلاقی این‌گونه رفتارها مطرح شده، به اختصار بررسی کنیم.

اما بسیار بعید است که مخالفت با رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه، و تقبیح آن‌ها صرفاً ناشی از استدلال‌های فلسفی - اخلاقی‌ای باشد که کسانی نظیر افلاطون، تامس آکویناس، کانت و دیگران اقامه کرده‌اند.

واقعیت این است که بسیاری از مخالفان رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه از آن استدلال‌ها بی‌خبرند، و مخالفت آن‌ها بیشتر ناشی از آن است که بیش و پیش از هر چیز این رفتارها را «چندش‌آور» «مشمئزکننده» و حتی «نفرت‌انگیز» می‌دانند.

یعنی بسیاری افراد، چیزی عمیقاً ناخوشایند و آزاردهنده در رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه می‌یابند و همین احساس ناخوشایند است که آن‌ها را به مخالفت با آن گونه رفتارها بر می‌انگیزد. به بیان دیگر، آن‌ها رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را نوعی «انحراف» می‌دانند.

در دهه‌های اخیر فیلسوفان اخلاق در مغرب زمین بحث‌های زیادی درباره‌ی مفهوم «انحراف» و از جمله «انحراف جنسی» مطرح کرده‌اند. من در این‌جا قصد ندارم درباره نظریه‌های مختلفی که در این باره مطرح شده، بحث کنم. صرفاً مایلم بر مبنای یکی از این نظریات وضعیت رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را بکاوم.

«انحراف جنسی» در واقع «انحراف از وضع طبیعی» است. غالب نظریه‌هایی که درباره ماهیت «انحراف جنسی» مطرح شده، وضع طبیعی را به معنایی بیولوژیک تعبیر می‌کند. برای مثال، سارا رودیک در این باره می‌نویسد:

«مبنای تقسیم‌بندی رفتارهای جنسی به طبیعی یا غیر طبیعی این است: رفتارهای نوع اول در خدمت نقش یا کارکرد بیولوژیکی و تکاملی عمل جنسی (یعنی تولید مثل) است یا می‌تواند در خدمت آن باشد.

تمایل جنسی «طبیعی» معطوف به افرادی از جنس مخالف (و خصوصاً اندام‌های جنسی آن‌ها) است. «غایت» تمایل جنسی طبیعی - یعنی عملی که «به طور طبیعی» آن تمایل را کامل می‌کند - دخول اندام‌های جنسی است. رفتارهای جنسی انحرافی (از آن الگو) منحرف است...»1

اما در بحث درباره «انحراف جنسی» مفهوم «طبیعی بودن» را نباید صرفاً به معنای بیولوژیک آن تلقی کرد. در این‌جا «طبیعی بودن» وجهی فرهنگی نیز دارد.

البته این درست است که رفتارهای جنسی انحراف‌آمیز خلاف (دست کم) مهم‌ترین کارکرد یا نقش بیولوژیک اندام‌های جنسی (یعنی تولید مثل) است، اما بسیاری از رفتارهای جنسی واجد این ویژگی است و انحراف به شمار نمی‌آید (برای مثال، می‌توان به بسیاری ازانواع مناسبات جنسی غیر هم‌جنس‌گرایانه اشاره کرد که به قصد تولید مثل انجام نمی‌شوند ولذا به این معنا «غیر طبیعی»اند؛ ولی عموماً انحراف جنسی به شمار نمی‌روند.)

در واقع آن دسته از امور «غیر طبیعی» که با پاره‌ای از هنجارها، ارزش‌ها، یا غایات مطلوب جامعه تزاحم و تعارض دارد، انحراف به شمار می‌رود. از همین روست که «منحرف بودن» بار ارزشی منفی دارد.

اما در این‌جا نکته مهم این است که رفتارهای انحراف‌آمیز (از آن حیث که انحراف‌آمیز است) خلاف ارزش‌های «اخلاقی» نیست؛ بیشتر خلاف ارزش‌های «زیباشناسانه» جامعه است.

توجه کنید که ما در این‌جا درباره جرایم جنسی انحراف‌آمیز سخن نمی‌گوییم. چه بسا پاره‌ای از رفتارهای جنسی انحراف‌آمیز نهایتاً به هتک حقوق و کرامت انسان‌های دیگر، یا نقض قوانین مدنی بینجامد و از این حیث، در خور نکوهش اخلاقی و مجازات اجتماعی و قانونی باشد؛ ولی در این صورت آن‌چه آن‌ها را اخلاقاً در خور نکوهش و قانوناً در خور مجازات می‌کند، «انحراف‌آمیز» بودن آن رفتارها نیست؛ پیامدهای ناپسند و ناگوار آن‌هاست. پس در این‌جا موضوع توجه ما رفتارهای جنسی انحراف‌آمیز است، نه جرایم جنسی انحراف‌آمیز.

بنابراین، مطابق آن‌چه گذشت، رفتارهای انحراف‌آمیز رفتارهایی خلاف طبع و ذوق عمومی است. بسیاری از مردم خوردن گوشت مار یا قورباغه را چندش‌آور می‌دانند.

خوردن گوشت قورباغه خلاف ارزش‌های اخلاقی نیست؛ اما خلاف ذوق و طبع بسیاری از مردم است. ذوق و سلیقه افراد درباره نوع غذا، نوع معاشران، نوع مناسبات جنسی و امثال آن، با احساساتی بسیار عمیق پیوسته است که در غالب موارد با احساسات اخلاقی اشتباه می‌شود.

بنابراین، چه بسا امری به لحاظ اخلاقی نکوهیده نباشد؛ اما ذوق و طبع عمومی آن را بر نتابد و آن را نوعی انحراف به شمار آورد و نسبت به آن احساس اشمئزاز کند.

به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین دلایلی که رفتارهای انحراف‌آمیز برای افراد یک جامعه خاص چندش‌آور و مشمئزکننده است، این است که آن‌ها نمی‌توانند بفهمند چرا کسی باید طالب چنان رفتارهایی باشد.

مردم عموماً نمی‌توانند با افراد منحرف احساس همدلی کنند و حتی برای لحظاتی کوتاه خود را به جای آن‌ها تصور نمایند. مردم یک قاتل را بسی بهتر از یک فرد منحرف می‌فهمند.

بسیاری از مردم قتل فرد بی‌گناه را به هیچ وجه خوش نمی‌دارند؛ اما دست کم می‌توانند آن را بفهمند. زیرا همه ما گاهی تجربه نفرت ورزیدن نسبت به دیگری را آزموده‌ایم و حتی چه بسا مرگ کسی را آرزو کرده‌ایم. اما شمار بسیار اندکی از ما در میانه معاشقه با محبوب خود یک‌باره عمیقاً احساس کرده‌ایم که می‌خواهیم او را با پلیدی بیالاییم تا به اوج لذت جنسی برسیم.

ما نمی‌توانیم با چنین فردی احساس هم‌دلی کنیم و نمی‌توانیم حتی برای مدتی کوتاه خود را به جای او تصور نماییم.

اما آیا رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به این معنا نوعی «انحراف» است؟

به نظر می‌رسد که پاسخ این پرسش بیش از هر چیز، امری تجربی باشد. یعنی باید ببینیم مردم جامعه در واقع نسبت به رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه چه احساسی دارند. آیا ایشان می‌توانند با این نوع رفتارها نوعی ارتباط تفهمی برقرار کنند و هم‌جنس‌گرایان را بفهمند؟ (البته لازمه‌ی این «فهمیدن» به هیچ‌وجه آن نیست که فرد خود چنان تمایلاتی داشته باشد یا اساساً مایل باشد که به چنان رفتارهایی مبادرت ورزد.)

به نظر می‌رسد که بسیاری افراد، اعم از هم‌جنس‌گرا و غیر هم‌جنس‌گرا، می‌توانند چنان کنند و بسیاری افراد هم از انجام آن کار کاملاً ناتوان هستند.

بنابراین به نظر می‌رسد که مطابق این تحلیل، باید پذیرفت که رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه در پاره‌ای جوامع از جمله رفتارهای انحراف‌آمیز به شمار می‌روند و در پاره‌ای جوامع دیگر نه. یعنی منحرف دانستن یا ندانستن رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه از یک جامعه به جامعه‌ی دیگر فرق می‌کند.

اما در این‌جا باید به چند نکته مهم توجه کرد:
اولاً نفس این‌که ذوق عمومی پدیده‌ای را بر نمی‌تابد، لزوماً دلیلی بر درستی و ارزش‌مندی آن ذوق نیست.

ثانیاً از آن‌چه گذشت، برنمی‌آید که ذهنیت مردم را درباره موضوعاتی نظیر هم‌جنس‌گرایی نمی‌توان یا نمی‌باید تغییر داد؛ یا فرهیختگان و معلمان اخلاق جامعه در تصحیح تلقی عمومی هیچ‌گونه مسوولیتی ندارند.

ثالثاً حتی اگر رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را به معنای یادشده مصداق انحراف بدانیم، باز هم رفتارهای خشونت‌آمیز، نفرت‌آلود، یا تحقیرکننده نسبت به اقلیت‌های جنسی توجیه اخلاقی قابل قبولی نخواهد داشت.

رابعاً مردم حق دارند حد و نوع مناسبات خود را با دیگران بر مبنای پسند و ناپسند، ذوق خود سامان بخشند. اما اخلاقاً حق ندارند به بهانه پسند و ناپسند ذوق خود، حرمت و کرامت انسانی کسانی را که خوش نمی‌دارند، زیر پا نهند و به حقوق بنیادین ایشان تعرض نمایند.

(۶)

اگر نتایج بحث و بررسی‌های این نوشتار درست باشد، در آن صورت لاجرم باید بپذیریم که مهم‌ترین استدلال‌هایی که در تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه مطرح شده، از استحکام کافی برخوردار نیست. به بیان دیگر، این ادعا که رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه اخلاقاً ناروا و در خور نکوهش است، بنیان عقلی استواری ندارد.

البته چه بسا بسیاری افراد رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را با ذوق و طبع خود سازگار نیابند و لذا آن را پدیده‌ای ناخوشایند و مشمئزکننده بیابند، اما این امر به هیچ وجه خشونت‌ورزی و تعرض به حقوق اخلاقی و اجتماعی اقلیت‌های جنسی را توجیه نمی‌کند. دین‌ورزان خردپیشه هم لاجرم باید نتایج بحث و فحص‌های عقلی درباره این قبیل موضوعات را جدی تلقی کنند.

به نظر می‌رسد که مسأله شأن اخلاقی و حقوق اجتماعی و انسانی اقلیت‌های جنسی از جمله مسایلی است که جهان جدید در برابر اندیشمندان مسلمان قرار داده و از ایشان پاسخی انسانی و خردپسند می‌طلبد. چه بسا تجربه‌ای که مسلمانان در مورد مساله زنان و اقلیت‌های دینی از سر می‌گذرانند، در مورد مساله اقلیت‌های جنسی نیز درس‌های نکته‌آموزی در بر داشته باشد.


Sara Ruddick, "Better Sex". In R. Baker and F. Elliston (eds) Philosophy and Sex. Buffalo, N.Y. : Prometheus Books, p.91


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط اربابي |

درباره اقلیت‌های جنسی - بخش دوم

جنسیت، مخاطره و رمز آلودگی

(۳)

پیش از آن‌که برهان‌های دیگری را که برای تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه اقامه شده، مورد بررسی قرار دهیم، خوب است درباره نکته ظریفی که در عبارات کانت آمده بود، و ما به غفلت از آن گذشتیم، بحث کنیم.

در عباراتی که از کانت نقل کردم، کانت در واقع رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را به دو دلیل تقبیح می‌کرد. وی معتقد بود که اولاً مناسبات جنسی برای «حفظ نوع انسان» است، و رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه چون خلاف آن غایت است، نارواست؛ و ثانیاً رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه مایه «خوارداشت آدمی» و «هتک حرمت انسانیت» است و لذا از این حیث هم در خور نکوهش است.

ما فقط ادعای نخست را بررسی کردیم، و ادعای دوم را نادیده گرفتیم. درباره ادعای دوم چه می‌توان گفت؟ چرا رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه خوارداشت آدمی و مایه هتک حرمت انسانیت است؟

البته کانت در این موضع توضیح بیشتری در این خصوص ارائه نمی‌کند. ولی در فلسفه اخلاق وی، مفهوم حرمت نهادن به «انسانیت» و تکریم «کرامت انسانی» جایگاه و نقش بسیار مهمی دارد.

بگذارید اندکی در این باره تأمل کنیم. از نظر کانت، ما می‌توانیم تمام وظایف و تکالیف اخلاقی خود را از یک اصل نهایی عقلی استنتاج کنیم. او این اصل را «امر مطلق» می‌نامد. او صورت‌بندی‌های مختلفی از«امر مطلق» به دست می‌دهد. یکی از آن صورت‌بندی‌ها مبتنی بر مفهوم «تکریم انسانیت» است. «امر مطلق» مطابق این صورت‌بندی به قرار زیر است:

«با انسانیت، خواه در خودت و خواه در دیگری، همواره به مثابه غایتی فی نفسه رفتار کن؛ و نه هرگز به مثابه وسیله‌ای صرف.»

به بیان دیگر، انسان‌ها فی حد ذاته، به صرف آن‌که انسان هستند و از قوه خرد و اختیار برخوردارند، موجوداتی ارزشمند هستند. و هر فعلی که کرامت و ارزش ذاتی انسان را نقض کند، اخلاقاً نارواست. یکی از بارزترین مصادیق هتک حرمت انسانیت این است که انسانی را صرفاً به عنوان ابزار یا وسیله‌ای برای تأمین اغراض و غایات خود به کار گیریم.

دقیقاً بر همین مبناست که کانت مناسبات جنسی را به طور کلی اشکال برانگیز می‌داند. از نظر کانت، مبدأ مناسبات جنسی تمایل شدیدی است که فرد نسبت به بدن دیگری می‌ورزد.

فرد می‌خواهد دیگری را لمس کند، ببوید، با او درآمیزد، و سرانجام به اوج لذت جنسی برسد. گویی در این‌جا فرد طرف دیگر را صرفاً به چشم ابزار یا وسیله‌ای برای ارضای تمنای جنسی خود به کار می‌برد، یعنی با او به مثابه یک شیء یا وسیله رفتار می‌کند؛ نه غایتی فی نفسه. و این کار، مطابق امر مطلق کانتی، اخلاقاً ناروا، و مصداق بارز «خوارداشت آدمی» و «هتک حرمت انسانیت» است. پس چه باید کرد؟ آیا فرد اخلاقی باید از مناسبات جنسی بپرهیزد؟

کانت برای رفع این مشکل راه حلی پیشنهاد می‌کند. از نظر کانت، برای رفع این مشکل باید کاری کنیم که طرف مناسبات جنسی به مرتبه غایتی فی نفسه ارتقا یابد. اما چگونه؟

کانت معتقد است در مناسبات جنسی فرد باید با تمام وجود حاضر باشد؛ احساسات و تمنیات طرف مقابل را کاملاً در نظر بگیرد و فرد مورد تمنای خود را نه یک شیء (یعنی ابزاری محض برای ارضای تمنیات خود) بلکه یک شخص ببیند، و همان طور که طرف مقابل خود را به او تسلیم می‌کند، او هم متقابلاً خویشتن را در اختیار وی بگذارد؛ یعنی با تسلیم کردن روح و جسم خود به او، احترام خود را نسبت به او به مثابه یک شخص یا غایت فی نفسه نشان دهد؛ یعنی به او نشان دهد که او را در تمامت انسانیش خواستنی و محترم می‌داند.

از نظر کانت، این وضعیت فقط در چهارچوب پیوند ازدواج دست می‌دهد. یعنی روابط جنسی فقط در چهارچوب ازدواج با امر مطلق سازگار می‌افتد. در ازدواج تو با فرد دیگر نوعی پیمان می‌بندی. مطابق این پیمان آن فرد نسبت به تو حق کامل دارد، و در مقابل تو نیز نسبت به او حق کامل می‌یابی؛ و دقیقاً به این شیوه، یعنی از طریق تفویض خود، دیگری را به دست می‌آوری.

کانت در این باره می‌نویسد: «اگر من خویشتن را یک‌سره به دیگری تفویض کنم، و در مقابل آن شخص را به دست آورم، خود را بازیافته‌ام. من از سر خود، به مثابه مایملک آن دیگری، گذشته‌ام؛ اما در مقابل، آن دیگری را به مثابه مایملک خود به دست آورده‌ام؛ و لذا خویشتن را از طریق ربودن آن شخصی که در تملکش هستم، باز می‌یابم1

بنابراین، کانت مدعی است که به این شیوه من به خویشتن به مثابه یک غایت فی نفسه باز می‌گردم و با حریف خود نیز به مثابه غایتی فی نفسه رفتار می‌کنم؛ زیرا من خویشتن را به آن کسی سپرده‌ام که خود را یک‌سره به من سپرده است.

بنابراین، از نظر کانت، مناسبات جنسی «خوارداشت آدمی» و مایه «هتک حرمت انسانیت» است؛ مگر آن‌که طرفین رابطه جنسی چنان تعهد متقابلی را صمیمانه و خالصانه نسبت به یکدیگر بسپارند. بر این مبنا، شاید وقتی کانت مناسبات هم‌جنس‌گرایانه را «خوارداشت آدمی» و مایه «هتک حرمت انسانیت» می‌داند، مقصودش این است که در مناسبات هم‌جنس‌گرایانه چنان تعهد خالصانه و صمیمانه‌ی دوسویه‌ای ممکن نیست.

اما چرا آن نوع داد و ستد دوسویه که مناسبات غیر هم‌جنس‌گرایانه را اخلاقاً مجاز می‌کند، در مورد مناسبات هم‌جنس‌گرایانه قابل اطلاق نیست؟ به نظر می‌رسد این فرض که هم‌جنس‌گرایان از برقراری رابطه‌ای عاشقانه و دوسویه ناتوان هستند، فرضی نادرست، یا دست کم بدون دلیل است. بنابراین، ادعای کانت مبنی بر آن‌که مناسبات هم‌جنس‌گرایانه مایه خوارداشت آدمی و هتک حرمت انسانیت است، در بهترین حالت مبتنی بر فرضی نامستند و بدون دلیل به نظر می‌رسد.

(۴)

راجر اسکروتن، فیلسوف انگلیسی معاصر، از جمله کسانی است که برای تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه استدلال کرده است. انتقاد اخلاقی اسکروتن بر رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه بر بنیانی متفاوت از «برهان امر غیر طبیعی» استوار است. به اعتقاد وی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به دو دلیل مهم، به لحاظ اخلاقی در خور نکوهش است:

نخست آن‌که، روابط میان هم‌جنس‌گرایان (خصوصاً مردان هم‌جنس‌گرا) بسیار سطحی و ناپایدار است. دوم آن‌که، روابط میان هم‌جنس‌گرایان (خصوصاً مردان هم‌جنس‌گرا) به نحو نامتعارفی بی بند و بارانه است؛ و نهایتاً به نوعی زندگی هرزه‌گرایانه می‌انجامد.

دقیقاً به این دو دلیل است که تصویب اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه، و گسترش این گونه رفتارها به بی‌ثباتی و فروپاشی اجتماعی می‌انجامد؛ و به ویژه بنیان خانواده را در اجتماع مورد تهدید جدی قرار می‌دهد.

به این ترتیب به نظر می‌رسد که اسکروتن دو استدلال مهم برای تقبیح رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه مطرح می‌کند. بگذارید آن‌ها را به ترتیب «برهان مبتنی بر سطحی بودن مناسبات انسانی» و «برهان مبتنی بر بی بند و باری جنسی» بنامیم و آن‌ها را یک به یک مورد بررسی قرار دهیم.

بر‌هان مبتنی بر سطحی بودن مناسبات انسانی
از نظر اسکروتن، تمایل جنسی در مردان نیرومند و سرکش است و از همین روست که مردان به طور طبیعی مایلند در طول حیات خود با افراد زیادی مناسبات جنسی برقرار کنند. تنها چیزی که این تمایل سرکش را رام می‌کند، رمز و راز مفتون‌کننده و خطرخیزی است که در «جنس مخالف» نهفته است.

مردان و زنان از نظر روحی و جسمی عمیقاً با یکدیگر متفاوتند. از این رو وقتی، برای مثال، مردی به زنی عشق می‌ورزد، و با او جسماً و روحاً در می‌آمیزد، به جهانی یک‌سره متفاوت، رازآلود و ناشناخته گام می‌نهد؛ و تجربه امر ناشناخته با نوعی خطرپذیری هیجان‌انگیز و شورآفرین ملازم است. بنابراین، ورود یک مرد به جهان یک زن (یا برعکس) پا نهادن به سفری پرمخاطره و شورانگیز و لذا جذاب است.

از نظر اسکروتن، شوق فرد به این‌که خویشتن را در معرض مخاطره رویارویی با جهانی عمیقاً متفاوت قرار دهد، اخلاقاً ارزشمند است و به روابط انسانی عمق و ژرفا می‌بخشد. و همین خطرخیزی و شورآفرینی ناشی از امر ناشناخته است که فرد را به تعهد و وفاداری نسبت به شریک جنسی خود بر می‌انگیزد؛ و بنیان روابط پایدار و عمیق در میان مردان و زنان می‌شود.

اما در مناسبات هم‌جنس‌گرایانه میان دو مرد چنان راز و خطری وجود ندارد. طرفین هم‌جنس‌اند؛ بنابراین پیشاپیش از هزارتوی جهان یکدیگر آگاهند. به بیان دیگر، مناسبات میان هم‌جنسان فاقد آن گشودگی مخاطره‌آمیز نسبت به دیگری است. همین امر است که نهایتاً موجب می‌شود روابط انسانی میان هم‌جنس‌گرایان (خصوصاً مردان هم‌جنس‌گرا) سطحی بماند.

اسکروتن می‌نویسد: «گشودن خویشتن به سوی رمز و راز فردی از جنس مخالف، و از این راه پذیرفتن مسئولیت تجربه‌ای که فرد کاملاً بر آن احاطه ندارد، جلوه‌ای است از پختگی و بلوغ جنسی؛ و از جمله مهم‌ترین محرک‌هایی است که فرد را به متعهد شدن راغب می‌کند.

فرد فقط هنگامی می‌تواند خود را در معرض امر ناشناخته قرار دهد که طرف مقابل هم نوعی تعهد متقابل بسپارد. فقط با اعلان چنان تعهدی است که طرفین به یکدیگر اعتماد می‌ورزند و از خطر خیانت ایمنی می‌یابند.

اگر فرد نتواند تفاوت و غیریت طرف خود را در مناسبات جنسی عمیقاً تجربه کند، بخش مهمی از عشق جنسی زائل می‌شود. مرد هم‌جنس‌گرا آن‌چه را که در حریف خود می‌یابد، کاملاً و از نزدیک در خود می‌شناسد؛ و این آشنایی می‌تواند آن احساس خطر را بکاهد.

هر چه که فرایند به درآمدن از خویشتن با مخاطره کمتری همراه باشد، مساعدت و همراهی دیگری (در یک رابطه پایدار و دیرپا) ضرورت کمتری می‌یابد2

درباره این برهان چه می‌توان گفت؟
اولاً به نظر می‌رسد که «رمز و راز» زنان برای مردان (و برعکس) تا حدّ زیادی پدیده‌ای فرهنگی است. در جامعه‌ای که روابط میان زنان و مردان محدود است و حصار ستبری در میان ایشان کشیده شده است و نظام تربیتی به گونه‌ای نیست که دختران و پسران را از دوران کودکی به شیوه‌ای صحیح با یکدیگر آشنا کند، البته جنس مخالف موجودی اسرارآمیز و عجیب و غریب خواهد بود.

در چنین فضایی جنس مخالف یا مورد پرستش و ستایشی مبالغه‌آمیز قرار می‌گیرد؛ یا یک‌سره به شیئی جنسی فرو کاسته می‌شود. در هر حال نتیجه، چیزی جز آن نیست که در میان ایشان مفاهمه به معنای طبیعی و انسانی آن امکان‌پذیر نخواهد بود.

فردی که واله و شیداست و یک‌سره خود را در افسون دیگری درباخته است، همانند کسی که یک‌سره مست و مسخر شهوت است، در شرایط متعادلی که لازمه هم‌سخنی هم‌دلانه و معتدل و معنادار است، قرار ندارد.

ثانیاً آیا ادعای اسکروتن این است که در هر کجا که تفاوت و لذا ناشناختگی بیشتر است، رابطه به لحاظ اخلاقی از ارزش بیشتری برخوردار است؟ اگر این طور باشد، در آن صورت باید روابط میان یک مرد روستایی خراسانی را با یک زن متخصص کامپیوتر در «سیلیکون ولی» آمریکا اخلاقا ًَ ارزشمندتر بدانیم؛ زیرا در این حالت تفاوت میان دنیای ایشان بسیار فاحش است و کشف دنیای یکی برای دیگری تجربه‌ای بدیع و به معنای مورد نظر اسکروتن مخاطره‌آمیز است.

آیا بر این مبنا روابط میان بینایان و نابینایان از روابط میان دو بینا ارزشمندتر خواهد بود؟ آیا در این صورت باید زنان جوان را به خاطر آن‌که بیشتر مایلند با مردان جوان ازدواج کنند و نه با مردان سالخورده، اخلاقاً مورد نکوهش قرار دهیم؟

به نظر می‌رسد که پاسخ این پرسش‌ها منفی باشد. نفس ناشناختگی و تفاوت میان جهان دو فرد لزوماً مناسبات انسانی میان ایشان را ارزشمندتر نمی‌کند.

ثالثاً آیا اسکروتن پیچیدگی و رمز و راز روح انسانی را دست کم نگرفته است؟ به نظر می‌رسد هر انسانی، خواه مرد و خواه زن، جهان درونی بسیار پیچیده و تودرتویی دارد که در بسیاری موارد بر خود او نیز آشکار نیست. خصوصاً وقتی که روابط انسانی از مرتبه هم‌زبانی به مقام هم‌دلی می‌رسد و نوعی محرمیت عاشقانه میان دو روح برقرار می‌شود، روح افراد هزار و یک جلوه نو به نو از خود باز می‌نمایاند که گاه بر خود آن افراد نیز مکشوف نبوده است.

به این اعتبار، هر نوع مناسبات انسانی، پا نهادن به راهی مخاطره‌آمیز و آغاز تجربه‌ای بدیع است؛ و هرچه این مناسبات ژرفای بیشتری بپذیرد، جلوه‌های تازه‌تر و ناشناخته‌های شورانگیزتری می‌تواند رخ بنمایاند. این مخاطره شورانگیز بیش از آن‌که محصول جنسیت طرفین باشد، ناشی از ژرفا و تودرتویی روح انسانی است.

رابعاً چه دلیلی دارد که فرض کنیم مناسبات هم‌جنس‌گرایانه «رمز و راز» ویژه خود را ندارد. به بیان دیگر، فرض کنیم که استدلال اسکروتن درست است و مناسبات هم‌جنس‌گرایانه فاقد آن رمز و رازی است که در مناسبات غیر هم‌جنس‌گرایانه یافت می‌شود. اما آیا این بدان معناست که انواع دیگر مناسبات انسانی رمز و رازی ویژه خود را ندارد؟

برای مثال، مناسبات میان یک مادر و فرزندش به هیچ وجه از آن نوع خطرخیزی و رمز و رازی که در مناسبات آن زن با همسرش وجود دارد، برخوردار نیست. اما این به هیچ وجه بدان معنا نیست که رابطه مادر با طفلش رابطه‌ای بی‌رمز و راز، یک‌سره پیش‌بینی‌پذیر، ملالت‌بار و لذا به لحاظ اخلاقی کم‌ارزش‌تر است.

به نظر می‌رسد که غیر هم‌جنس‌گرایان باید نسبت به این امکان گشوده باشند که چه بسا مناسبات میان هم‌جنس‌گرایان مخاطرات، شورانگیزی‌ها و جذابیت‌های خاص خود را داشته باشد.

خامساً به نظر می‌رسد نوک پیکان نقد اسکروتن بیشتر متوجه کسانی است که از مخاطره‌پذیری می‌گریزند و ترجیح می‌دهند به جای روابط دیرپا و متعهدانه، به روابطی گذرا و سطحی بسنده کنند. در این صورت به نظر می‌رسد که از این حیث تفاوت معناداری میان هم‌جنس‌گرایان و غیر هم‌جنس‌گرایان وجود نداشته باشد.

به نظر می‌رسد که در طول تاریخ، مردان بیشتر زنان را برای سود و لذت می‌خواسته‌اند، نه کشف رمز و راز آن‌ها. ظاهراً واقعیت تاریخی این است که در بیشتر موارد، مردان، زنان را به چشم وسیله‌ای برای ارضای خواهش‌های جنسی و تدبیر امور منزل خویش می‌نگریسته‌اند؛ نه به مثابه جهانی سرشار از رمز و راز که آن‌ها را به سفری شورانگیز و والا فرا می‌خوانده است.

بنابراین، عمق و ژرفایی که اسکروتن برای مناسبات غیر هم‌جنس‌گرایانه فرض می‌کند و مناسبات هم‌جنس‌گرایانه را به خاطر فقدان آن در خور نکوهش اخلاقی می‌داند، تا حدّ زیادی آرمان‌گرایانه می‌نماید و ظاهراً بهره چندانی از واقعیت ندارد.

برهان مبتنی بر بی‌بند و باری جنسی
از نظر اسکروتن، سطحی بودن روابط هم‌جنس‌گرایانه مآلاً به بی‌ثباتی و ناپایداری روابط میان ایشان می‌انجامد. به اعتقاد وی، مردان هم‌جنس‌گرا به نحو نامتعارفی در زندگی جنسی خود بی‌بند و بار و بی‌مبالات هستند و در طول حیات جنسی خود با افراد زیادی روابط جنسی کوتاه‌مدت برقرار می‌کنند.

او صریحاً بر این باور است که «روابط هم‌جنس‌گرایانه میان مردان رو به سوی بی‌بند و باری و هرزگی دارد.» و هر جامعه‌ای که با مردان هم‌جنس‌گرا به مساوات رفتار کند، باید «آماده باشد تا بی‌بند و باری جنسی - و البته به تبع آن بی‌ثباتی، بی‌مبالاتی، و فروپاشی اجتماعی - را به لحاظ اخلاقی بدون اشکال بداند3

درباره این استدلال چه می‌توان گفت؟
اولاً نکته جالب توجه این است که اسکروتن صریحاً زنان هم‌جنس‌گرا را از دایره این نقد بیرون نهاده است. اگر عامل اصلی بی‌بند و باری جنسی را در میان مردان هم‌جنس‌گرا، مطابق تحلیل اسکروتن، فقدان رمز و راز در فرد هم‌جنس بدانیم، در آن صورت نباید میان زنان و مردان هم‌جنس‌گرا تفاوتی باشد؛ زنان هم‌جنس‌گرا هم باید به لحاظ جنسی زندگی بی‌بند و باری داشته باشند.

اما ظاهراً شواهد خلاف آن را نشان می‌دهد. زنان هم‌جنس‌گرا غالباً روابط باثبات و دیرپایی با یکدیگر دارند. شاید از همین روست که اسکروتن عامل اصلی آن بی‌بند و باری را تمایل سرکش و لگام‌گسیخته مردان به مناسبات جنسی می‌داند.

ثانیاً آیا به واقع این ادعا درست است که مردان هم‌جنس‌گرا زندگی جنسی بی‌بند و باری دارند؟ بر مبنای کدام شواهد بی‌بند و باری جنسی در میان مردان هم‌جنس‌گرا بیشتر از مردان غیر هم‌جنس‌گرا دانسته شده است؟ اسکروتن هیچ شاهد تجربی برای این ادعا به دست نداده است.

من به درستی نمی‌دانم که آیا در این باره پژوهش دقیق و قابل اعتمادی انجام شده است یا نه. تنها پژوهش‌هایی که من از آن‌ها آگاهم، درباره زندگی جنسی در آمریکا انجام شده و بنا به دلایلی، چندان دقیق و جامع نیست.

نتایج حاصل از آن تجربه‌ها نشان می‌دهد که آن ادعا درباره زندگی جنسی مردان هم‌جنس‌گرا درست نیست. یعنی هیچ رابطه معناداری میان هم‌جنس‌گرایی و بی‌بند و باری جنسی وجود ندارد.

تنها نتیجه شایان توجهی که از آن پژوهش‌ها به دست آمده، این است که سطح تحصیلات فرد با شمار افرادی که وی با آن‌ها روابط جنسی برقرار کرده، نسبتی مستقیم و معنادار دارد؛ یعنی افرادی که سطح تحصیلات بالاتری دارند، با افراد بیشتری روابط جنسی برقرار می‌کنند.4

ثالثاً بیایید بنا را برآن بگذاریم که آن ادعا درباره مناسبات جنسی مردان هم‌جنس‌گرا درست است. یعنی به واقع مردان هم‌جنس‌گرا از برقراری روابط عاطفی باثبات و پایدار با حریف خود ناتوان هستند و از این رو در طول زندگی جنسی خود با افراد زیادی روابط جنسی برقرار می‌کنند. اما پرسش این است که آیا این واقعیت را فقط به شیوه اسکروتن می‌توان توضیح داد؟ یعنی آیا علت آن پدیده خصلتی ذاتی و اجتناب‌ناپذیر در ماهیت مناسبات هم‌جنس‌گرایانه است؟

به نظر می‌رسد که آن پدیده را می‌توان به شیوه‌های دیگری نیز تبیین کرد. بگذارید در این‌جا پاره‌ای از تبیین‌های محتمل را که با تفسیر اسکروتن متفاوت است، به اختصار مرور کنیم:

۱- چه بسا علت عدم وجود روابط پایدار در میان مردان هم‌جنس‌گرا حجم عظیم سرزنش‌ها، رسوایی‌ها و محرومیت‌های اجتماعی توان‌فرسایی باشد که آفتابی شدن روابط هم‌جنس‌گرایانه برای ایشان به بار می‌آورد.

این فشارها و محرومیت‌های اجتماعی مناسبات پایدار و دیرپا را بسیار پرهزینه و خطرناک می‌کند. بنابراین، چه بسا مردان هم‌جنس‌گرا از بیم آن‌که روابطشان علنی شود، ترجیح دهند از مناسبات دیرپا که در جامعه سوء ظن بر می‌انگیزد، بپرهیزند؛ و در عوض، به روابط بی‌نام و نشان و گذرا که ایمن‌تر و کم‌خطرتر است، تن بسپارند.

۲- مردان غیر هم‌جنس‌گرا می‌توانند ازدواج کنند و از مزایای حقوقی، عاطفی، و دینی آن بهره‌مند شوند. اما مردان هم‌جنس‌گرا چنان امکانی ندارند. بنابراین، اگر بخواهند به فردی تعهد روحی و عاطفی بسپارند و با او روابطی عمیق و پایدار بنیان بنهند، باید بر خلاف جریانی تند و خروشان شنا کنند و زندگی خود را یک‌سره در جنگ و مبارزه‌ای بی‌امان علیه نفی و سرکوب و تحقیر اجتماعی به سر آورند.

روابط مردان هم‌جنس‌گرا شدیداً مورد هجوم سرکوب‌ها و خشونت‌های اجتماعی است و لذا نمی‌توان رفتار ایشان را با رفتار گروه‌های اجتماعی‌ای مقایسه کرد که در شرایط اجتماعی ایمن‌تر و مساعدتری زیست می‌کنند. آیا اگر مردان غیر هم‌جنس‌گرا از ازدواج با زنان منع می‌شدند، چنان رفتارهایی از ایشان سر نمی‌زد؟

۳- نباید فراموش کرد که مردان هم‌جنس‌گرا در فرهنگی پرورده شده‌اند که در آن به مردان، به طور کلی، می‌آموزند که استقلال، متکی به خود بودن و گریز از تعهد، ارزش است؛ و به زنان می‌آموزند که وفاداری و تعهد، و نیز مشارکت و هم‌یاری را پاس بدارند.

مرد باید آزاد و متکی به خود باشد تا بتواند سکان مدیریت خانواده و اجتماع را به دست بگیرد. اما زن باید وفادار، فرمان‌بردار، و اهل همکاری باشد تا در بهترین حالت مشاور، یا همکار، یا کارگزار شایسته‌ای برای مرد به شمار آید.

بنابراین، مایه شگفتی نیست که وقتی دو مرد در کنار هم قرار می‌گیرند، غلظت «مردانگی» دو برابر می‌شود و لذا انعطاف لازم برای یک رایطه پایدار و باثبات از دست می‌رود. دو پادشاه دشوار در اقلیمی بگنجند. اما آیا در این صورت باید بی ثباتی و ناپایداری روابط مردان هم‌جنس‌گرا را ناشی از «هم‌جنس» بودن آن‌ها دانس، یا ناشی از آن خصلت «مردانه»؟

به نظر می‌رسد که در این‌جا، مقصر اصلی «مردانگی» است؛ نه «هم‌جنس بودن» (و این نکته‌ای است که از تحلیل اسکروتن هم بر می‌آید.) یعنی آن‌چه مایه بی‌ثباتی و ناپایداری روابط مردان هم‌جنس‌گرا می‌شود، ولذا ایشان را، به تعبیر اسکروتن، به سوی بی‌بند و باری جنسی می‌راند، آن نوع خصایصی است که تحت عنوان خصایص «مردانه» به پسران خود می‌آموزیم.

بنابراین، آیا اگر کسی مخالف بی‌بند و باری است، باید مناسبات هم‌جنس‌گرایی را نقد و نفی کند، یا باید در نحوه تعلیم و تربیت مردان تجدید نظر کند؟

رابعاً فرض کنیم که به واقع پاره‌ای از مردان هم‌جنس‌گرا زندگی جنسی بی‌بند و باری دارند. آیا این دلیل کافی است تا کلّ آن جماعت را به یک چوب برانیم؟

ما مسلم می‌دانیم که بسیاری از مردان غیر هم‌جنس‌گرا در دوران تجرد خود روابط جنسی آزاد دارند، و حتی شمار قابل توجهی از ایشان پس از ازدواج نیز به همسران خود خیانت می‌کنند. آیا این دلیل کافی است برای آن‌که تمام مردان غیر هم‌جنس‌گرا را به لحاظ اخلاقی مورد سرزنش قرار دهیم؟

آمار نشان می‌دهد که حجم عمده‌ای از خشونت‌های اجتماعی توسط مردان انجام می‌شود. آیا این واقعیت ما را مجاز می‌دارد که همه مردان را به این خاطر اخلاقاً نکوهش کنیم و قانوناً از حقوق انسانی و اجتماعیشان محروم نماییم؟

اگر پاسخ به این پرسش‌ها منفی باشد، در آن صورت نمی‌توان تمام مردان هم‌جنس‌گرا را به خاطر آن‌که گروهی از ایشان از حیث جنسی بی‌بند و بار هستند، اخلاقاً نکوهید و قانوناً از حقوق انسانی و اجتماعی محروم کرد.

ما خشونتی را که مردان می‌آفرینند، اخلاقاً محکوم و قانوناً مجازات می‌کنیم؛ اما این را دلیلی کافی برای محکومیت «مردن بودن» نمی‌دانیم. بی‌بند و باری جنسی مردان هم‌جنس‌گرا هم اخلاقاً در خور نکوهش است و هم چه بسا (دست کم در پاره‌ای موارد) قانوناً در خور مجازات. اما این امر دلیلی کافی برای محکومیت اخلاقی و اجتماعی «هم‌جنس‌گرایی» (از آن حیث که هم‌جنس‌گرایی است) به نظر نمی‌رسد.


1- Kant, I. Lectures on Ethics. Trans. L. Infield. New York: Harper and Row (1963). P. 170

2- Kant, Lectures on Ethics. p.167

3- Roger Scruton, "Gay Reservations", in The Liberation Debate: Rights at Issue, ed. Michael Leahy and Dan Cohn-Sherbok (London: Routledge, 1955), p. 122

4- Robert T. Michael, et al., Sex in America (Boston: Little, Brown, 1994); and E. O. Laumann, et al., The Social Organization of Sexuality ( Chicago: University of Chicago Press, 1994)


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط اربابي |

درباره اقلیت‌های جنسی - بخش نخست

اخلاقی و غیراخلاقی، طبیعی و غیرطبیعی

(۱)

در این نوشتار مایلم درباره شأن اخلاقی اقلیت‌های جنسی ملاحظاتی را مطرح کنم. مقصود من از «اقلیت‌های جنسی» گروه‌های انسانی هستند که رفتار جنسی آن‌ها با الگوی رفتارهای جنسی رایج در میان اکثریت متفاوت است. البته تعریف دقیق الگوی جنسی غالب در میان «اکثریت» کار آسانی نیست. اما احتمالاً می‌توان دو ویژگی زیر را از عناصر اصلی آن الگو تلقی کرد: اولاً - مناسبات جنسی میان (یک) زن و (یک) مرد برقرار می‌شود؛ ثانیاً - این مناسبات نهایتاً به دخول اندام‌های تناسلی زن و مرد می‌انجامد.

بحث درباره شأن اخلاقی و حقوق انسانی اقلیت‌های جنسی از مباحث مناقشه‌انگیز و دشوار در حوزه اخلاق معاصر است. این مباحث خصوصاً در متن یک جامعه دینی و در حلقه دین‌ورزان از دشواری‌های بیشتری هم برخوردار است. گویی دین‌ورزان پیشاپیش، بدون آن‌که به هیچ گونه پژوهش و تأمل مستقلی نیازمند باشند، می‌توانند بر مبنای تعالیم دینی خود، در خصوص شأن اخلاقی و حقوقی این اقلیت‌ها داوری کنند.

به نظر می‌رسد که مطابق تعالیم دینی بسیاری از رفتارهای جنسی که از هنجارهای رایج فاصله می‌گیرد، اخلاقاً ناروا تلقی می‌شود. البته مخالفت دین‌ورزان با بسیاری از مصادیق رفتارهای جنسی اقلیتی صرفاً بر دلایل نقلی استوار نیست؛ بلکه در بسیاری موارد، دست کم عالمان دینی، برای توجیه عقلانی حکم اخلاقی و حقوقی خویش درباره اقلیت‌های جنسی، استدلال‌های عقلی در خور توجهی نیز عرضه کرده‌اند.

در این نوشتار توجه من بیشت رمعطوف به جنبه‌های اخلاقی (و نه حقوقی) مسأله اقلیت‌های جنسی است، و می‌کوشم تا مهم‌ترین دلایل عقلی را که مستند تقبیح اخلاقی آن گونه رفتارها بوده مورد ارزیابی قرار دهم.

من در این نوشتار بیشتر استدلال‌هایی را که در میان فیلسوفان مغرب زمین مطرح شده مورد بحث قرار خواهم داد. زیرا اولاً موضوع حکم اخلاقی رفتارهای اقلیت‌های جنسی از دیرباز مورد توجه و بحث این فیلسوفان بوده است و لذا در میان نوشته‌های ایشان استدلال‌های متنوعی در توجیه تقبیح اخلاقی رفتارهای جنسی اقلیتی آمده است؛ و ثانیاً تا آن‌جا که من می‌دانم، مهم‌ترین استدلال‌های عقلی‌ای که حکیمان مسلمان در تقبیح اخلاقی رفتارهای جنسی اقلیتی اقامه کرده‌اند، مستقیم یا غیر مستقیم متأثر از اندیشه‌های حکیمان مغرب‌زمین (خصوصاً افلاطون و ارسطو) بوده است.

بنابراین، مباحثی که در حلقه فیلسوفان مغرب‌زمین در این خصوص مطرح شده است، مباحث حکیمان مسلمان را نیز در بر می‌گیرد.

اقلیت‌های جنسی شامل گروه‌هایی با طیف بسیار متفاوتی از رفتارهای جنسی‌اند؛ اما من برای آن‌که بحث از دقت بیشتری برخوردار باشد، توجه خود را به اقلیت‌های جنسی «هم‌جنس‌گرا» محدود می‌کنم؛ یعنی کسانی که نسبت به افراد هم‌جنس خود تمایل جنسی نشان می‌دهند، و با آن‌ها مناسبات جنسی برقرار می‌کنند.

بنا به دلایلی که در جای خود در خور توجه است، مردان هم‌جنس‌گرا بیش از زنان هم‌جنس‌گرا حساسیت منفی برانگیخته‌اند. به نظر می‌رسد که هم عرف اجتماعی و هم نظام حقوقی نسبت به مردان هم‌جنس‌گرا بسیارسخت‌گیرتر است و برای آن‌ها مجازات اجتماعی و قانونی شدیدتری در نظر می‌گیرد.

بنابراین، به گمانم بهتر آن باشد که توجه خود را به مورد دشوارتر، یعنی حکم اخلاقی مردان هم‌جنس‌گرا معطوف کنیم. روشن است که نتایجی که درباره این مورد دشوارتر به دست می‌آید، به طریق اولی بر مورد آسان‌تر (یعنی زنان هم‌جنس‌گرا) نیز قابل اطلاق خواهد بود.

خوب است نخست چند نکته مقدماتی را روشن کنیم:

۱) «هم‌جنس‌گرایی» را باید از «شاهدگرایی»، «صحبت احداث»، «لواط»، و بسیاری از مفاهیم مشابه متمایز کرد. تمام این رفتارها البته متضمن رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه‌اند. اما بهتر است از فرو کاستن مفهوم «هم‌جنس‌گرایی» به مفاهیمی از آن دست پرهیز کنیم، زیرا:

اولاً شاهدبازی و صحبت احداث، صرف نظر از معانی عارفانه‌ای که کسانی نظیر حافظ و اوحدالدین کرمانی برای آن‌ها قائل بودند، در غالب موارد متضمن ابراز تمایل جنسی نسبت به کودکان و نوجوانان، یا حتی انجام عمل جنسی با ایشان بوده است.

به گمان من می‌توان به قوّت استدلال کرد که برقراری روابط جنسی با کودکان و نوجوانان اخلاقاً نارواست. در این‌جا هم‌جنس بودن یا نبودن طرفین در قبح اخلاقی این عمل تأثیری ندارد؛ روابط جنسی یک مرد بالغ با دختری خردسال، یا زنی بالغ با پسرکی خردسال به همان اندازه نارواست که مناسبات جنسی میان یک مرد بالغ و پسری خردسال.

ثانیاً در غالب موارد، شاهدبازی و صحبت احداث در شرایطی رواج می‌یابد که روابط میان زنان و مردان به شدت محدود شده است. یعنی در غالب موارد، مردان شاهدباز، به دلیل محدودیت دسترسی به زنان، با پسرکان زیباروی نرد عشق می‌بازند.

در آثار ادبی ما آمده است که وقتی بر سیمای پسرکان مو می‌رست، عشق شاهدبازان به ایشان هم از میان می‌رفت. این امر می‌تواند قرینه‌ای بر این مدعا باشد که مردان شاهدباز غالباً آن نوجوانکان را به خاطر شباهتی که به زنان داشتند، در شرایط محدودیت و عسرت، به جای زنان برمی‌گزیدند.

اما هم‌جنس‌گرایی به معنای مورد بحث ما، نوعی تمایل اصلی و جایگزین‌ناپذیر نسبت به هم‌جنس تلقی می‌شود، و لزوماً به شرایط عسرت، یا نرد عشق باختن با یک مرد به خیال یک زن، ربطی ندارد.

ثالثاً مفهوم «لواط» هم علی‌رغم آن‌که بدون تردید مصداق آشکار روابط هم‌جنس‌گرایانه است، با مفهوم مورد بحث ما فاصله دارد. دست کم، پیش از بررسی دلایلی که در تقبیح اخلاقی هم‌جنس‌گرایی آمده، نمی‌توان این دو مفهوم را یکی دانست. زیرا اگر به فرض معلوم شود که هم‌جنس‌گرایی به لحاظ اخلاقی ناروا نیست، در آن صورت نسبت «هم‌جنس‌گرایی» و «لواط» را باید مانند نسبت «غیر هم‌جنس‌گرایی» و «زنا» تلقی کرد.

در عرف جاری هر نوع مناسبات جنسی ناهم‌جنسگرایانه را مصداق «زنا» نمی‌دانند. تعبیر «زنا» عمدتاً به آن دسته از مناسبات جنسی ناهم‌جنسگرایانه اطلاق می‌شود که از حدود موازین عرفی یا اخلاقی فراتر می‌رود.

بر همین قیاس، اگر بنا به فرض، معلوم شود که هم‌جنس‌گرایی از آن حیث که هم‌جنس‌گرایی است، اخلاقاً قبحی ندارد، در آن صورت تعبیر«لواط» را هم باید به آن دسته از روابط جنسی هم‌جنس‌گرایانه‌ای اطلاق کرد که از حدود موازین عرفی یا اخلاقی مربوطه خارج باشد.

۲) به گمانم خوب است میان «هم‌جنس‌گرایی» و «رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه» هم تفکیک قائل شویم. هم‌جنس‌گرایی نوعی تمایل است که فرد به هم‌جنس خود می‌ورزد. اما رفتارهم‌جنس‌گرایانه نوعی رفتار است که در نتیجه آن تمایل تحقق می‌پذیرد.

اگر آن تمایل بیرون از اختیار فرد دست دهد، مشمول داوری اخلاقی نخواهد شد. آن‌چه می‌تواند موضوع داوری اخلاقی واقع شود، فعل مختارانه است. اگر چیزی بیرون از اختیار ما رخ دهد، ما را به خاطر آن نمی‌توان اخلاقاً ستود یا نکوهش کرد.

ظاهراً تمایل جنسی فرد هم‌جنس‌گرا به هم‌جنس خود، مانند تمایل جنسی فرد غیر هم‌جنس‌گرا به غیر هم‌جنس خود غیر اختیاری است. در این صورت هم‌جنس‌گرایی، به مثابه تمایلی بیرون از اختیار فرد هم‌جنس‌گرا، مشمول هیچ داوری اخلاقی نمی‌شود. اما رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را می‌توان مورد داوری اخلاقی قرار داد؛ زیرا فرد هم‌جنس‌گرا می‌تواند بر خلاف تمایل خود تصمیم بگیرد، و اگر اقتضای خرد پرهیز از آن گونه رفتارها باشد، به اقتضای خرد عمل کند.

البته اگر کسی «رفتارهای» هم‌جنس‌گرایانه را نوعی بیماری تلقی کند، در آن صورت نیز این رفتارها از دایره داوری اخلاقی بیرون خواهد ماند. آیا می‌توان کسی را به خاطر آن که در تب می‌سوزد و هذیان می‌گوید، اخلاقاً نکوهش کرد؟

البته فرد را می‌توان به خاطر آن‌که بدون پوشش کافی در هوای سرد بیرون رفته، یا به خاطر آن‌که برای درمان بیماری‌اش به پزشک مراجعه نمی‌کند، سرزنش کرد؛ اما او را نمی‌توان به خاطر آن‌که از شدت تب هذیان می‌گوید، اخلاقاً نکوهید.

اگر من بدون دلیل خشمگین شوم، و خشم خود را مهار نکنم، اخلاقاً در خور نکوهشم. اما اگر به دلیل پرکاری غده تیرویید، آستانه تحریک من به شدت کاسته شده باشد و زودخشمی من از عوارض آن بیماری باشد، دیگر نمی‌توان مرا به خاطر تحریک‌پذیری زیاد و واکنش‌های خشماگینم سرزنش کرد. خشم من غیر اختیاری و ناشی از بیماری است. و در جایی که اختیار نباشد، صدور حکم اخلاقی نادرست می‌نماید.

در این‌جا فقط می‌توان مرا به خاطر آن‌که به پزشک مراجعه نمی‌کنم، یا داروهایم را به موقع نمی‌خورم، اخلاقاً نکوهید. بنابراین، اگر هم‌جنس‌گرایی و رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را نوعی بیماری بدانیم، دیگر نمی‌توانیم آن‌ها را اخلاقاً محکوم کنیم.

اما آیا هم‌جنس‌گرایی و رفتارهای ناشی از آن نوعی بیماری است؟ پاسخ این پرسش را نمی‌توان از فیلسوفان، عالمان دین، یا معلمان اخلاق انتظار داشت. در این‌جا به گمانم باید بپذیریم که سخن دانشمندان ذی‌ربط، حجیت عرفی دارد.

تا پیش از سال ۱۹۷۴ انجمن روان‌پزشکان آمریکا (APA) هم‌جنس‌گرایی را نوعی اختلال روانی می‌دانست. اما در سال ۱۹۷۴ آن انجمن رسماً اعلام کرد که در این مورد خطا کرده است. امروزه تقریباً اکثریت قریب به اتفاق متخصصین ذی‌ربط هم‌جنس‌گرایی را بیماری نمی‌دانند.

البته در بسیاری مواقع، ممکن است هم‌جنس‌گرایی، به خاطر فشارهای اجتماعی زیادی که بر فرد هم‌جنس‌گرا وارد می‌شود، به انواع اختلالات روحی و رفتاری (مانند افسردگی، اضطراب، بی‌ثباتی شخصیت و غیره) بینجامد؛ اما هم‌جنس‌گرایی از آن حیث که هم‌جنس‌گرایی است، بیماری تلقی نمی‌شود.

بنابراین، اگر رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را بیماری ندانیم، حق داریم درباره حسن و قبح آن‌ها بپرسیم، و آن‌ها را مورد داوری اخلاقی قرار دهیم. من در این نوشتار، از عرف جاری در میان اهل علم پیروی خواهم کرد، و هم‌جنس‌گرایی و به تبع آن رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را بیماری نخواهم دانست.

بنابراین، پرسش اصلی ما در این نوشتار این است: «آیا رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به لحاظ اخلاقی نکوهیده و نارواست؟»

(۲)

مهم‌ترین برهانی را که در تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه اقامه شده است، می‌توان «برهان امر غیر طبیعی» نامید. افلاطون، تامس آکویناس، و کانت از جمله فیلسوفانی هستند که بر مبنای صورتی از این برهان رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را تقبیح کرده‌اند. در میان حکیمان و فقیهان مسلمان نیز صورتی از همین برهان مهم‌ترین مبنای عقلی تقبیح رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه بوده است.

صورت کلی «برهان امر غیر طبیعی» را می‌توان به صورت زیر بیان کرد:
(۱) رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه غیر طبیعی است.
(۲) تمام رفتارهای غیر طبیعی به لحاظ اخلاقی نارواست.
بنابراین:
(۳) رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به لحاظ اخلاقی ناروا است.

همان طور که می‌بینیم، در چهارچوب این برهان، تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه بر دو فرض مهم استوار است: «غیر طبیعی» بودن آن رفتارها؛ «غیر اخلاقی» بودن «امر غیر طبیعی»

برهان فوق به لحاظ صوری معتبر است. بنابراین، اگر مقدمات آن برهان (گزاره‌های (۱) و (۲)) صادق باشد، نتیجه (گزاره (۳)) نیز بالضروره صادق خواهد بود. بنابراین، خوب است صدق مقدمات این برهان را مورد بررسی قرار دهیم.

بررسی مقدمه اول برهان
آیا رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه غیر طبیعی است؟ برای پاسخ دادن به این پرسش نخست باید روشن کنیم که در این‌جا مقصود از «امر طبیعی» و «امر غیر طبیعی» چیست.

حکیمانی که از این برهان برای تقبیح رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه بهره جسته‌اند، تلقی واحدی از «طبیعی» و «غیر طبیعی» نداشته‌اند و در واقع تفاوت دیدگاه ایشان در این مورد است که صورت‌های مختلف «برهان امر غیر طبیعی» را پدید می‌آورد.

بنابراین، برای بررسی مقدمه اول (گزاره (۱))، نخست باید معانی مختلف «طبیعی» و «غیر طبیعی» را بکاویم.

معنای اوّل
گاهی «طبیعی» به معنای «وضعیت سلامت» یا «سالم» به کار می‌رود، و «غیرطبیعی» به معنای «وضعیت بیماری» یا «عدم سلامت». به نظر می‌رسد که بسیاری از کسانی که رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را «غیر طبیعی» می‌دانند، مقصودشان این است که این گونه رفتارها نوعی «بیماری» است. اما اگر واژه «غیر طبیعی» را به معنای «بیماری» تلقی کنیم، در آن صورت با دو مشکل اصلی روبه‌رو خواهیم شد:

اول آن‌که همان طور که پیش‌تر اشاره کردم، امروزه اکثریت قریب به اتفاق متخصصین ذیربط هم‌جنس‌گرایی و رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را بیماری نمی‌دانند.

دوّم آن‌که، اگر هم‌جنس‌گرایی را بیماری بدانیم، در آن صورت باید تصدیق کنیم که هم‌جنس‌گرایی را نمی‌توانیم «غیراخلاقی» تلقی کنیم، زیرا بیماری علی الاصول بیرون از دایره اختیار انسان رخ می‌دهد و لذا مشمول داوری اخلاقی واقع نمی‌شود. یعنی اگر در مقدمه اوّل برهان، «غیرطبیعی» را به معنای «بیماری» تلقی کنیم (به فرض آن‌که این مقدمه صادق درآید) آن‌گاه در مقدمه دوم برهان هم باید آن را به همین معنا حمل کنیم. اما در این صورت مقدمه دوم برهان کاذب خواهد شد. بنابراین، واژه «غیر طبیعی» را در این برهان به معنای «بیماری» نمی‌توان تلقی کرد.

معنای دوم
افلاطون در کتاب قوانین در مقام نقد رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه، این رفتارها را «غیر طبیعی» می‌خواند، و مقصود او از جمله این است که این نوع رفتارها را حتی در میان حیوانات هم نمی‌توان مشاهده کرد.

او ابتدا در مورد مناسبات جنسی در جامعه قوانینی را پیشنهاد می‌کند، از جمله می‌گوید: «(...) هیچ کس نباید جز با زن قانونی خود، با کسی دیگر نزدیکی کند و به طور کلی آمیزش مردان با زنان هرجایی و هم‌چنین آمیزش مرد با مرد را به کلی ممنوع خواهیم ساخت (...)»

چرا؟ زیرا: «(...) مردمان شهر ما حق ندارند از مرغان و دیگر جانوران بدتر باشند. می‌بینید که مرغکان مادام که توانایی تولید مثل نیافته‌اند، تنها و بی‌جفت زندگی می‌کنند و از آمیزش جنسی احتراز دارند. همین که به سن تولید مثل رسیدند یک مرغ نر و یک مرغ ماده جفتی تشکیل می‌دهند و از آن پس در کمال وفاداری با یکدیگر به سر می‌برند. ما بر آنیم که مردمان شهر ما باید بهتر از جانوران بی‌خرد باشند1

بنابراین، از منظر افلاطون رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه «غیر طبیعی» است؛ یعنی رفتارهایی است که حتی از حیوانات سر نمی‌زنند.

اما این استدلال خالی از اشکالاتی نیست :

اولاً این استدلال مبتنی بر ادعایی نادرست است. یعنی پیش فرض آن این است که رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه در میان حیوانات یافت نمی‌شود. اما ظاهراً پژوهش‌های علمی نشان می‌دهد که در میان حیوانات، از جمله پستانداران رده‌های تکاملی بالا - نظیر شامپانزه‌ها - هم رفتارها و روابطی مشاهده می‌شود که کاملاً با توصیف رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه هم‌خوان است2.

اگر نتیجه این پژوهش‌ها را بپذیریم، در آن صورت دیگر نمی‌توانیم رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را به معنای مورد نظر افلاطون «غیر طبیعی» بدانیم؛ زیرا به رغم رأی وی، این گونه رفتارها از حیوانات هم سر می‌زند.

ثانیاً به هیچ وجه معلوم نیست که چرا رفتارهای حیوانات می‌تواند و می‌باید الگوی رفتارهای انسانی و مبنای داوری‌های اخلاقی درباره آن رفتارها باشد. به نظر می‌رسد که وجود یا عدم وجود رفتاری خاص در میان حیوانات هیچ ربطی به منزلت و ارزش اخلاقی آن رفتار در قلمرو انسانی نداشته باشد.

برای مثال، در قلمرو انسانی بسیاری رفتارهای اخلاقاً ستوده وجود دارد که هیچ مشابهی در قلمرو حیوانی ندارد. پدیده‌هایی مانند «عدالت»، «شفقت بر افتادگان»، «کرم» و نظایر آن‌ها در عالم حیوانات یافت نمی‌شود؛ اما این امر به هیچ وجه از ارزش اخلاقی والای آن‌ها نزد ما نمی‌کاهد.

از سوی دیگر، بسیاری رفتارها در قلمرو حیوانی یافت می‌شود که در قلمرو انسانی اخلاقاً نکوهیده است، رفتارهایی مانند «درنده‌خویی»، مناسبات جنسی با «محارم»، و غیره. به بیان دیگر، اگر صفت «غیر طبیعی» در مقدمه اول را به معنای «رفتاری که از حیوانات سر نمی‌زند» تلقی کنیم (و آن را گزاره‌ای صادق بینگاریم) در آن صورت مقدمه دوم برهان کاذب خواهد شد.

یعنی در آن صورت هیچ دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم چون حیوانات فلان کار را انجام نمی‌دهند بنابراین، انجام آن کار توسط ما انسان‌ها اخلاقاً مذموم است.

معنای سوّم
گاهی «طبیعی» به معنای «شایع»، «متداول»، «غالب» و امثال آن‌هاست. مطابق این تلقی، امر طبیعی امری است که به لحاظ آماری بیشتر واقع می‌شود یا مصداق بیشتر دارد. و در مقابل، امری که تواتر وقوع آن اندک است، یا مصادیق آن نادر است، «غیر طبیعی» به شمار می‌رود.

بنابراین، در قلمرو مناسبات جنسی، چون کثرت وقوع و مصادیق مناسبات غیر هم‌جنس‌گرایانه بسی بیشتر از مناسبات هم‌جنس‌گرایانه است، مطابق این تعریف باید رفتارهای جنسی غیر هم‌جنس‌گرایانه را «طبیعی» و رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را «غیر طبیعی» تلقی کنیم. اگر مقصود از «طبیعی» در مقدمه اول «کثرت وقوع» باشد، در آن صورت به نظر می‌رسد که آن مقدمه صادق باشد. یعنی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه حقیقتاً به آن معنا «غیر طبیعی» است.

اما در آن صورت، اعتبار منطقی برهان متوقف بر این است که «غیر طبیعی» در مقدمه دوم را هم به همین معنا تعبیر کنیم. یعنی مقدمه دوم را باید به این نحو قرائت کرد: « رفتارهایی که به ندرت رخ می‌دهند، به لحاظ اخلاقی ناروا است.»

اما این گزاره آشکارا کاذب است. برای مثال، پدیده چپ‌دستی (در قیاس با پدیده راست‌دستی) بسیار نادر است. بنابراین، مطابق تعریف، باید پدیده راست‌دستی را «طبیعی» و پدیده چپ‌دستی را «غیر طبیعی» بخوانیم. اما آیا این بدان معناست که با دست چپ نوشتن به لحاظ اخلاقی کاری نارواست؟ به نظر می‌رسد که پاسخ آشکارا منفی است.

به بیان دیگر، اگر معنای سوم از «طبیعی» و «غیر طبیعی» را بپذیریم، مقدمه اول صادق خواهد بود؛ یعنی هم‌جنس‌گرایی، مطابق تعریف امری «غیر طبیعی» خواهد بود، اما به این ترتیب، ما مقدمه دوم را کاذب کرده‌ایم، یعنی امر «غیر طبیعی» به آن معنا را نمی‌توان «غیر اخلاقی» انگاشت.

معنای چهارم
تا آن‌جا که به بحث درباره رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه مربوط است، به گمانم مهم‌ترین معنای «غیرطبیعی» عبارت است از آن‌که چیزی را درغیر جای خود به کار گیریم. مطابق این تلقی، تمام اندام‌های بدن ما غایت، نقش یا کارکرد ویژه‌ای دارند که اصولاً برای انجام آن طراحی شده‌اند. اگر اندامی در خدمت غایت خود باشد، و نقش اصلی خود را ایفا کند، در وضعیت «طبیعی» است؛ و اگر برخلاف آن نقش یا غایت به کار گرفته شود، در وضعیت «غیر طبیعی» است.

از سوی دیگر، رابطه مهمی میان «طبیعی» و «خوب اخلاقی» از یک سو، و «غیر طبیعی» و «بد اخلاقی» از سوی دیگر وجود دارد. امر طبیعی اخلاقاً «نیک» است و امر غیر طبیعی اخلاقاً «بد»

در این‌جا آشکارا می‌توان طنین اندیشه‌های ارسطو را بازیافت. اولاً طبیعیات و مابعدالطبیعه ارسطویی مبتنی بر نوعی بینش غایت‌گرایانه است. مطابق رأی او، همه موجودات (از جمله اندام‌های بدن ما) غایتی طبیعی دارند، یعنی هر یک برای ایفای نقشی خاص طراحی شده‌اند.

ثانیاً ارسطو از مفهوم «خیر اخلاقی» تفسیری کارکردگرایانه به دست می‌دهد. (دست کم این تفسیر بخش مهمی از تحلیل او ازمفهوم «خوب» است.) مطابق رأی وی برای آن‌که دریابیم آیا امر «الف» خوب است یا نه، باید ببینیم آیا امر «الف» غایت خود را تحقق بخشیده است، یا به زبانی امروزین‌تر، آیا نقش یا کارکرد خود را به درستی ایفا کرده است.

برای مثال، وقتی می‌گوییم «این چاقو خوب است»، مقصودمان این است که این چاقو نقش و کارکرد اصلی خود را به درستی انجام می‌دهد. یعنی مثلاً تیز است و اشیای مورد نظر را به راحتی می‌برد. و هنگامی که می‌گوییم «آقای الف پدری بد است» منظورمان این است که وی نقش یا وظیفه یا کارکرد خود را به عنوان یک پدر به درستی انجام نمی‌دهد.

بنابراین، وظیفه اخلاقی ما این است که اولاً نقش یا کارکرد یا غایت اصلی یک موجود یا شیء یا اندام را کشف کنیم؛ ثانیاً آن را صرفاً برای ایفای همان نقش، و در خدمت همان غایت به کار بریم.

اما سؤال این است که آیا رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به این معنا «غیر طبیعی» است؟

برای آن‌که پاسخ این پرسش را به دست دهیم، نخست باید ببینیم نقش یا کارکرد یا غایت اندام‌های جنسی چیست. ظاهراً باید غایت اصلی اندام‌های جنسی را «تولید مثل» بدانیم. این نقشی است که منحصراً از اندام‌های جنسی بر می‌آید، و هیچ اندام دیگری در بدن ما نمی‌تواند چنان نقشی را ایفا کند.

بنابراین، اگر تولید مثل را غایت اصلی اندام‌های جنسی بدانیم، مناسبات هم‌جنس‌گرایانه را لاجرم باید غیر طبیعی تلقی کنیم؛ زیرا در این گونه مناسبات به کارگیری اندام‌های جنسی به تولید مثل نمی‌انجامد. و آن چنان که گذشت، مطابق تفسیر کارکردگرایانه از «خوب»، امر غیر طبیعی به معنای اخیر غیر اخلاقی نیز خواهد بود.

بنابراین، به نظر می‌رسد که اگر «غیر طبیعی» را در مقدمه اول به معنای « خلاف غایت یا نقش اصلی» تفسیر کنیم، اولاً هم‌جنس‌گرایی امری غیر طبیعی خواهد بود (یعنی مقدمه اول صادق خواهد بود)، و ثانیاً با فرض تفسیر کارکردگرایه از مفهوم «خوب» می‌توان امرغیر طبیعی را غیر اخلاقی نیز دانست (یعنی مقدمه دوم نیز صادق در خواهد آمد)

به نظر می‌رسد که عموم حکیمان مسیحی و مسلمان که کوشیده‌اند بنیانی عقلی برای تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه فراهم آورند، همین راه را در پیش گرفته‌اند. برای مثال، تامس آکویناس تصریح می‌کند: « خروج منی باید به نحوی باشد که هم به تولید نسل بینجامد و هم به پروراندن آن نسل. بر این مبنا، کاملاً آشکار است که هرگاه خروج منی به تولید نسل نینجامد، خلاف خیر و مصلحت آدمی است. و اگر این کار از سر عمد و آگاهی صورت گیرد، لاجرم گناه است (...) به همین دلیل است که گناهانی از این نوع را خلاف طبیعت خوانده‌اند3

رأی کانت درباره رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه نیز کمابیش بر همین بنیان استوار است. کانت برای توضیح رأی خود از مفهوم «crimina carnis» (جرایم جنسی یا کاربرد ناصواب قوای جنسی) بهره می‌جوید. او این نوع جرایم را بر دو نوع تقسیم می‌کند:

اول - رفتارهایی که موافق طبیعت اما خلاف عقل سلیم است. به بیان دقیق‌تر، این رفتارها خلاف اصول اخلاقی‌ای است که بر ما انسان‌ها از آن حیث که موجوداتی صاحب عقل هستیم، فرض است. از نظر کانت خیانت ورزیدن به همسر از این نوع است (مردی که به همسر خود خیانت می‌ورزد، یعنی با زنی دیگر مناسبات جنسی برقرار می‌کند، کاری خلاف طبیعت انجام نمی‌دهد، بلکه کار او خلاف اخلاق و لذا (مطابق رأی کانت) خلاف عقل است.)

دوم - رفتارهایی که خلاف طبیعت ماست. از نظر کانت، خودارضایی، سکس با حیوانات، و رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه از این نوع است. کانت این نوع رفتارها را پست‌ترین و مشمئزکننده‌ترین نوع فساد می‌داند، و حتی از این پیش‌تر می‌رود، و این گونه رفتارها را از خودکشی قبیح‌تر می‌شمارد.

او درباره‌ی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه می‌نویسد: «دومین نوع «crimen carnis contra naturam» (جرایم جنسی خلاف طبیعت - نوع دوم) عبارت است از مقاربت جنسی میان «sexus homoginii» (هم‌جنسان) که در آن موضوع تحریک جنسی انسانی هم‌جنس اوست، نه از جنس مخالف؛ مانند وقتی که زنی تمنیات خود را با زنی دیگر ارضا می‌کند، یا مردی با مردی.

این عمل نیز مغایر غایات انسانیت است؛ چرا که غایت انسانیت در امور جنسی عبارت است از حفظ نوع انسان بدون خوارداشت آدمی؛ اما در این مورد، نوع انسان محفوظ نمی‌ماند (این نکته را در مورد «Crimen carnis secundum naturam» (جرایم جنسی موافق طبیعت - نوع اول) نیز می‌توان گفت) اما آن مورد به کنار، نفس انسانی (در این‌جا) به مرتبه‌ای نازل‌تر از حیوانات تنزل می‌کند، و از انسانیت هتک حرمت می‌شود4

بنابراین به نظر می‌رسد که اگر معنای چهارم از «غیر طبیعی» را مبنا قرار دهیم، «برهان امر غیر طبیعی» معتبر خواهد بود، یعنی هم نتیجه منطقاً از آن مقدمات حاصل می‌شود، و هم مقدمات صادق به نظر می‌رسد.

بگذارید این قرائت از برهان امر غیر طبیعی را «برهان اصلی» بنامیم. زیرا تا آن‌جا که من می‌دانم این برهان مهم‌ترین دلیلی بوده است که در طول تاریخ برای توجیه تقبیح اخلاقی رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه اقامه شده است. بنابراین، «برهان اصلی» را می‌توان به قرار زیر بیان کرد:

( َ۱) رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه خلاف غایت طبیعی یا کارکرد اصلی اندام‌های جنسی است.
( َ۲) تمام رفتارهایی که خلاف غایت طبیعی یا کارکرد اصلی یک شیء یا اندام است، به لحاظ اخلاقی نارواست.
بنابراین
( َ۳) رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به لحاظ اخلاقی ناروا است.

اکنون درباره مقدمه اول در این صورت جدید ( یعنی گزاره‌ی ( َ۱)) چه می‌توان گفت؟ به گمانم به نحو خردپسندی می‌توان از این ادعا دفاع کرد که اندام‌های مختلف بدن ما هر یک نقش یا کارکردی ویژه دارد.

برای مثال، می‌توان گفت که نقش یا کارکرد قلب عبارت است از پمپ کردن خون به سرتاسر بدن، یا نقش دستگاه گوارش این است که غذایی را که خورده‌ایم، هضم کند و مواد لازم را برای سلامت و بقای بدن فراهم نماید؛ و بر همین قیاس، نقش یا کارکرد اندام‌های جنسی تولید مثل است.

اما آیا این ادعا بدان معناست که هر اندام فقط و فقط یک کارکرد صحیح و در خور دارد؟ نقش یا کارکرد اصلی چشم دیدن است. اما اگر کسی از چشم خود برای دلبری از محبوب استفاده کرد، کاری خلاف غایت طبیعی چشم انجام داده است؟

نقش یا کارکرد اصلی خوردن تأمین نیازهای غذایی بدن است. اما اگر شما دوستی را برای یک گفتگوی دوستانه به شام دعوت کردید، و غذا خوردن را صرفاً بهانه‌ای برای آن مصاحبت دل‌پذیر قرار دادید، کاری خلاف طبیعت انجام داده‌اید؟ شاید دقیق‌تر آن باشد که بگوییم اندام‌های ما نقش‌ها و کارکردهای چندگانه دارند.

به علاوه، اگر بپذیریم که تنها غایت یا کارکرد اندام‌های جنسی تولید مثل است، و هر رفتار جنسی که به تولید مثل نینجامد، غیر طبیعی و لذا اخلاقاً ناپسند است، در آن صورت فقط رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه را تحریم و تقبیح نکرده‌ایم؛ بلکه بر آن مبنا تمام مناسبات جنسی غیر هم‌جنس‌گرایانه را هم که به قصد تولید مثل انجام نمی‌شود یا به تولید مثل نمی‌انجامد، غیر طبیعی و خلاف اخلاق دانسته‌ایم.

برای مثال، بر این مبنا باید مناسبات جنسی مردان و زنان نازا و عقیم را چون به تولید فرزند نمی‌انجامد اخلاقاً ناروا بدانیم یا استفاده از روش‌های ضد بارداری اخلاقاً مردود بشماریم (البته کلیسای کاتولیک و پاره‌ای از فقیهان مسلمان دقیقاً بر همین مبنا استفاده از شیوه‌های ضدبارداری را نامجاز می‌دانند - این نکته هم شایان توجه است که پاره‌ای از فقیهان مسلمان، آمیزش مقعدی مرد با همسر خود و نیز استمناء با او را روا می‌دانند. این دو حکم نیز با مبنای مورد بحث ناسازگار است، مگر آن‌که برای مناسبات جنسی غایتی غیر از تولید مثل، مثلاً کسب لذت، نیز قائل باشیم.)

به نظر می‌رسد که مناسبات جنسی در قلمرو انسانی نقش‌های متعددی علاوه بر تولید مثل دارد. برای مثال، مناسبات جنسی راهی برای ابراز شوق و مهری است که فرد به محبوب خود می‌ورزد، مناسبات جنسی راهی برای کسب لذت، یا دفع فشارها و اضطراب‌های روحی است، و در بسیاری مواقع به نحو مؤثری مایه اعتماد به نفس فرد است. چرا معاشقه یک مرد و زن را که تجلی شور و عشق عمیق آن‌ها به یکدیگر است، اگر به تولید فرزند نینجامد، باید اخلاقاً ناروا دانست؟

بنابراین، اگر بپذیریم که مناسبات جنسی نقش‌های چندگانه ایفا می‌کند و مثلاً یکی از کارکردهای این مناسبات ابراز محبت و عشق نسبت به محبوب است. در آن صورت هیچ دلیلی وجود ندارد که گمان کنیم هم‌جنس‌گرایان نمی‌توانند از این طریق به محبوب خود ابراز عشق کنند.

یا اگر به فرض کسب لذت از جمله کارکردهای مناسبات جنسی باشد، هم‌جنس‌گرایان هم می‌توانند به اندازه غیر هم‌جنس‌گرایان از مناسبات جنسی خود لذت ببرند. یعنی مناسبات جنسی میان هم‌جنس‌گرایان با این غایات کاملاً موافقت دارد.

به بیان عام‌تر، اگر دایره غایات یا نقش‌های مناسبات جنسی را از حد تولید مثل فراتر بگیریم، در آن صورت به نظر می‌رسد که مناسبات جنسی هم‌جنس‌گرایانه می‌تواند تقریباً تمام آن نقش‌های دیگر را ایفا کند؛ و لذا این رفتارها به معنای مورد بحث کاملاً «طبیعی» خواهد بود.

تا آن‌جا هم که به مسأله تولید مثل مربوط می‌شود، امروزه این پرسش اخلاقی مهم در پیش روی همه ما قرار دارد که در جهانی که شمار عظیمی کودکان بی‌سرپرست در حسرت آغوش مهر و حمایت پدر و مادر می‌سوزند، به دنیا آوردن فرزندان بیشتر تا چه اندازه می‌تواند از منظر اخلاقی امری واجب تلقی شود؟ آیا در این شرایط بهتر آن نیست که انسان‌ها به جای آن‌که فرزندان بیشتری به دنیا آورند، مسؤولیت پروراندن کودکان بی‌سرپرست و بی‌پناه بیشتری را بر عهده بگیرند؟

این نکته هم شایان ذکر است که امروزه با پیدایش روش‌های بارداری خارج رحمی، و حتی تولید مثل غیر جنسی (مثلاً تولید مثل از طریق کپی‌برداری ژنی) به نظر می‌رسد که رفته رفته نقش اندام‌های جنسی در تولید مثل کاهش می‌یابد.

بررسی مقدمه دوم برهان
تا این‌جا محور اصلی بحث ما عمدتاً مقدمه اول «برهان امر غیر طبیعی» بود. اینک خوب است که مقدمه دوم این برهان را مستقلاً مورد بررسی قرار دهیم. مقدمه دوم به قرار زیر بود:

(۲) تمام رفتارهای غیر طبیعی به لحاظ اخلاقی ناروا است.

همانط ور که دیدیم، تنها قرائتی از این مقدمه که هم با صدق مقدمه‌ی اول قابل جمع است، و هم خود، دست کم در بادی نظر، صادق به نظر می‌رسد، گزاره‌ی ( َ۲) در «برهان اصلی» است:

( َ۲) تمام رفتارهایی که خلاف غایت طبیعی یا کارکرد اصلی یک شیء یا اندام است، به لحاظ اخلاقی نارواست.

گزاره ( َ۲) صورتی از آن چیزی است که پیش‌تر «تفسیر کارکردگرایانه از مفهوم "خوب"» نامیدیم. مطابق این تفسیر، خوب یا بد بودن امر «الف» بستگی به آن دارد که «الف» چه باشد.

وقتی که می‌گوییم: «این چاقو خوب است»، مقصودمان این است که این چاقو کاری را که برای آن ساخته شده است، به نیکی انجام می‌دهد؛ یعنی تیز و برنده است. یا وقتی می‌گوییم: «آقای الف پلیسی خوب است»، مقصودمان این است که او وظایف خود را به عنوان یک پلیس به نیکی انجام می‌دهد، یعنی برای مثال، با تبهکاران مبارزه می‌کند، و در حفظ جان و امنیت شهروندان صادقانه می‌کوشد. یعنی مطابق این تفسیر «خوب بودن» امر «الف» بر مبنای کارکرد یا نقش آن تعریف می‌شود.

حقیقت این است که «تفسیر کارکردگرایانه» تنها یک تفسیر از انواع تفاسیر مختلفی است که درباره چیستی مفهوم «خوب» عرضه شده است. فیلسوفان اخلاق درباره این تفسیر بحث‌ها و مناقشات زیادی کرده‌اند که باید در جای خود مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

احتمالاً مهم‌ترین نقدی که بر این تفسیر وارد شده است، همان است که جی.ای.مور، فیلسوف انگلیسی، «مغالطه‌ی طبیعت‌گرایانه» خوانده است. (اصل این انتقاد نسب به هیوم، فیلسوف اسکاتلندی، می‌برد.) مغالطه طبیعت‌گرایانه همان است که گاه خلط «است» و «باید» هم خوانده‌اند.

اصل این ادعا این است که از گزاره‌های توصیفی، یعنی گزاره‌های مشتمل بر «است»، منطقاً نمی‌توان گزاره‌های تجویزی، یعنی گزاره‌های مشتمل بر «باید» یا «نباید» را نتیجه گرفت.

برای مثال، از این گزاره توصیفی که «آرسنیک سمی کشنده است»، منطقاً نمی‌توان این گزاره تجویزی را نتیجه گرفت که «نباید آرسنیک خورد.» برای آن‌که از آن گزاره توصیفی به این گزاره تجویزی برسیم، باید مقدمه دیگری هم به آن بیفزاییم؛ مانند این مقدمه که می‌گوید: «من می‌خواهم زنده بمانم.» اکنون از ترکیب این مقدمه تازه و آن گزاره توصیفی می‌توانیم به این نتیجه برسیم که پس «من نباید آرسنیک بخورم.»

اما اگر فردی، به هر دلیلی نخواهد زنده بماند و برای مثال در صدد خودکشی باشد، می‌تواند از این گزاره توصیفی که «آرسنیک سمی کشنده است» به اضافه این مقدمه که «من می‌خواهم خود را بکشم»، به این گزاره تجویزی برسد که پس «من باید آرسنیک بخورم.»

اکنون مطابق یک تفسیر رایج، دست کم در بسیاری مواقع، وقتی می‌گوییم «الف خوب است»، در واقع می‌گوییم که « باید الف را انجام داد.» برای مثال، وقتی که می‌گوییم « راستگویی خوب است» مقصودمان این است که «باید راست گفت.»

به بیان دیگر، تمام گزاره‌هایی که متضمن «خوب» یا «بد» هستند، گزاره‌های تجویزی‌اند؛ یعنی یا به گزاره‌های «باید - دار» قابل تحویل‌اند، یا مستلزم گزاره‌ای «باید - دار» هستند.

از سوی دیگر، گزاره‌هایی که از غایت یا کارکرد، یا نقش یک پدیده خبر می‌دهند، گزاره‌های «است - دار» یا توصیفی هستند؛ و برای مثال، در قالب گزاره‌هایی از این نوع بیان می‌شوند: «غایت یا کارکرد قلب پمپ خون به سرتاسر بدن است» یا «غایت یا نقش یا کارکرد اندام‌های جنسی تولید مثل است.»

در این صورت، منطقاً نمی‌توان، از این گزاره‌ی توصیفی یا مشتمل بر «است» که «غایت یا نقش اندام‌های جنسی تولید مثل است» این گزاره‌ی تجویزی را نتیجه گرفت که «نباید اندام‌های جنسی را برای مقاصدی غیر از تولید مثل به کار برد»

(به عبارت دیگر، از آن گزاره‌ی توصیفی درباره‌ی غایت اندام‌های جنسی نمی‌توان نتیجه گرفت که «استفاده از اندام‌های جنسی برای مقاصدی غیر از تولید مثل اخلاقاً نارواست.»)

اگر این تحلیل را بپذیریم، در آن صورت لاجرم باید گزاره ( َ۲) را مبتنی بر نوعی مغالطه و لذا کاذب بدانیم.

حتّی اگر کذب گزاره ( َ۲) را هم نپذیریم، این نوع دشواری‌ها دست کم نشان می‌دهد که تصدیق گزاره ( َ۲) خالی از اشکالات جدی نیست.

بنابراین، به نظر می‌رسد که قوی‌ترین صورت «برهان امر غیر طبیعی»، یعنی آن‌چه «برهان اصلی» خواندیم، اگرچه منطقاً منتج است (یعنی نتیجه آن منطقاً از مقدمات آن حاصل می‌شود)، اما معتبر نیست (زیرا مبتنی بر مقدمه یا مقدمات کاذب است.)

بنابراین، ظاهراً باید بپذیریم که «برهان امر غیر طبیعی»، در بهترین قرائت آن، از تحکیم این نتیجه که «رفتارهای هم‌جنس‌گرایانه به لحاظ اخلاقی ناروا هستند»، ناتوان است.


۱- دوره آثار افلاطون، ج ۴، کتاب قوانین، کتاب هشتم، فقره‌ی ۸۴۰ و۸۴۱، ترجمه‌ی محمدحسن لطفی، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، ۱۳۸۰.

برای مثال، نگاه کنید به:

Weinrich, J.D.,(1982) "Is homosexuality biologically natural?", In W. Paul, et al. (eds.), Homosexuality: Social, Psychological, and Biological Issues, Beverly Hills, Calif.: pp.197-208. And;
Denniston, R.M.(1980) "Ambisexuality in animals", In Homosexual Behavior: A modern Reappraised. New York: Basic Books.

3- Saint Thomas Aquinas, On the Truth of the Catholic Faith, Book3: Providence, Part I, trans. V.J.Bourk (New York: Doubleday, 1956). Quoted in R .Baker and F. Ellison (eds.), Philosophy and Sex, rev, ed. (Buffalo, NY: Prometheus, 1984), p. 15.

4- Kant, I. Lectures on Ethics. Trans. L. Infield. New York: Harper and Row (1963). P. 170

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط اربابي |