تبليغاتX
براي ثبت در تاريخ-آرشيو
شهادت؛ پارادوکس مرگ و زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم
....امشب ستم یزیدی وظالمان شامی با حرکتی که زینب آغاز کرده برای همیشه ی تاریخ به شامی تیره و ظلمانی برای ستمگران و ظالمان تبدیل شده است. امروز-عاشورا- که روز شهدا بود ، بنظرم رسید که شاید مناسبت داشته باشد یکبار دیگر نگاهی ، به مسئله ی مرگ و زندگی و رابطه ای که شهادت با ناسازواره یا پارادوکس ظاهری مرگ و زندگی برقرار می کند بیاندازیم .
بخصوص که در همین اواخر بعضی از دوستان در واگویه ی انتقادی از دکتر شریعتی به او اشکال می کردند که برخلاف کنفوسیوسیسم وفرهنگ چینی که زندگی را تقدیس می کند ، شریعتی مرگ را تقدیس کرده است . او مرگ اندیش است . شاهد خواستم ، پاسخ گرفتم که شریعتی گفته است:" شهادت دعوتی است به همه ی عصرها و به همه ی نسل ها که اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر" . و اینچنین تفسیر می شدکه نگاه شریعتی و اساساً تشیع به هستی نگاه مرگ اندیشانه ای است و زندگی را در کشتن یا کشته شدن خلاصه می کند، اما به آن دوست عرض کردم که اشتباه تو دراین است که تصور کرده ای که شریعتی در این عبارت زندگی را تعریف می کند ، نه ، شریعتی در این عبارت زندگی را تعریف نمی کند ، مرگ را تعریف می کند .
این تعریف مرگ است نه تعریف زندگی . تعریف نوعی مرگ است که در فرهنگ ما "شهادت" نامیده شده است . امّا در عین حال مسئله ی مرگ بی رابطه با زندگی هم نیست. از آن روزی که در تاریخ اسطوره ای ، انسان را به یاد می آوریم می بینیم که با مسئله ی مرگ یا به عبارت دقیق تر با"راز مرگ" دست به گریبان بوده است . شاید زندگی آدم به نوعی با راز مرگ و حفظ جاودانگی و خلود گره خورده است .
در اسطوره های دینی ، آدم به وسوسه ی ابلیس از میوه ی ممنوعه می خوردبرای این که زندگی اش را جاودانه کند و بر مرگ چیره شود، اما همان خوردن میوه ی ممنوعه به هبوط او منجر شد . هبوط از نوعی زندگی به زندگی دیگر، از زندگی آسمانی به زندگی زمینی، از شهر خدا به شهر شیطان. اما در عین حال آدم بدین وسیله تقدیر خویش را هم رقم زد، که گویا مشارکتی بود در اجرای نمایشنامه ای که خداوند نوشته بود و آدم بازیگر این نمایش شد تا تقدیر خداوند با انتخاب آدم گره بخورد و تاریخ بشر آغاز بشود . از آن زمان ما فریادهای گیلکمش را هنوز در گوش جان می شنویم . در اسطوره های باستانی سومری . فریاد از مرگ و سرگشتگی و حیرت در مقابل مرگ . در ادبیات اسلامی – ایرانی ما اسکندر هنوز در جستجوی رسیدن به آب حیات است. آنقدر به شوق یافتن سرچشمه ی آب حیات رفت و رفت که در ظلمات گم شد . در جستجوی زندگی سر از مرگ در آورد . اما این مرگ اگر "نیستی و نابودی" باشد در مقابل "هستی و زندگی" نوعی بیداد است . در فلسفه های الهی و حکمت دینی اگر زندگی "وجود و هستی" لطف و داد است ، مرگ اگر "عدم و نیستی" باشد خشم و بیداد است . اما فرهنگ ایرانی و اسلامی ما هیچ موقع با "مرگ" به مثابه "بیداد" مواجه نشده است . حکیم بزرگ طوس ، فردوسی را بیاد می آوریم که از اعماق جانش در دیباچه ی داستان رستم و سهراب ، تراژدی سهراب را اینچنین می سراید :
اگر تند بادی برآید ز کُنج به خاک افکند نا رسیده تُرُنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر هنرمند دانیمش ار بی هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست زمرگ این همه بانگ و فریاد چیست
از این راز جان تو آگاه نیست بدین پرده اندر تو را راه نیست
همه تا درِ آز رفته فراز به کس برنشد این درِ راز باز
به رفتن مگربهتر آیدش جای چو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک ندارد زبُرنا و فرتوت باک
در این جای رفتن نه جای درنگ براسب فناگر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ یکی دان چو اندر بدن نیست مرگ
دل از نور ایمان گر آگنده ای تورا خامُشی به که تو بنده ای
بر این کار یزدان تو را راز نیست اگر جانت با دیو انباز نیست
اما واقعیت این است که انسان بعنوان تنها موجودی که امکان آگاهی به مرگ را دارد ومی داند یا می تواند بداند که می میرد ، هیچگاه نمی تواند در هستی واقعی اش مرگ را نادیده بگیرد . البته بشر امروز ، انسان مدرن کوشش های زیادی کرده و می کند تا مرگ را به فراموشی بسپارد . زیرا که نمی خواهد خود را در حضور خود به تماشا بنشیند . مرگ چگونه بودن ما و فرار از مرگ ، فرار از خویشتنِ خویش است . انسان مدرن از خویشتنِ خویشش فرار می کند و امروز کار او به جایی رسیده است که حتی از زمین نیز می گریزد و به سیارات و کهکشانها می رود برای اینکه خود را نبیند و مرگ را فراموش کند . تمام تکنیکها و شگردها را به کار می برد تا مرگ را در زیر زندگی روزمره و در پستوی روز مرگی به فرا موشی بسپارد . اما کافیست که انسان لحظه ای تأمل کند. انسانی که یکی از ویژگیهای متمایز او با حیوان این است که برخلاف حیوان ، می تواند خود سنجی کند و خویشتن را مورد تأمل قرار دهد .
انسان موجودی است صرف خود اندیش . وقتی خوداندیشی می کند در می یابد که تمام هستی اش در بین دو نقطه ی "زادن و مردن" است . در فلسفه های " اگزیستانس" این مسئله بصورت جدی و محوری مطرح شده و هر یک کوشیده اند تا برای آن پاسخی پیدا کنند . فلسفه های دینی اگزیستانس مثل فلسفة " کرکه گور" بگونه ای و فلسفه های الحادی مثل فلسفه ی سارتر به گونه ای دیگر . انسان با فراموشی مرگ ، چگونه بودن خودش را فراموش می کند . در فلسفه های اگزیستانس برای اینکه انسان با زندگی اصیل روبه رو شود وضع وجودی انسان ، تقدیر بشر که بین تولد و مرگ رقم خورده، بودن آدمی را توضیح می دهد . وقتی انسان به خود مراجعه کرده و خود را مورد تأمل قرار می دهد ، در می یابد که در میان دو نقطه ی "مرگ" و "زندگی" افکنده شده است . وجودی که او در آن افکنده شده است . ما پا گذاشتن به این هستی را انتخاب نکردیم. ما را به این هستی آورده اند و معمولاً هم خارج شدن از این هستی را انتخاب نمی کنیم، ما را می میرانند. در میان این دو نقطه ، این انسان است که باید چگونه بودن و ماهیت خودش را بسازد و خلق کند . انسان بصورت یک امکان مطرح می شود . امکانی که توسط فرد بشری فعلیت پیدا
می کند و مرگ در این فعلیت یابی نقش بسیار اساسی دارد . انسان وقتی که تأمل پیدا و توجه می کند که موجودی است که در زمانی و در آینده ای قطعی این زندگی را از دست می دهد ، در آن صورت با زندگی خود بنحو دیگری مواجه می شود . انسان وقتی که به مرگ توجه می کند ، مرگ او را از همه ی پراکندگی ها و انقسام ها و تلاشی ها ، متوجه یک کانون محوری و مرکزی می کند.مرگ به زندگی انسان نوعی وحدت و کلیت می بخشد . زندگی ، در روزمرگی هزار تکه
می شود . انسان متأمل در مرگ می تواند خودش را در آیینه ی مرگ بطور اصیل و واقعی ببیند . معمولاً در زندگی روزمره ، شخصیت آدمها در ازدحام ، در گروه و در طبیعت گم می شود . انسان ها معمولاً خودشان نیستند ، دیگری خود آنهاست، آیینه ی خودشان نیستند ، آیینه ی دیگری اند . دایم دیگری را در خود بازتاب می دهند و تکرار می کنند . معمولاً خویشتن خویش ، خود اصیل و واقعی پنهان و گم است. بخصوص در جوامعی مثل جامعه ی کنونی ما که به طور مضاعفی این شخصیت گم می شود . شخصیتهای متعدد و کاذب و گاه صناعی و ساختگی . پدیده ی آسیب شناختی جوامعی که حکومتهای مذهبی در آن وجود دارد ، شخصیتهای کاذب ، شخصیتهای نمایشی ، دروغین ، شخصیتهایی که پرده ی ریا و نفاق آنها را رنگ آمیزی کرده وبه نمایش گذاشته است . در همه ی جوامع بطور کلی ، انسان در زندگی روزمره ، خودش نیست به خصوص آدمهای معمولی ، دائم پناه می برند به جمع. دائم سعی می کنند از خودشان بگریزند . از تنهایی وحشت دارند و برای غلبه به این تنهایی خود به ازدحام پناه می برند و این پناه بردن به ازدحام و گم شدن در محیط و در زندگی روزمره و در دنیای اشیاء و جهان پیرامون باعث می شود که انسان هیچ گاه با خودش مواجه نشود .
تأمل بر مرگ فرصتی برای مواجه شدن با خود است . مواجه شدن با مرگ به زندگی اصالت می دهد. مرگ آگاهی ، همراه با اراده و وجدانی که انسان تصمیم می گیرد خود سرنوشت خود ، زمام هستی و تقدیر خویشتن خویش را در دست بگیرد . البته ما در فرهنگ مذهبی مان خدا را هم داریم . به ما گفته اند که خدا را از یاد نبرید و فراموش نکنید :
" و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم "
اگر خدا را فراموش کنید خودتان را فراموش می کنید یاد و ذکر خدا ، خدائیکه دایره ای است که مرکزش همه جا هست اما محیط اش هیچ جا نیست و انسانی که با این خداوند خویشاوند است ، از یک ریشه و از یک جنس است. روحی است از خداوند که در کالبد آدمی دمیده شده است . اما در عین حال پیامبران بزرگ و پیشوایان دینی به همگان هم یاد و ذکر خداوند را و هم یاد مرگ را آموخته اند . مرگ آگاهی فقط ماجرای سویه ی آن سویی حیات نیست . مرگ دو سویه دارد سویه ی آن سویی اش رازی است ناگشودنی و به قول حافظ :
حدیث دهر کمتر گوی و راز دهر کمتر جوی که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا
انسان آن سو را نمی داند .کسانی هم که سعی کردند کوچه پس کوچه های آن سویه را برای انسان به تصویر بکشند و آدرس های دقیق بدهند ، متاسفانه کسانی نیستند که چندان بشود به آنها تکیه کرد .پیامبران و کتابهای مقدس از آن سو به انسان تصویری کلی و مجازی و نمادین گزارش کرده اند. اما دقیقاً نمی دانیم آن سو چیست و سخن گفتن از مرگ نیز معمولاً راجع به ماهیت مرگ و وجه آن سویی مرگ نیست سوی دیگر مرگ وجه این سویی آن است . وجهی است که با زندگی در ارتباط است . رابطه ی زندگی بامرگ عنوان دو پدیده ی واقعی است ، دو پدیده ایکه به قول قرآن کریم : " خلق الموت و الحیاه لِیَبلُوَکُم اَیُّکُم اَحَسَنُ عَمَلا"
مرگ و حیات را خلق کردیم تا شما را بیازماییم و معلوم شود که کدامینتان بهترین عمل را انجام می دهید . اما زندگی چه وقت از مرگ تأثیر می پذیرد ؟ اگر انسان به گونه ای زندگی کند که در زندگی هیچگاه "یاد مرگ و مواجهه ای با مرگ" وجود نداشته باشد ، آیا چنین زندگی ، رابطه ای مثبت و همبسته با مرگ دارد ؟ خیر، نه تنها رابطه ای ندارد که دقیقاً تناقض دارد. در تلقی های عادی ، مرگ و زندگی دشمن هم هستند. سفید و سیاه ، یک پارادوکس که به هیچ وجه قابل جمع نیستند. اما ادیان الهی خواسته اند این پارادوکس رابرای انسان حل کنند .
انسان با نادیده گرفتن مرگ ، آن را از بین نمی برد ، فقط خود را از زندگی اصیل و انتخاب کننده ای محروم می کند. البته وقتی انسان در مقام بیان ، آگاهی وتوجه به مرگ پیدا
می کند ، معمولاً مرگ در زندگی او وضوحی ندارد . یا به عبارت دیگر ما معمولاً تصور می کنیم که دیگری می میرد . شاید کمتر کسی از ما مومن باشد که می میرد . آگاهی عمیق و ژرف و وجودی یعنی ایمان داشتن به اینکه من می میرم ، زندگی را به چشم من متفاوت می کند .
جهان ، عالم و از جمله عالم زندگی و مرگ براساس جهان بینی و نوع بینشی که انسان نسبت به آن دارد تعیین می شود ، به قول مولوی : " عالمش چندان بود کش بینش است ". عالم هرکس متناسب و متلائم با بینش اوست . همه ی آدمیان در جهان واحدی زندگی نمی کنند. آدمیان در جهان های متفاوتی زندگی می کنند. مقصوداز این جهان عالم فیزیکی نیست . عالم روحی ، عالم وجودی است و آدمیان ، جهان های متفاوتی دارند ، زیرا جهان بینی های متفاوتی دارند . انسانها
زندگی های متفاوت و مرگهای متفاوت دارند، چرا که جهان بینی آنها نسبت به مرگ و زندگی متفاوت است . انسانی که مرگ را مورد تأمل قرار می دهد و آگاهی مؤمنانه دارد که می میرد و مرگ برای او یک تقدیر است ، خود را به مثابه امکان وطرحی می یابد که فرصت محدودی دارد و باید انتخاب کند و سرنوشتش را بدست گیرد و تقدیرش را رقم زند .
البته ممکن است این آگاهی به مرگ ، بدون اعتقاد به حیات جاودان و بدون اعتقاد به عالم غیب نیز منشأ نوعی زندگی اصیل باشد . یعنی حتی یک انسان ملحد و ماتریالیست هم اگر مرگ آگاه باشد ، عالم اش عالم دیگری خواهد بود. ولی بهرحال می کوشد از زندگی استفاده کند. مرگ وداع با زندگی نیست . مرگ بیان این واقعیت است که فرصت انسان برای زندگی کم است و باید از این فرصت استفاده کند . مرگ متذکر می شود که موقعیتی و فرصتی در اختیار انسانست و زندگی او بسته به این است که از این فرصت و موقعیت چگونه استفاده نماید . مرگ یک فاجعه نیست. نقطه ایست که زندگی را و انسان و خود بودن را معنا می بخشد . آیا اگر مرگ نبود زندگی معنایی داشت ؟ اگر مرگ نبود انسان یک شی مثل سایر اشیای طبیعت می شد. این مرگ است که به زندگی معنا می بخشد و به انسان این امکان را می دهد که در این بین الهلالین "تولد و مرگ" ، عمل کند و ماهیت خود را بسازد . تصمیم بگیرد و عزم کند . همان که قرآن کریم می فرماید ؛ موت برای این است که " لیبلُوَکُم اَیُّکُم اَحسَنُ عَمَلاً ". روشن است که موت ، دیگر، عرصه ی عملی در آن سوی خود باقی نمی گذارد. آن سویی که پیروان ادیان و انبیای الهی معتقدند که عالم دیگری است . ولی آن عالم ، دیگر عالم عمل نیست. این عالم ؛ عالم قبل از مرگ ، عالم عمل است . اینجاست که باید تخم ها را بر مزرعه ی وجود خود پاشید و کِشت . کشتزار اینجاست و لذا موت و مرگ نوعی پایه و مبنا برای عمل است، اما نه یک عمل ناخودآگاه ، مکانیکی و فیزیکی بلکه یک عمل آگاهانه و همراه با دغدغه و دلهره . دلهره ای که در همه ی فلسفه های انسان و بودن و همه نحله های اگزیستانسیالیستی مسئله ای اساسی است . و البته در ادیان ، انسانی که
می خواهد خود را خلق کند این دغدغه ، دلهره ، اضطراب ، اضطراب تصمیم و انتخاب خیلی جدی تر مطرح می شود. زیرا اگر انسان به عالمی دیگر ؛ عالم غیب اعتقاد نداشته باشد و تصور کند که مرگ پایان حیات و هستی اوست به همان نسبت نیز دغدغه ی انسان محدود می شود . اما اگر آنچنان که انبیاء آموخته اند آدم وجودیست برای بقا نه برای فنا ، در آن صورت به همان نسبت ، دغدغه ی انسان سنگین تر و اضطراب و دلهره ی او شدیدتر می شود . چون انسان با انتخاب خود دارد یک دوران بی پایان از بقا را رقم می زند و چنین کاری ،کاری سترگ و مسئولیت طلب و پر دلهره و پر اضطراب است. تلقی های سطحی وقشری مذهبی و دادن
آرامش های کاذب به انسان ، تلقی های مکانیکی از وجود ، از رابطه ی انسان با هستی ، با عالم ، با خدا به قیمت نابودی انسان تمام شده و می شود . بخصوص که حالا این تلقی های مبتنی بر الگوهای درباری شرعی ، پارتی بازی ها و سرخدا کلاه گذاشتن ها و انواع واقسام شگردهایی که معمولاً در دم و دستگاه های سیاسی و در تاریخ وجود داشته و دارد هم منتقل شود، دیگر فاجعه ایجاد می کند . مرگی که باید به اندازه ی خدا ، عاملِ ساختن انسان بدست خود انسان باشد با هوشیاری ها و گریز گاه ها و حیله های مختلف اصلاً بلا موضوع می شود .یا به صورت نوعی تلقی پارادوکسیکال از مرگ و زندگی ، مرگ چهره ای کریه پیدا می کند و دغدغه انسان مذهبی را به فراسوی مرگ پرتاب می کند .در این صورت مرگ دیگر تفسیرگر زندگی نیست .از جمله تفاوتهای زاهد و عارف به قول مولوی این است که زاهد غم انجام دارد در حالیکه عارف غم آغاز دارد . و بر همین اساس تلقی عارفانه از مرگ با تلقی زاهدانه از مرگ متفاوت است . درتلقی عارفانه و اگزیستانسیال دغدغه و دلهره و اضطراب انسان نه برای آن سوی مرگ ، برای این سوی مرگ است . والّا به قول مولوی :" مردگان غم موت ندارند حسرت فوت دارند "
مرده ای که مُرد دیگر غم موت ندارد ، حسرت فوت دارد یعنی حسرت دارد که چرا قبل مرگ به تمام امکان های وجودی اش فعلیت نبخشیده است . همان که در احادیث شریف ما از قول پیامبر(ص) و امامان(ع) آمده که انسان در آن سو ، در هر مرتبه ای که باشد همچنان دچار حسرت است . که چرا امکان و فرصتها را از دست داده است . وقتی اولیاء بزرگ نیز متناسب با قرب و شأن وجودی خود به نوعی گرفتار این تعسرند ما آدمهای کوچک معمولی ،که جای خود داریم .
به هر حال مرگ در صورتی اصیل است و با اصالت خود، زندگی اصیل را به همراه می آورد که آیینه ای برای زندگی باشد . همان طور که زندگی آیینه ای برای مرگ می شود. به همین دلیل است که ما یک مرگ نداریم . مرگ ها مختلفند، همان طوریکه زندگیها مختلفند . مرگ زشت ، مرگ زیبا ، زشتی مرگ زشت ، ارتباطی به مرگ ندارد ، همچنان که زیبایی مرگ زیبا نیز ارتباطی به مرگ ندارد . زشتی و زیبایی مرگ ، انعکاس زشتی و زیبایی زندگی است . بسته به اینکه چه تلقی از رابطه ی مرگ با زندگی داشته باشد . و به مرگ چگونه نگاه شود. مرگ را یوسف یا گرگ ببینیم. به قول مولوی :
آن که مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست
در مورد عاشورا برخی از منتقدین و مخالفین ، به امام حسین (ع) ایراد گرفتند که مگر خداوند نفرموده است که " لا تلقوا به ایدیکم الی التهلکه " بنابراین چرا امام حسین (ع) خود رابه کشتن داد .او حسین ( ع ) را با خود قیاس کرده است . چون مرگ خودش تهلکه ست تصور کرده که مرگ حسین ( ع) و یاران او در کربلا و عاشورا نیز تهلکه ست . قرآن به ما امر می کند که خود را به تهلکه نیاندازیم اما هر مرگی که تهلکه نیست مرگ سیاه تهلکه ست :
آن که مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لاتلقوا بگیرد او بدست
آن که مردن پیش اوشد فتح باب سارعوا آید مر اور را در خطاب
" سارعوا الی مغفره من ربکم " آیات آخر سوره ی فجر که مصداق بارز آن حسین (ع )است " یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک را ضیه مرضیه فدخلی فی عبادی وادخلی جنتی" .
هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی
اگر نگاه هر کس به مرگ اینچنین باشد آن را یوسف می بیند .
مرگ هریک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن ، دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آیینه هم زنگی است
مرگ آیینه ی زندگی ماست . وقتی ترک زیبا رو در آیینه ، خود را نگاه می کند آیینه را زیبا
می بیند چون خود را زیبا می بیند و وقتی زنگی سیه چهره خود را در آیینه می بیند، آیینه را سیاه می بیند . ما خود را در مرگ می بینیم و مرگ امتداد وجود ماست . چیزی از بیرون وارد نمی شود :
آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
ما داریم از خودمان فرار می کنیم .
روی زشت تُست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
مرگ برگی است که بروجود درخت ما روئیده است .
از تو رُسته است ار نکوی است ار بد است ناخوش وخوش هر ضمیرت از خودست
مرگی که تحمیل نمی شود ، آگاهانه انتخاب می شود . شهید به معنی اصیل و وجودی کلمه نه به معنی فقهی آن ، حرّ است .زیرا که شهید ،شهادت می دهد و گواه است . به قول مولوی؛ در محکمه از بنده و برده گواهی قبول نمی کنند و حرّ می تواند در محکمه بعنوان شاهد ، شهادت داده و گواه باشد و پیامبر، چون حرّ بود شاهد بود .
در شریعت مرگواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا
در فقه سنتی گواهی عبد ، برده و بنده پذیرفته نیست .
گر هزاران بنده باشندت گواه برنسنجد شرع ایشان را به کاه
اگر هزار بنده هم بیایند شهادت بدهند ، گواهی آنها پذیرفته نیست
بنده ی شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق
کاین به یک لفظی شود از خواجه حر وآن زید شیرین میرد سخت مُر
یک عبد و برده با یک کلمه آقا و خواجه ، حرّ و آزاد می شود و بعد از آن گواهی او در محکمه قبول می شود ، ولی آن کسیکه بنده ی شهوت است ، ظاهراً شیرین زندگی می کند ، شیرینی ظاهری اما با تلخی می میرد .
بنده ی شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص
چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بنده ی غول نیست
گشت ارسلناک شاهد در نُذُر زانک بود از کَوˆن او حُربن حر
پیامبر به این دلیل مخاطب کلام " ارسلناک شاهداً و نذیراً " قرار گرفت که حرّ بود و همه ی شهیدان کربلا نیز حرّ بودند .تنها "حرّبن یزید ریاحی" حرّ نبود. کربلا صحنه ی مقابله ی آزادگان و بندگان بود ، آن کسانی که در آن سو بودند قبل از اینکه به بردگی رژیم سلطانی اموی در آمده باشند در وجود و هستی خود به بندگی و بردگی کشیده شده بودند .
و اگر امام به حُرّ فرمود " یا حرُّ اَنتَ حُرٌّ کما سَمَّیتَ اُمِّکَ حُرّاً ". دیگر این حرّ حرّیّت فقهی نبود زیرا که "حُرّ ابن یزید" به لحاظ فقهی وقتی که در آن سو بود حُرّ بود . این حُرّ و حرّیت ، حرّیت وجودی بود . انتخاب ، حرّیت ، آزادی ، بدست گرفتن تقدیر و سرنوشت خود بدست خویش بود. و حرّ به این دلیل حرّ است . و حسین ( ع) می خواهد که حداقل تمام آن سپاه دشمن ، حُرّ باشند.
صرفنظر از دین ، شأن انسان این است که حداقل حُرّ باشد چون دین داری چیزی فراتر از حُرّ بودن است .آن دین داری هایی که مادون حُرّ است دین داری و خداپرستی نیست ، شیطان پرستی است ، عتبه بوسی سلاطین و مستبدان است ،زیست در خرافه و جهل در بندگی است . آن دین داری ، دین داری اصیل نیست . دین داری اصیل ، دین داریی است که جلوتر و فراتر از حرّیت حرکت می کند و لذا حداقل دین داری ، حرّیت است به همین دلیل بودکه امام حسین (ع) در ظهر عاشورا خطاب به آن سپاه ، سپاهی که بسیاری از آنها بنده ی جهل بودند ، بسیاری بنده ی زور و ترس و بخشی از آنها از نخبگان و اشراف قبائل کوفه ، بندگان طمع (سکه هائیکه یزید و رژیم سلطانی بین آنها توزیع کرده بود ) گفت :
" یا شیعه آل ابی سفیان اِن لَم یَکُن لَکُم دِینٌ و کُونُو ا اَحراراً فی دُنیاکُم "
اگر دین ندارید ، حداقل حرّ باشید و حسین ( ع ) شهیدی است که نه فقط موحدان بلکه احرار نیزاز او الهام گرفته و می گیرند . هر انسانی که حرّ باشد می تواند از حسین (ع) برای زندگی خود الهام گیرد ، چرا که حسین با مرگ خود زندگی را تفسیر کرد . تفاوتی نمی کند حرّبن یزید ریاحی باشد ، گاندی آتش پرست باشد ، چه گوارای کمونیست باشد، حرّ باشد .شهادت حسین (ع) تفسیر زندگی بود مرگ و زندگی آنگاه به پارادوکس می رسند که با دو معنا و مفهوم در مقابل هم قرار بگیرند و در روز عاشورا این پارادوکس ایجاد شد . شهادت پارادوکس هر نوع مرگ ، هر نوع زندگی نیست . شهادت حلّ پارادوکس آن نوع از مرگ و زندگی است که با هم قابل جمع نیست .
" اِنّی لااَریَ المُوتَ اِلّا سعاده ولاالحیاه مع الظالِمینَ الّا بَرَما "
زندگی در ذلت و در زیر ستم و ظلم، تن دادن به رژیم سلطانی و بیعت اجباری ، بیعتی که در رژیم ولایت نبوی و حتی پس از آن در دوره ی خلفای راشدین اختیاری بود ، حالا در رژیم سلطانی که از بیست سال پیش و از سال چهل هجری بوجود آمده بود بیعت، اجباری شده بود ، بیعتی که خلیفه - سلطان حاکم از مردم بعنوان بنده و برده بیعت می گرفت . یکی از جنایتهائیکه لکه ی ننگی در تاریخ اسلام است ، در سال 63 و دو سال بعداز واقعه ی کربلا و لکه ننگ روز عاشورا بر دامان امویان به فرمان یزید به بار آمد و آن ، حمله به مدینه ی پیامبر بود. سپاهیان اموی و یزیدی در این جنایت به مال و نوامیس مردم تجاوز کردند که مورخان در آن سال می نویسند دخترانی باردار شدند که معلوم نبود پدران فرزندان آنان چه کسانی هستند .فرمانده ی امیرالمؤمنین در راه اجرای منویات ولایت خلیفه مرتکب این جنایت شد و بعد از مردم مدینه بعنوان اینکه بنده ی خلیفه باشند، خواستند به زور بیعت بگیرند .
کلید حل این معما که در جامعه اسلامی چرا اینچنین حسین ( ع ) نواده ی پیامبر ، فرزند علی (ع) و فاطمه (س) و یارانش سلاخی می شوند و چرا به شهر پیامبر آنچنان حمله و تجاوز می شود در کجاست ؟ عمالی که به چنین جنایتهایی دست می زدند منطق عملشان چه بود ؟ راز و رمز آن را می توان در یک جمله از "مسلم بن عقبه" فرمانده سپاه رژیم سلطانی اموی در حمله به مدینه جُست و یافت . او آخر عمر خود وقتی که می خواهد بمیرد چنین می گوید:" امیدوارم که به بهشت بروم زیرا که در عمرم بهترین کاری که بعد از شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر کردم ، کاری بودکه با مردم مدینه انجام دادم ، زیرا که امر خلیفه را اجرا کردم . می بینیم که منطق بنیادی جنایت ، از زبان فرماندهان سپاه رژیم یزیدی منطق خلیفه سالاری است . ولایت خلیفه – سلطان وتفوق آن بر همه ی ارزش ها و معیارهای انسانی و دینی .
حیات و زندگی در ذیل چنین ساختار و گفتمانی که آدم ها بنده و برده اند و هیچ حقی ندارند، قبل از عاشورا شروع شده بود از سال چهل هجری و در طول بیست سال این ساختار شکل گرفته بود.
و بعد در درون و از نتایج این ساختار ، کربلا بوجود آمد. مرجعیت ، آمریت و ولایت مطلقه ی خلیفه- سلطان برهمه چیز ؛ بردین ، اخلاق ، خرد ، عدالت ، وجدان ، آزادگی. مرگ در مقابل این زندگی پارادوکس می شود و روشن است که حسین ( ع) در مواجهه ی با این پارادوکس به درستی در می یابد و انتخاب می کند که این زندگی دیگر زندگی به معنی اصیل کلمه نیست . زندگی نباتی و حیوانی است. زندگی انسانی آن زندگی است که انسان بتواند خود تصمیم بگیرد و خودش باشد و بتواند حریت خود را حفظ کند. در رژیم خلیفه –سلطانی حق اعتراض و انتقاد بشدت سرکوب می شد . یک دهه قبل از عاشورا حُجر و یارانش را به دلیل اعتراض به ولایت ظالمانه ی خلیفه در مرج عذرا ، بفرمان معاویه گردن زدند . البته شش نفر از یاران حجر که در بازجویی های عقیدتی ناچار به توبه شدند مشمول عفو قرار گرفتند امّا حُجر و بقیه یارانش که در این بازجویی عقیدتی روی اعتقادشان می ایستند سلاخی می شوند . انتقاد در دوره ی خلفای راشدین در دوره ی خلیفه ی اول وحتی در دوره ی خلیفه دوم آزاد بود . مردم می ایستادند وخلیفه را مورد انتقاد قرار می دادند . خلیفه هم خود را موظف می دید که پاسخ دهد . اما اکنون در رژیم خلیفه سلطانی معاویه، سرکوب مخالفان و منتقدان بصورت یک رویه درآمده و نهادینه شده است ، قبل از اینکه به حسین ( ع ) اتهام خروج از دین زده شود ، به وی "انتقاد" خروج علیه خلیفه و در نتیجه خروج از دین و معادل کفر شده بود .
حدود ده سال قبل از واقعه ی عاشورا ، علیه حُجر بن عُدی طوماری نوشته شد، طوماری با هفتاد امضای علما و اعیان و اشراف و بزرگان منطقه که "حُجر" "کافر" شده است . چرا کافر شده ؟ چون به خلیفه " انتقاد" کرده است . چرا "انتقاد" به خلیفه "کفر" است ؟ زیرا خلیفه حالا دیگر نه تنها خلیفه ی رسول الله بلکه " خلیفه ی الله" است و این عنوان برای معاویه جا می افتد ؛ خلیفه الله و هر کس به خلیفه الله انتقاد و اعتراض کند به "الله" اعتراض و انتقاد کرده و" کافر" می شود . بنابر این زندگی در چنین شرایطی دیگر نه زندگی اصیل ، که مرگ سیاه و تدریجی است . حسین ( ع ) در روز عاشورا می فرماید :
" اِنّ الدّعیَّ ابنَ الدّعی قَد رَکَزَنی بین اِثنَتَین السّلهُ و الذّله هیهات مِن الذّله "
وقتی که حسین ( ع ) حرکت کرد، هدفش مُردن نبود ، هدفش زندگی بود ، آمده بود زندگی بیاورد. تروریزیمی که امروز در جهان اسلام و بعضاً در جهان تشیع وجود دارد و سعی می کند خود را با حسین ( ع ) و با "شهادت" توجیه کند، خیانت به "شهادت" است . شهادت
" مرگ اندیشی" نیست. شهادت "زندگی" است. حسین ( ع) قبل از اینکه شهید شود ، آمده بود تا برای مردم کوفه "زندگی" بیاورد . مردمی که داوطلبانه و با رضایت از او خواسته بودند تا بیاید و در جامعه ی آنها نظمی آزاد ، عادلانه ، انسانی و اسلامی را مدیریت کند . ولی حسین (ع) با دو راهی سله وذله مواجه می شود . این دعی ، زنازاده ی پسر زنازاده یعنی عبید الله ، من را بر سر یک دو راهی قرار داده است . یا اینکه بجنگم و کشته شوم یا اینکه به ذلت کشیده شوم ، هیهات من الذله . البته حسین ( ع ) و هر شهید راستینی ، زندگی اش را با امعان نظر به مرزی که در پایان این زندگیست می سازد . اما از زندگی بعنوان یک فرصت بعنوان یک نعمت حداکثر استفاده را می کند . حداکثر استفاده برای زیست جاودانه و مخلّد . حیات نعمت است . مرگ برای ما تا زمانیکه زنده ایم و زندگی می کنیم یک فرصت است. در عین حال مرگ عزیزان نیز که آنها را دوست داریم و به آنها عشق می ورزیم نیز یک فرصت است. متأسفانه در فرهنگ معمول ما
تلقی ای که از مرگ وجود دارد، دارای مشکلاتی است . فرهنگ مرگ ما نیازمند بازسازی و نوسازی است . مرگ عزیزان برای اطرافیان نیز یک موقعیت و فرصت است .فرصت تأمل ، فرصتی برای اندیشیدن به این که چگونه با این مرگ مواجه شویم و وضع خود را تعیین کنیم . مرگ دیگری برای زندگان به لسان دینی "موقعیت آزمون" و به لسان غیر دینی "موقعیت تجربه و خود شکوفایی" را فراهم می کند. ولی در هر صورت کسانیکه زندگی صادقانه و اصیل دارند ، با صداقت نیز آماده ی مرگ هستند . اولیای خدا آماده ی مرگ اند . زیرا که مرگ آنها آیینه ی زندگی آنهاست و هراسی از مرگ ندارند. تمنا ی مرگ وآمادگی و استعداد رویارویی با مرگ یک معیار صداقت است . قرآن کریم به یهود که ادعا داشتند اولیاء الله هستند ،گل سر سبد عالم هستند، برگزیدگان خلقت اند و با بقیه ی مردم متفاوت و عزیز دُردانه ی خدا هستند ، می گوید :
" یا ایها الذین هادو ان زعمتم اَنَّکم اولیاء الله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین"
شما اگر گمان می کنید و راست می گویید که اولیاء خدا هستید و بابقیه ی مردم متفاوتید ، تمنای مرگ کنید . " ولا یتّمنَّونَهُ ابداً بما قَدَّمَت ایدیهم ". هرگز اینها چنین تمنایی نمی کنند چرا ؟ چون مرگی که اینها در زندگی و بادستان خود ، برای خود ساخته اند ، " به ما قدمت ایدیهم " مرگ سیاه است آیینه ای است که زنگی پیش روی خود می گیرد و خود را در آن نگاه می کند . اما آیینه ای که امروز حسین ( ع) و ابوالفضل ( ع ) و علی ( ع )و حُرّ و زُهیر و حبیب و یاران پاک باز حسین ( ع ) در مقابل خود گرفته اند ، آیینه ای است که در این آیینه ترک زیبا روی خود را در آن می بیند . این آیینه آیینه ی آزادی است .
من نیم سگ شیر حقم حق پرست شیر حق آن است کس صورت برست
شیر دنیا جوید اشکاری و بس شیر مولا جوید آزادی و مرگ
شهدای کربلا شیر مولا بودند .زندگی آنها آیینه ی آزادی و حریت و مرگ ایشان نیز آیینه ی زندگی آنهاست و آیینه ی حریت و آزادی بود . شهادت حل پارادوکس نوعی زندگی با نوعی مرگ است . شهادت تعریف زندگی نیست ، تعریف مرگ است . برگردم به جمله آغازین سخنم که خداوند، هم زندگی و هم مرگ را خلق کرده است و انسان با هر دو آزمون می شود . بهترین آزمون در مرگ آزمون شهادت است . مرگی که شهید آگاهانه و انتخابی می پذیرد نه برای اینکه از زندگی گریزان است ، نه برای اینکه شهید زندگی را پست وبد می داند . خیر به خصوص در اسلام زندگی زیباست. در بینش توحیدی زندگی و دنیا و طبیعت همه آیات و نشانه های الهی ست . خدا همه جا و همیشه حضور دارد . ما در خدا و با خدا زندگی می کنیم . چه ، این سوی مرگ و چه آن سوی مرگ . بینش توحیدی بینش تحقیر دنیا نیست .
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
زندگی زیباست و تا می توان باید زندگی کرد به قول سهراب:" تا شقایق هست زندگی باید کرد" .
اما گاهی این زندگی زیبا چهره می پوشاند و تحت تاثیر علل و عواملی زشت و کریه می شود . در این شرایط آدمها دودسته می شوند.یک دسته همچنان به این زندگی کریه وزشت تن در می دهند و از حیات انسانی و معنوی و معقول به حیات حیوانی و نباتی تنزل پیدا می کنند .
اما حسین ( ع ) و شهید به هیچ وجه رضایت نمی دهد که تنزل پیدا کند . در هنگام پدیدار شدن پارادوکس میان این نوع زیست ، زیست بیولوژیک با مرگ ، آنجاست که مرگ انتخاب می شود. آن مرگ انتخابی "شهادت" است . شهدایی که زندگی و مرگشان اسوه و چراغ راهنمای ماست و حسین ( ع ) هم آموزگار "زندگی" و هم آموزگار "شهادت" است . ما برشهیدان گریه نمی کنیم، شهیدان نیازی به گریه و عزای ما ندارند. اما شاید گاه به بهانه ی شهیدان ، بر عزای خود گریه می کنیم .عرایضم را با این مثنوی از مولوی به پایان می رسانم :
روز عاشورا همه اهل حَلَب باب انطاکیّه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
تا به شب نوحه کند اندر بُکا شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وَشت پُرهمی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر با بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست وجوی آن هیها ی کرد
پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم ، بر که این ماتم فتاد
این رئیسی زفت باشد که بمرد اینچنین مجمع نباشد کار خُرد
نام او القاب او شرحم دهید که غریبم من شما اهل دِهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم تا از اینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه ای ؟ تو نه ای شیعه عدوی خانه ای ؟
روز عاشورا نمی دانی که هست ؟ ماتم جانی که از قرنی به است ؟
پیش مومن کی بوداین غُصّه خوار قدر عشقِ گوش، عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت : آری لیک کی دور یزید کی بُده است آن غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کرّان آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما ؟ تا کنون جامه دریدید از عزا ؟
پس عزا برخود کنید ای خفتگان زانکه بدمرگی است این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجَست جامه چه درّیم و چون خائیم دست
چونکه ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کُنده و زنجیر را اندختند
روز مُلک است و گه شاهنشهی گرتو یک ذرّه از ایشان آگهی
ورنه ای آگه برو برخود گری زانکه در انکار نقل و محشری
بردل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن
و رهمی بیند چرا نبود دلیر پشت دار و جان سپار و چشم سیر
در رُخَت کو از می دین فرّخی گر بدیدی بحر ، کوکف سخی
آن که جو دید آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

والسلام علیکم ورحمه الله
*متن سخنرانی شب شام غریبان سال 1384 در کانون توحید تهران

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط اربابي |

 فرض کنيد اشتباه کرده ايد

نظارت استصوابي بر انتخابات که پس از رحلت حضرت امام (ره) و از مجلس چهارم توسط شوراي نگهبان که شما عضو ارشد و دبير آن هستيد جريان يافت، به تدريج روندي پيدا کرده است که امروز شاهد ردصلاحيت تعداد زيادي از افراد مومن، صالح، متدين، با سوابق ارزشمند، انقلابي ووفاداري به آرمان هاي انقلاب و امام راحل هستيم که ردصلاحيت آنان به دليل عدم التزام به اسلام و جمهوري اسلامي انجام گرفته است.

اکنون يکي از دو جناح اصلي کشور، يعني اصلاح طلبان که بسياري از اعضا و شخصيت هاي آن را نزديک ترين و وفادارترين افراد به امام عزيز تشکيل مي دهند به تدريج در حال حذف شدن از صحنه انتخابات هستند که اساس نظام جمهوري اسلامي را تشکيل مي دهد. در انتخابات مجلس هفتم امکان حضور و رقابت در اکثريت بالايي از حوزه هاي انتخاباتي از آنان سلب شد و امروز نيز در انتخابات پيش رو به رغم آنکه براي پاسداري از جمهوري اسلامي و آرمان هاي اسلام و انقلاب و تقويت آن، مخلصانه و با تمام توان وارد عرصه انتخابات شده اند، با بي مهري و بي وفايي و با تيغ نظارت استصوابي آنچنان از عرصه حذف شده اند که امکان رقابت در اکثريت بالايي از کرسي هاي مجلس که از دوره هفتم هم بيشتر است از آنان سلب شده است و اگر بخواهند فقط نامزدهاي اصلي و موثر خود را به حساب آورند، فقط امکان رقابت در 50 کرسي از 290 کرسي را خواهند داشت و اگر انگيزه عميق، ريشه دار و دلسوزانه آنان در دفاع از آرمان هاي انقلاب، امام و شهدا نبود، قطعاً عطاي انتخاباتي که به اين شکل در آمده است را به لقايش مي بخشيدند.

آقاي جنتي، شما بارها مدعي شده ايد به خاطر انقلاب و جمهوري اسلامي و مردم، اجازه ورود افراد ناصالح را به مجلس نمي دهيد و شايد شما و ساير اعضا و همکاران تان صادقانه در دفاع از جمهوري اسلامي اين گونه عمل کرده و مي کنيد، اما اين نوشتار به منظور يک تذکر جدي و اساسي به شما و ساير اعضا به رشته تحرير درآمده است و آن اين است که براي لحظه يي فکر کنيد ممکن است اشتباه کرده باشيد. البته اين تذکر، تذکر عجيبي نيست، بلکه امري عادي و در عين حال ضروري و حياتي براي شماست. انسان غيرمعصوم، خطا مي کند، به ويژه آنکه شوراي نگهبان هم مانند برخي ديگر در کارنامه خود خطا داشته، در حدي که گاهي مخاطب تذکرهاي امام راحل که بعضاً عتاب آلود هم بود قرار گرفته است و مي دانيد که سوابق آن در صحيفه نور ايشان، موجود است.

آقاي جنتي، نکته مهم و تکان دهنده آن است که حتي فرض اشتباه در اين امر خطير، آنچنان تبعات سخت و ناگواري را در پيشگاه خدا و خلق در ذهن تان بايد مجسم کند که هيچ راه حلي جز جبران اشتباهات که بعضاً غيرممکن براي آن متصور نيست و صرف درخواست بخشش از خداوند به هيچ وجه کافي نيست، لذا به نظر مي رسد تامل و انديشه در اين تذکر و توجه به آن براي شما و ساير اعضا بسيار ضروري و حياتي است. البته اگر هم اشتباه نکرده باشيد در پيشگاه خدا و خلق خدا ماجوريد پس براي لحظه يي فرض کنيد ممکن است اشتباه کرده باشيد در آن صورت به خوبي مي دانيد برخي خطاها در پيشگاه خداوند متعال از هر خطا و گناهي بالاتر و عقوبت آن سخت تر و سنگين تر است از جمله آن خطاها و گناهان، هتک حرمت و آبروي مومن است که اهميت آن از هتک خانه کعبه نيز بالاتر است. همچنين مخدوش کردن حق الناس است، آن هم حق اساسي انتخاب و تعيين سرنوشت خود و جامعه. به علاوه به خوبي مي دانيد که جبران آبروي از دست رفته مومن يا احقاق حق الناس، کاري بسيار مشکل و گاه غيرممکن است.

آقاي جنتي، حال فکر کنيد اگر اشتباه کرده باشيد، آنگاه چه پاسخي براي عده کثيري از انسان هاي مومن و صالحي داريد که به آنان اتهام عدم التزام به اسلام و جمهوري اسلامي وارد شده يا براي آنان سوءشهرت در حوزه انتخابيه ذکر شده است، در حالي که نه تنها در تدين و التزام و حسن شهرت آنان ترديدي نيست، بلکه از ياران باوفاي امام و انقلاب بوده و هستند و جمهوري اسلامي را پاره تن خود مي دانند و در اين راه زندگي خود را نثار کرده و مي کنند.

آقاي جنتي، اگر اشتباه کرده باشيد، آنگاه براي حق اساسي و بسيار مهم عده کثيري از مردم که انتخاب آنان با محدوديت مواجه شده است و در اکثريت بالاي کرسي هاي مجلس امکان رقابت و در واقع امکان انتخاب واقعي براي آنان نيست، چه پاسخي خواهيد داشت و چگونه مي خواهيد جبران کنيد و آيا اساساً امکان جبران برايتان وجود خواهد داشت.

آقاي جنتي، از اينها مهم تر اگر اشتباه کرده باشيد و به اشتباه بسياري از حوزه هاي انتخابيه غيررقابتي شده باشد، در آن صورت مي دانيد که انتخابات مخدوش نشده است و سنگ بناي جمهوري اسلامي که از آن دم مي زنيد شکاف برداشته و متزلزل شده است، آنگاه براي چنان حادثه خطرناک و دردناکي چه پاسخي در پيشگاه خداي عادل، امام راحل، مردم ايثارگر و رنج کشيده و شهداي به خون تپيده خواهيد داشت و آيا مي دانيد در آن صورت با چه عقوبت سختي در پيشگاه خداوند متعال مواجه خواهيد شد؟

آقاي جنتي، اگر اشتباه کرده باشيد و به جاي مردم، شما براي آنان انتخاب کرده و خود را جاي آنان گذاشته باشيد، در آن صورت براي مصادره امانت عظيم الهي که متعلق به مردم است، چه پاسخي خواهيد داشت؟

آقاي جنتي، به نظر مي رسد راه تشخيص آنکه آيا اشتباه کرده ايد يا نه نيز چندان مشکل نيست. کافي است سه کار ساده را انجام دهيد؛ اول آنکه رفتار خود و ساير اعضا در مورد انتخابات را با زمان حيات بنيانگذار جمهوري اسلامي، يعني در دوران سه مجلس اول مقايسه کنيد و ببينيد اگر اين رفتار در آن دوران نيز انجام مي گرفت، آيا امام بزرگوار که موسس انتخابات بود با آن موافق بود يا نه؟ دوم آنکه نحوه برگزاري انتخابات در کليه کشورهايي که به نحوي از انحا در آنجا مردم سالاري حاکم است را با نحوه برگزاري انتخابات توسط خودمان مقايسه کنيد و سوم آنکه نگاهي به سيماي برخي از ردصلاحيت شدگاني که به نظر مي رسد کمترين شائبه يي در سوابق و لواحق تدين، اعتقاد و التزام آنان به اسلام و جمهوري اسلامي نيست بيندازيد،

آقاي جنتي، البته همه ما به خوبي مي دانيم که انسان ها در اين دنيا در بسياري مواقع مي توانند نسبت به اعمال و گفتار خود پاسخگو نباشند، حتي در پاسخگوترين جوامع و نظام هاي سياسي هم افراد مي توانند گاهي خود را از معرض پاسخگويي برکنار دارند، اما يقيناً در سراي آخرت چنين امکاني وجود ندارد و همگان مجبورند در پيشگاه خداوند جبار و عادل، پاسخگو باشند و نتيجه ذره ذره اعمال نيک و بد خود را به شديدترين وجه خواهند ديد و چشيد،

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط اربابي |

لطفاً اصلاح طلب بمانيد

نوشتن از انتخابات، آن هم انتخاباتي با اين کيفيت که از هر نظر استثنايي است و مانند دولت برگزارکننده اش يک پديده، واقعاً کار آساني نيست.و دشوارتر هم مي شود وقتي که قرار گذاشته ايم برخلاف گفته هاي قبلي مان که فقط در انتخاباتي آزاد و عادلانه و رقابتي شرکت مي کنيم در اين انتخابات که بنا به تشخيص و اعلام مکررمان فاقد شرايط لازم است، شرکت کنيم.حساب کنيد مي خواهيم در چنين انتخاباتي شرکت کنيم، پرشور و نشاط اش هم بکنيم، مردم را هم دعوت کنيم به انتخاباتي که با معيارهاي قبلي مان رقابتي و آزاد و عادلانه بودنش هم احراز نشده اما چون در بعضي حوزه ها، بعضي کانديداهايمان با بعضي شروط احراز صلاحيت شده اند فعال و سرحال و قبراق شرکت مي کنيم. اسم اش را هم گذاشته ايم «حضور معترضانه» و رسم مان هم اين شده که از حضور معترضانه دفاع کنيم و برايش تبليغ.و ما چون هنوز جوانيم و کم تجربه، معناي دقيق اين حضور معترضانه را درک نکرده ايم. بعضي هايمان فکر مي کنند بايد به حضور خودمان معترض باشيم، بعضي ها مي گويند بايد در حالي که حضور داريم اعتراض کنيم، بعضي ديگر هم اينطور فهميده اند که بايد در جاهايي که اعتراض داريم حاضر شويم و....به هرحال اما جوانيم و پرشور و نشاط و بايد فعال و پرشور و پرانگيزه حاضر باشيم و البته اجازه داريم که اعتراض هم بکنيم. حالا که راهي نداريم، و «حضور معترضانه» را از ميان گزينه هاي محدود شده به همين گزينه برگزيده ايم و چاره يي نداريم جز آنکه به روش پيشنهادي بزرگ ترهاي اصلاحات تمکين کنيم و اطمينان، لااقل شايد بشود از ميان اين همه اجبار دست به انتخاب زد، از روش ترکيبي حضور اعتراضي، اعتراض اش را ما بر عهده بگيريم و حضورش را بزرگترها، و البته به لطف نگاه تيزبين هيات هاي اجرايي و نظارت، کانديداهاي جوان فرصتي هم براي حضور نيافته اند تا بتوان به شيوه يي ديگر انتخاب کرد. اين انتخاب ما هم کم از انتخابات پيش رو ندارد. تازه شبيه تقسيم کارهاي قبلي مان وقتي که مثلاً دستي در قدرت داشتيم هم مي شود، بزرگترها در قدرت حاضر بودند و جوان ترها اعتراض ها را مي شنيدند، دانشجوها سهم شان اعتراض و بعد تهديد و اخراج و ضرب و شتم بود و بزرگ ترها روي صندلي هاي قرمز و سبز حضور داشتند.

معتقدم اعتراض کردن سهم جوانان باشد، حداقل آبرو و اعتبارش در اين شرايط بيشتر است، هرچند که چند برابر اين اعتبار و آبرو هزينه داشته باشد.حالا که تقسيم کار کرديم، مي ماند يک قول و قرار آخر با کانديداهايي که احتمال دارد وارد مجلس شوند. از همين الان رضايت تام و تمام خود را باز هم از سر ناچاري اعلام مي کنيم که اگر براي تصويب اعتبارنامه هايتان توسط اکثريت قاطع از پيش تعيين شده مجلس هشتم گرفتاري و مشکلي به وجود آمد، هرگونه ارتباط با معترضين را به کلي انکار و تکذيب و از رفتار معترضانه ما انتقاد و اعلام برائت کنيد، اما فقط يادتان نرود که براي چه و چرا اين همه مصائب را کشيديم. لطفاً در حدي که برايتان امکان دارد اصلاح طلب بمانيد. از هرچه که برايمان مهم بود و گذشتيم مهم نيست، آبرو و اعتبارمان که خدشه دار شد اهميتي ندارد، غرور و حيثيت مان که به بازي گرفته شد را فعلاً فراموش مي کنيم، اما فقط لطفاً اصلاح طلب بمانيد. باور کنيد ديگر نخواهيم پذيرفت که شرايط ايجاب مي کند سکوت کنيد يا دوباره با کلمات و عبارات متناقض استراتژي هاي عافيت طلبانه تان را به رخ مان بکشيد. تا اينجا هم که با شما آمده ايم برايمان سخت بود. لطفاً اصلاح طلب بمانيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط اربابي |

آداب محاکمه نويسنده و حالت ها بعد از محکوميت

گرچه علي القاعده حکم هر مرجع قضايي ولو اينکه قاضي صادرکننده حکم «مصيب» نباشد، مورد احترام است ولي محکوميت نويسنده يک داستان که تمام شخصيت هاي آن تخيلي و فرضي است و نامي از هيچ فرد و قوم خاصي برده نشده موضوع بديعي است که نقد سازنده آراي صادره مي تواند موجب جلب نظر حقوقدان و کمک به ايجاد رويه قضايي، دکترين حقوقي متناسب با شأن قانون اساسي و قوانين جاري کشور باشد.آنچه در مورد يعقوب يادعلي نويسنده جوان کتاب هاي آداب بيقراري و «حالت ها در حياط» اتفاق افتاده از همين مقوله است. دفاع از او هم ساده است و هم مشکل. ساده از آن جهت که اساساً جرمي واقع نشده است زيرا شرط وقوع جرم تحقق بزهي در عالم خارج است که از آن، فرد يا افرادي خاص زيان مادي ديده باشند و داراي سه عنصر اساسي جرم باشد. در مانحن فيه نه جرمي واقع شده و نه عناصر سه گانه جرم وجود دارد. مشکل از آن جهت است که به رغم اينکه جز کارمند دادگستري ياسوج شاکي نداشته است، موضوع تعقيب او را منتسب به خواست مردم منطقه کرده و اين وثيقه صدور حکم غيرعادلانه يي شده است. وانگهي در هر سه اتهام افترا، اهانت و نشر اکاذيب، وجود شاکي خصوصي که متضرر از جرم باشد ضروري است و طرفه آنکه اين پرونده شاکي خصوصي ندارد. ورود يک کارمند دادگستري 9 روز پس از احضار و دستگيري متهم توسط يکي از ادارات به عنوان شاکي، چون هيچ جرمي عليه شخص او و فرزندان صغير وي (مولي عليهم) واقع نشده است به معني وجود شاکي خصوصي نيست. موکل به عنوان نويسنده نه به صورت واقعي بلکه در عالم خيال و تصور در دو کتاب خود مطالبي نوشته و در آن کتاب ها بين شخصيت هاي داستان، گفتارهاي مبادله و کردارهايي اتفاق مي افتد. نه اين شخصيت ها وجود خارجي داشته اند و نه اين گفتارها و کردارها در عالم خارج تحقق يافته است. از همه آنچه در کتاب ها و به ويژه در يک داستان کوچک 17 صفحه يي از مجموعه 6 داستان کوتاه با 83 صفحه و در ده سطر از مجموعه 425 سطري اين داستان (از 2075 سطر) از مجموعه شش داستان گزينش شده قسمتي از اظهارات يک مهندس غيربومي است که مطالبي فرعي عليه بعضي از مردم فرضي و باز هم در شهري فرضي که تازگي وارد آن شده (نام شهر هم در داستان برده نمي شود) بيان مي شود. آن هم نه به زبان و لهجه مردم اين شهر، و بدون اينکه بيان کند اين مردم از چه قوم و طايفه يي هستند. همه اينها هم در عالم خيال نويسنده است و هيچ کدام واقعيت خارجي ندارد. تاسف آور است آقايان بازجو و بازپرس و دادستان مرکز يک استان اين مختصر ديالوگ بين دو نفر از شخصيت هاي داستان را مدرک جرم متهم تلقي کرده و مستندات توهين او به قوم شريف لر که مورد احترام اينجانب و نويسنده است، معرفي کرده اند. در حالي که موکل که خود هم متعلق به اين قوم است بارها اعلام کرده او قصد توهين نه به اين قوم بلکه به هيچ شخص زنده و مرده يي را نداشته است.

علاقه به داشتن پسر و احياي فرهنگ جاهليت؟

متاسفانه با اين سابقه اولين سوال بازجو... از نويسنده در مورد توهين به مردم به اين صورت شروع مي شود. «س؛ در داستان «زني که نبود» جملاتي نوشته ايد که مفهوم و برداشت خوانندگان (کدام خواننده؟) از اين جملات اين است که به مردم استان توهين کرده ايد (در حالي که در کل اين جملات به شرح آتي نه نام استاني برده شده و نه از قومي ياد شده است). آنگاه بازجو سوال مي کند؛ از محتواي بعضي کلمات برداشت مي شود که در اين استان مردم علاقه مند به فرزند پسر هستند، و علاقه يي به دختر ندارند و تعصب زيادي روي پسردار شدن دارند. اين ديدگاه برمي گردد به ديدگاه زمان جاهليت... توضيح دهيد؟» براي اينکه ماجرا روشن تر شود و از ماوقع پرونده دور نشوم در اينجا عين متن اين بخش از آن داستان را که مبناي چنين برداشتي ناروا شده عيناً نقل مي کنم؛

«-... مهندس برگشت طرفش؛ ببينم براي تو خيلي مهم است پسر داشته باشي اياز؟،

- براي من نه براي پدر و مادرم مهم است براي آنها پسر يعني پشت و پناه، تکيه گاه مي فهمي؟ اگر فرصت شد مي رويم ده تا ببيني چه تعصبي دارند. حاضرند همه چيزشان را بدهند تا من پسردار شوم.

- دخترهايت خيلي ماهند مخصوصاً آن وسطي، چي بود اسمش؟

- مه منير.»

اين تمام آن بخش از داستان کوتاه 17 صفحه يي در متوسط هر صفحه 25 سطر و در 425 سطر است که به صورت گزينشي موجب برداشت آقاي بازجو داير بر توهين به قوم لر شده و موکل را متهم به بازگرداندن مردم به دوران جاهليت کرده است. آيا اين گزينه برداري از متون، مقالات، کتاب هاي علمي و هنري، داستان و سخنراني که امروز باب شده است بدون آنکه مقدمه و موخره آن را بياوريم و به پيام و مفهوم کليت متن پايبند باشيم، مي تواند موجب انتساب اتهام به نويسنده باشد؟ يا اينکه پاپوشي است براي از ميدان فکر و انديشه به درکردن نويسندگان و انديشمندان. کاري که ديرزماني است آغاز شده و ظاهراً سر ايستادن هم ندارد. ولي عواقب آن چيست قضاوتش را بايد به صاحبان فکر و انديشه وانهيم. در اين مقاله و اين زمان هم نتيجه آن مشخص نمي شود. آيا مردم ديگر نقاط ايران از فارس و ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن همين علاقه را به پسر ندارند؟ و آيا انعکاس اين موضوعات در پرونده هاي قضايي مخالف آزادي بيان و عقايد و اصول 22 تا 24 قانون اساسي نيست؟ آيا آقايان تعقيب کننده نويسنده نمي دانند در کل جامعه ما همين عقيده وجود دارد؟ آيا اين کار تحديد آزادي بيان و کاهش ارزش و حرمت قانون اساسي و پتانسيل هاي آن نيست؟ آيا همين کافي نيست که بازهم در دنيا موجي جديد از تبليغات را عليه قوه قضائيه به راه اندازيم؟

فقدان عناصر سه گانه

با توجه به اينکه در جرائم استنادي و انتسابي به نويسنده هيچ فرد و شخص خاصي مورد توهين و افترا قرار نگرفته و عنصر مادي جرم توهين مفقود بود و وي بارها اعلام کرده بود قصد توهين به هيچ فرد خاصي نداشته است، طبق اصل کلي ضرورت وجود عناصر سه گانه جرم، فقدان عنصر قصد در جرم توهين مانع تحقق جرم است، زيرا طبق صريح متن ماده 608 ق م ا؛ وهن يا تحقير فرد يا افرادي مشخص از شرايط لازم تحقق بزه مي باشد. تفسير بعدي مجلس از اين ماده و ساير موادي که راجع به توهين در قوانين کشور ما وجود دارد، بر اين نکته تکيه دارد مادامي که متن گفتار يا نوشتار به طور صريح حاکي از توهين به مخاطب خاص نباشد، احراز قصد متهم بر اينکه گوينده قصد توهين به شخص خاصي داشته ضروري است. همه شارحان قانون مجازات اسلامي و علماي حقوق از جمله مرحوم دکتر «پاد» استاد برجسته حقوق جزا، شرط تحقق جرم اهانت را وجود فرد خاص مخاطب توهين عنوان کرده اند به نوعي که بدون هيچ ابهامي احراز شود منظور گوينده يا نويسنده از گفتار و نوشتار توهين آميز همان شخص است.در کل پرونده فقط شخصي به نام سيد حسين رمضاني شاکي شده است. او هم در تاريخ 24/12/85 شکايت کرده است. درحالي که تشکيل پرونده و احضار و تحقيق از متهم در تاريخ 15/12/85 در اداره آغاز شده بود. چون توهين عبارت است از هر فعل يا ترک فعلي (اعم از گفتار و کردار يا کتابت و اشاره)که به نحوي از انحا در حيثيت و شرافت متضرر از جرم وهن وارد آورد، و طرف توهين هم مشخص باشد و وقوع آن منوط به تحقق نتيجه (ورود وهن) است، چنين امري در مورد شاکي محقق نيست و جرمي تحقق نيافته است، زيرا هيچ کلمه و عبارتي به طور خاص عليه شاکي نوشته نشده است، زيرا شرط تحقق جرم توهين اين است که صريحاً يا تلويحاً يا با اشاره متوجه شخص يا اشخاص معيني باشد.

افترا

چون در نوشته استناد هيچ جرم خاصي به فرد مشخصي از جمله آقاي رمضاني نسبت داده نشده است، موضوع از مصاديق افترا هم نيست، زيرا شرط تحقق جرم افترا نسبت دادن اموري است که جرم باشد و نسبت دهنده هم نتواند آن اسناد را ثابت نمايد. در مانحن فيه اولاً هيچ امري که جرم باشد به کسي نسبت داده نشده است. ثانياً در داستان فرضي تنها بين دو شخصيت فرضي داستان «کامران خسروي» و «تاجماه» مذاکراتي صورت گرفته که به نظر بازجو غيرشرعي است. اين دو هم فرضي هستند و وجود خارجي ندارند و افراد فرضي و غيرواقعي ولو مطالب غيرشرعي هم بيان کنند قابل تعقيب نيستند. «تاجماه» فرضي هم نسبتي با آقاي رمضاني شاکي پرونده و هرکسي ديگر ندارد. ثالثاً در جرم افترا استناد جرم بايد به فرد حقيقي باشد. در حالي که شاکي مدعي است به قوم لر افترا زده اند و دامن شخص شاکي از لکه ننگ ادعايي ناشي از رفتار «تاجماه» بري است. «تاجماه» و «کامران» هم از هر قومي که باشند، چون وجود خارجي ندارند به هيچ قومي منتسب نخواهند شد. وانگهي نمي توان هر قومي که اين دو نفر به آن متعلق هستند، متصف به صفت آنان کرد. تاجماه و کامران شخصيت هاي داستان واقعي نيستند والا ما درخواست حضور آنها را در دادگاه مطرح مي کرديم تا با اقرار خود رفع شبهه کنند،

نشر اکاذيب

درخصوص اتهام سوم که در دادگاه بدوي و تجديدنظر با رد دو اتهام ديگر، نويسنده به استناد آن محکوم شده است، يعني نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي هم تمام اجزاي داستان اعم از موضوع آن و شخصيت ها و ديالوگ ها فرضي است و وجود خارجي ندارند، هدف آن هم تبليغ موضوع و فکر خاصي نبوده است. اساساً نويسنده داستان نشر مطلب کذبي نکرده تا مصداق اين اتهام قرار گيرد، زيرا فرض نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي بدواً وجود عيني خارجي ضد اکاذيب (راستي ها و واقعيت) است. در مانحن فيه همه اجزاي داستان امر فرضي و ذهني است و وجود خارجي ندارند، تا در مقابل واقعيت هاي ديگري قرار گيرد. از طرف ديگر در جرم نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي بايد نويسنده از کذب بودن نوشتار يا گفتار خود مطمئن باشد و با علم به کذب بودن نوشتار يا گفتار خود به انتشار آن مبادرت کرده باشد و قصد عام و خاص او از انتشار اين نوشته يا گفتار هم تشويش اذهان عمومي باشد. با فقدان هريک از اين شروط جرم نشر اکاذيب محقق نمي شود.

مضافاً بايد شاکي شخصاً متضرر از نشر اکاذيب باشد و بتواند اين تضرر را در دادگاه ثابت کند. درحالي که اولاً همه جا موکل قاصد بودن خود را در هر سه مورد اتهام انکار کرده است، ثانياً شاکي نيز مستقيم يا غيرمستقيم متضرر از جرم نبوده، ثالثاً شاکي نماينده و وکيل کل مردم استان نيست. وانگهي با توجه به تعقيب متهم از آغاز نيمه دوم اسفند ماه سال 85 و شکايت شاکي در روزهاي پاياني سال 85 مشخص مي شود که وي شاکي اوليه نبوده ولي چون پرونده حتماً بايد داراي شاکي خصوصي باشد، ورود او به پرونده صرفاً رفع مشکل عدم وجود شاکي خصوصي در پرونده بوده است، با صدور حکم طي لايحه دفاعيه مبسوطي به صدور چنين حکمي اعتراض کردم و درخصوص اتهام وارده نوشتم؛ در کتاب موکل و داستان «هست و نيست» تمام اجزاي داستان اعم از موضوع آن و شخصيت ها و ديالوگ ها فرضي است و وجود خارجي ندارند. هدف آن هم تبليغ موضوع و فکر خاصي نبوده است. اساساً نويسنده، نشر مطلب کذبي عليه شخص حقيقي يا حقوقي ننموده تا مصداق اين اتهام قرار گيرد زيرا فرض نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي بدواً وجود شخص حقيقي يا حقوقي خارجي و انتشار مطالب دروغ عليه اين شخص است. در مانحن فيه همه اجزاي داستان اعم از شخصيت ها و گفتارها و کردارها امري فرضي و ذهني است و وجود خارجي ندارند، هرچه هم گفته شده درباره اين شخصيت هاي فرضي است. در جرم نشر اکاذيب به شرحي که بيان شد در قصد تشويش اذهان عمومي بايد سه شرط موجود باشد. با فقدان هريک از اين شروط جرم نشر اکاذيب و هر امري که در حکم آن باشد محقق نمي شود.

صالح نبودن دادگاه؛ دادگاه محترم به استناد بندهاي 2 و 9 ماده 6 و تبصره 2 الحاقي به ماده 6 قانون مطبوعات موکل را محاکمه کرده و به استناد ماده 598 قانون مجازات اسلامي موکل را محکوم کرده است. در حالي که؛ اولاً اين امر جزء کيفرخواست نبوده و دادگاه از چارچوب کيفرخواست خارج شده است. ثانياً موکل در مطبوعات فعاليت نکرده بلکه کتاب عرفاً مطبوعات تلقي نمي گردد.
زيرا ماده 1 قانون مطبوعات مي گويد؛ «مطبوعات در اين قانون عبارتند از؛ نشرياتي که به طور منظم با نام ثبت و تاريخ و شماره رديف در زمينه هاي گوناگون خبري، انتقادي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، کشاورزي، فرهنگي، ديني، علمي، فني، نظامي، هنري، ورزشي و نظاير اينها منتشر مي شود.» و چنانکه ملاحظه مي شود کتاب مشمول قانون مطبوعات نيست و نمي توان به استناد قانون مطبوعات که خاص است ساير موضوعات را تعقيب کنيم و در نتيجه بايد به عمومات قانون و مواد ديگر مراجعه نماييم. وانگهي اگر دادگاه به استناد قانون مطبوعات موکل را محاکمه مي کند و کتاب را هم مطبوعات بداند محاکمه او بايد طبق اصل 168 قانون اساسي با حضور هيات منصفه و به صورت علني صورت گيرد.

استناد دادگاه محترم به بندهاي 2و 9 ماده 6 قانون مطبوعات اصلاحي 30/1/79 اگر مرادشان ماده 6 قانون اصلاح قانون مطبوعات باشد، اين ماده در اين قانون بند 9 ندارد و بند 2 آن هم مربوط به حداقل سن متقاضي امتياز است. اگر مراد قاضي محترم هم ماده 6 اصل قانون مصوب سال 64 و اصلاحي سال 79 باشد بايد به استحضار برسد که در بندهاي 2 و 9 ماده 6 قانون اصلي به ترتيب آمده است.

بند 2- اشاعه فحشا و منکرات و انتشار عکس ها و تصاوير و مطالب خلاف عفت عمومي در مطبوعات.

بند 9- سرقت هاي ادبي و همچنين نقل مطالب از مطبوعات و احزاب و گروه هاي منحرف و مخالف اسلام (داخلي و خارجي) به نحوي که تبليغ از آنها باشد.

داستان نقل شده از کتاب موکل نه مطبوعات با تعريف قانوني است، نه اشاعه فحشا و منکرات شده و نه سرقت ادبي صورت گرفته است. نويسنده داستاني را به صورت فرضي و صوري در ذهن خود ساخته است و اين داستان نه هرگز اتفاق افتاده و نه آنچه او نوشته در عالم خارج موجود بوده است. وانگهي تبصره 2 الحاقي به ماده 6 قانون مطبوعات ناظر به بند قبلي به نام بند 5 الحاقي به ماده 6 مي باشد که مي گويد؛ «...هرگونه استفاده ابزاري از افراد اعم از زن و مرد در تصاوير و محتوا و تحقير و توهين به جنس زن و تبليغ تشريفات و تجملات، غيرقانوني است و طبق تبصره 2 الحاقي به اين ماده بايد طبق ماده 698 قانون مجازات اسلامي مجازات گردد.»

درحالي که به شرح فوق کل ماده و بندها و تبصره هاي مربوطه راجع به مطبوعات بوده و نوشتن يک داستان در يک کتاب با مجوز وزارت ارشاد و گذشتن آن از مراحل مختلف مميزي و انتخاب گزينشي کلمات و عباراتي از متن بدون توجه به سير و متن داستان نمي تواند تعيين کننده محتواي داستان و نتيجه گيري کلي از آن باشد. از طرف ديگر موکل در اين داستان نه استفاده تبليغي و ابزاري از زن و مرد کرده و نه هيچ يک از اين دو جنس را تحقير نموده است و نمي دانم رياست محترم دادگاه بدوي چگونه کتاب را داخل در مطبوعات که در قانون سال 1364 تعريف شده است، نموده اند.

در حکم بدوي مجازات تعيين شده براي موکل هم امري غيرمتعارف و شديد بود زيرا قانونگذار در ماده 698 استنادي دو ماه تا دو سال زندان يا مجازات شلاق را تعيين کرده است. انتشار و نوشتن چنين کتاب هايي با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و عبور از مراحل بازبيني که ساليانه و روزانه ده ها مورد از آن منتشر مي شود مشمول آن نمي گردد و با اين مجازات سنگين يک ساله روبه رو نخواهد شد. از همه مهم تر تعليق مجازات که فلسفه وضع آن کمک به متهم و کاهش مجازات است از قضا در اين مورد و با شرط نوشتن چهار مقاله به شرح مذکور در متن تشديد مجازات است. زيرا مجازات تعليقي اعمال شده خود به چند مجازات تبديل شده است؛

الف - تحمل باقيمانده حبس (49 روز با احتساب زمان بازداشت قبلي)

ب- نوشتن چهار مقاله در مورد شخصيت هاي فرهنگي و علمي استان با اجبار دادگاه.

ج- جنبه عمومي تحقير متهم...

تحميل نوشتن چهار مقاله در مورد چهار شخصيت علمي و فرهنگي به جبر و اکراه نه تنها تعليق مجازات نيست بلکه تشديد کيفر مي باشد زيرا هر نويسنده يي اگر آنچه مي نويسد با ميل و رغبت و رضايت باشد از کار خود لذت مي برد و خواننده را نيز مسرور مي کند. اگر نوشته هاي او تحميلي و دستوري باشد نه رغبتي در نويسنده ايجاد مي کند و نه خواننده را شاد مي نمايد. مضافاً دادگاه محترم تعيين نکرده است اگر نشريات محلي از انتشار نوشته يي به عنوان مقاله يا تحقيق امتناع کردند، محکوم عليه چه کار بايد کند زيرا هيچ نشريه يي را نمي توان وادار به انتشار مطلبي نمود. در حکم صادره قيد شده است مقاله بايد با هزينه محکوم عليه چاپ و منتشر شود. اگر مراد اين است که نوشته به صورت رپرتاژ آگهي منتشر گردد در آن صورت بدتر مي شود. هيچ شخصيت علمي راضي نخواهد بود در نشريه يي محلي مطلب له او به صورت رپرتاژ آگهي منتشر گردد. چنين امري نه تنها اداي دين به اين شخصيت ها نيست بلکه اقدام عليه آنها مي باشد. مضافاً هزينه انتشار چهار مقاله حتي يک صفحه يي چنان گزاف و سرسام آور است که کسي را ياراي نزديک شدن به آن نيست. مضافاً اينکه چه کسي تضمين مي کند اين اشخاص عليه خود نويسنده برنخيزند، مانند پرونده کيفري حاضر عليه او اعلام جرم نکنند. اگر فرضاً همين نشريات محلي حاضر به چاپ مقاله موکل به صورت مقاله يا آگهي و رپرتاژ نشوند، آن وقت تکليف چيست، آيا دادگاه مي تواند برخلاف قانون مطبوعات مديران نشريات محلي را به زور وادار به چاپ مقاله نمايد. قطعاً خير، وانگهي کدام نويسنده است که با زور مطلبي در مورد کسي يا موضوعي بنويسد و مطلب قابل توجهي يا مصون از خطا باشد.

از طرف ديگر دادگاه محترم صادرکننده حکم نيمه تعليقي نيمه اجرايي، مصاديق چهره هاي شاخص يا شخصيت هاي علمي استان را تعيين نکرده است. اصولاً کدام مقام و مرجع چهره شاخص استان را تعيين مي کند. مبناي انتخاب آنان چيست؟ جز قانون اعطاي نشان هاي دولتي هيچ قانون خاصي مصداق شخصيت علمي و فرهنگي را تعيين نکرده و تا آنجا که تحقيق شده تاکنون در اين استان کسي با اين عنوان به دريافت نشان دولتي نائل نيامده است. از طرف ديگر معيارهاي گزينش اين شخصيت ها چيست؛ عرف است يا قانون؟ کدام عرف و کدام قانون؟

نه دادگاه محترم بدوي، نه دادگاه تجديدنظر براي محل تحمل کيفر تعيين شده چاره يي نينديشيده است زيرا اگر محل تحمل اين حبس زندان ياسوج باشد قطعاً موکل با مشکلاتي از لحاظ جاني و رواني روبه رو خواهد شد. چنانکه موکل با تمهيدات شخصي و پنهان کردن موضوع توانسته بود خود را طي 35 روز در زندان حفظ کند ولي در چند روز آخر بازداشت موقت (مشخصاً از 31 فروردين 86 تا 4 ارديبهشت 86 که موکل آزاد شده است) به محض انتشار خبر و علت بازداشت او تهديدهاي لفظي و عملي از سوي بعضي از زندانيان بومي زندان ياسوج باعث ايجاد شرايط ترس و فشارهاي روحي و ناامني زيادي از لحاظ جاني براي موکل بوده است. با محکوميت يک ساله اين وضعيت بغرنج تر مي شود که اميدواريم اين امر مدنظر قرار گيرد و متهم جهت تحمل کيفر به زنداني در محلي غير از استان کهکيلويه و بويراحمد منتقل گردد تا تهديدهاي احتمالي به روح و جان او مرتفع شود و به عنوان يک شهروند جامعه بتواند از تمام حقوق يک زنداني مطابق مقررات به دور از هرگونه فشار فراقانوني احتمالي توسط ديگران در امان باشد.

مجرم شناخته شدن يک نويسنده براساس نوشتن يک داستان به اتهام «نشر اکاذيب» بدعت است، زيرا داستان بر پايه تخيل نوشته مي شود و واقعي نيست. قانونگذار عنوان «نشر اکاذيب» را در برابر «نشر راست» يا «نشر حقيقت» يا «نشر واقعيت» به کار برده که شامل داستان نمي شود. زيرا داستان اساساً بر پايه تخيل شکل مي گيرد و در عالم خارج نه تحقق يافته و نه تحقق مي يابد. عنوان «نشر اکاذيب» در جرائم مطبوعاتي مطالبي است که در مورد شخص حقيقي يا حقوقي نوشته مي شود. مانند مقاله يا گزارش يا مصاحبه و نظاير اينها، نه موارد تخيلي مانند «رمان» و «نمايشنامه» يا «فيلمنامه» و نظاير آن. همچنان که در قانون مطبوعات در ماده 1 هيچ نامي از کتاب داستان برده نشده است.

لازم است تعريف «ادبيات داستاني» يا Fiction را بيان کنم تا جوانب امر بيشتر روشن شود. در کتاب «واژه نامه هنر داستان نويسي» صفحه 11 پاراگراف اول چنين آمده است؛ « ادبيات داستاني در معناي جامع آن به هر روايتي که خصلت ساختگي و ابداعي آن برجنبه واقعي و تاريخي اش بچربد، گفته مي شود... ادبيات داستاني بخشي از ادبيات تخيلي است.»

متاسفانه دادگاه تجديدنظر نه تنها به اين دفاعيات توجه نکرده در يک اقدام بي سابقه مجازات 9 ماه تعليق را هم به تعزيري تبديل کرده و با حذف قوانين و مقررات استنادي به اين شرح راي دادند؛ «... دادنامه صادره مورد اعتراض وکيل متهم و دادستان عمومي و انقلاب و احد از شاکيان (فقط يک شاکي وجود داشته) به نام آقاي حسن رمضاني از حيث تخفيف و تعليق مجازات واقع و رسيدگي به اين شعبه ارجاع گرديده است. هيات دادگاه با ملاحظه محتويات پرونده و اينکه ايراد و اعتراض موثر و مفيدي که موجبات نقض دادنامه را فراهم نمايد به عمل نيامده است و بر استدلال و استنباط دادگاه محترم بدوي در احراز اصل وقوع بزه و اسناد آن به متهم ايراد و اشکالي به نظر نمي رسد و سکونت چندين ساله متهم در منطقه و اشاره به نقاط مختلفي از استان در بخش هايي از کتاب از جمله رودخانه کبکگيان و گچساران و استفاده از ابيات و اشعار محلي و گياهان و لهجه خاص منطقه همگي دلالت بر آن مي نمايد که دفاعيات وکيل و متهم نامبرده مبني بر اينکه قصد اسناد مطالب مندرج در کتب موصوف به قوم يا طايفه خاص را نداشته غيرموجه مي باشد و با اسناد مطالب و درج روابط غيرشرعي و نشر اشاعه آن به لهجه محلي موجبات تشويش اذهان عمومي و افکار عمومي را در مناطق مربوط فراهم نموده است که اين امر حساسيت عمومي را در اين خصوص برانگيخته و موجب واکنش اقشار مختلف اجتماعي گرديده است، از سويي از نظر اين دادگاه با توجه به کيفيت اقدامات و انتشار کتاب در سطح و تيراژ وسيع که حداقل امر باعث ترويج و اشاعه ولنگاري و فساد و کاهش حساسيت به موازين شرعي در روابط اجتماعي افراد مي باشد تعليق مجازات نامبرده از نظر اين دادگاه موجه نبوده، فلذا هيات دادگاه مستنداً به ماده 250 قانون آيين دادرسي دادگاه هاي عمومي و انقلاب در امور کيفري مصوب سال 1378 و اصلاحات بعدي آن با حذف استناد به بند هاي دوم و نهم ماده 6 قانون مطبوعات و تبصره 2 ماده 6 قانون مذکور در سطرهاي 19 و 20 دادنامه و حذف تعليق اجراي مدت 9 ماه از مجازات از دادنامه موصوف با رعايت تبصره 3 ماده 22 قانون تشکيل دادگاه هاي عمومي و انقلاب مصوب 1381 حکم به تاييد دادنامه به کيفيت اصلاحي صادر و اعلام مي نمايد راي صادره قطعي است.» و به اين ترتيب حکم قطعي نويسنده يک رمان به خاطر امر فرضي و انجام نشده که صرفاً در تخيل او بوده صادر مي شود.

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط اربابي |

 آقاي حداد عادل؛ عزاداري و پودر لباسشويي

هنگامي كه رييس مجلس هفتم از خوشحالي ايرانيان از تصويب طرح " تثبيت قيمت ها " در اولين سال تشكيل مجلس هفتم خبرمي داد و مي گفت " وقتي مردم در خيابان از كنار من رد مي شوند ،‌اتومبيل خود را به اتومبيل من نزديك و از مجلس هفتم به خاطر متوقف كردن گراني تشكر مي كنند . ... مردم آنقدر خوشحال شده اند كه وقتي در هر محفلي و مجلسي كه من در آن حضور پيدا مي كنم ، خودشان را به من مي رسانند تااز مصوبه مجلس تشكر كنند ونسبت به پول توجيبي خود احساس امنيت مي كنند " ، از شادي در پوست خود نمي گنجيد وعملكرد اصولگراها را چنان موفق ارزيابي مي كرد كه لازم مي ديد به دولت اصلاحات درس اقتصاد دهد ؛ " پيام مجلس به دولت [ خاتمي ] با ارائه اين طرح آن است كه افزايش قيمت ها راه حل مشكلات اقتصادي و جبران كسري بودجه نيست و دولت به دنبال راه هاي ديگر باشد" ( ايلنا ،‌6/10/83) . آقاي حداد عادل ضمن ابراز همدردي با ايرانيان عليه گران شدن كالاها در زمان آقاي خاتمي چنين داد سخن مي داد :" مردم سالهاست در ابتداي هر سال با گران شدن ناگهاني انواع كالاها مواجه مي شوند و زماني كه قيمت ها اعلام مي شود ، عملاً همه مردم و بويژه كارمندان عزا مي گيرند " . وي نتيجه تحقيقات مجلس هفتم را دربارۀ گران شدن بنزين چنين بيان كرد : " سالهاست به بهانه صرفه جويي در مصرف سوخت قيمت بنزين افزايش مي يابد اما هيچ تأثيري در صرفه جويي و مصرف سوخت نداشته است و معلوم مي شود كه اين قضيه اصلاً پايه و اساس درستي نداشته است " ( ايلنا ،‌6/10/83) .
خشنودي ناشي از تصويب طرح تثبيت قيمت ها در مجلس هفتم منحصر به رئيس مجلس هفتم نبود . آقاي احمد توكلي نيز با افتخار اعلام مي كرد : " طرح تثبيت قيمت ها از درخشان ترين نقاط فعاليت مجلس هفتم است . چه اشكالي دارد كه مجلس كاري كند كه مردم نسبت به نظام اميدوار شوند " (ايلنا، 8/10/83) . همچنين آقاي پيش بين راه يافته جيرفت از اينكه" مجلس هفتم طرح هاي جهاني چون تثبيت قيمت ها را در كارنامه خود دارد " ( ايلنا، 7/3/84) ، به خود مي باليد و آقاي احمدي راه يافته ديگر مجلس هفتم نيزادعا مي كرد : " مخالفت با طرح تثبيت قيمت ها هيچ مبناي علمي ندارد " ( ايلنا 4/10/84) . حتي آقاي مصباحي مقدم براين باور بودكه ، "مجلس طرح هاي مختلف را با كار كارشناسي دقيق و درراستاي بهبود اوضاع اقتصادي جامعه ارائه مي دهد و هيچ يك از طرح هاي تثبيت قيمت ها و كاهش نرخ سود بانكي سياسي نيست ، بلكه اقدامات آقايان [اصلاح طلبان] سياسي است كه براي ذهنيت عامه مردم بحران آفريني مي كنند ... . اين طرح [ تثبيت قيمتها ] به هيچ عنوان منحصر به يك سال نيست و در سالهاي آينده هم ادامه مي يابد .اين طرح دلهره خريد مردم را به آرامش امكان خريد مبدل كرد" ( ايلنا،5/10/83) .
با پيروزي آقاي احمدي نژاد در انتخابات رياست جمهوري نهم در نيمه اول سال 84 شادي اصولگراها كامل شد . پوسترهاي تبليغاتي " آبادگران ايران اسلامي "حزب حامي آقاي احمدي نژاد با اين دو شعار مزين شده بود كه در صورت انتخاب وي ،‌ "پول نفت بايد سر سفره هاي مردم ديده شود" و " حداكثر رفاه و نشاط براي همه مردم ايران " . تيتر كيهان نيز به نقل از آقاي احمدي نژاد چنين بود كه ، " پول نفت سر سفره هاي مردم " . مسأله دولت از نظر نامزد اصولگراي رياست جمهوري نهم سر و وضع جوانان و كلاه و چكمه زنان نبود ، ‌مبارزه با مفاسد و مافياي اقتصادي و عدالت گستري بود .
در نيمه دوم سال 84 و با آغاز به كار دولت نهم تبليغات اصولگراها مبني بر اينكه قيمت كالاهايي همچون بنزين ، گاز ، آب ، برق و... را تثبيت و از افزايش بهاي آنها جلوگيري مي كنند ، با وعده هاي آقاي احمدي نژاد تكميل شد كه قيمت مسكن را نصف ،‌ تورم را تك رقمي و بيكاري را نيز نزديك به صفر خواهد كرد .
تلاش دولت نهم در سال 85 معطوف به تشكيل " صندوق مهررضا" ، مانور در زمينه پرداخت وام هاي مسكن ،‌بخشودگي جرائم ناشي از دير كرد پرداخت وام هاي بدهكاران ، تغيير ناگهاني تعرفه ها و واردات بي سابقه كالاهاي مصرفي ، تبليغ ضرورت افزايش جمعيت كشور به 120 ميليون نفر و تداوم سفرهاي استاني براي حل مشكلات مردم به طور رو در رو ازيك سو و تلاش براي انتقال اسرائيل از خاورميانه به كانادا ، استراليا يا اروپا ، انكار هولوكاست و برپايي سمينار در اين مورد در تهران ، وعده وقوع تحول بزرگ جهاني ظرف دو سال و ارائه 20 راه حل براي اداره بهتر جهان و نيز
جشن هاي هسته اي گذشت و اصولگرا يان همچنان با افزايش قيمت بنزين و سهميه بندي آن به شدت مخالفت مي كردند ؛ " دولت و مجلس به طور كلي و مصرانه با موضوع جيره بندي بنزين مخالف هستند " (يحيوي ، راه يافته بروجرد ،ايلنا، 20/1/85) .
با اينكه در سال 85 تعدادي از اصولگراها منتقد اوضاع اقتصادي كشور شدند اما آقاي احمدي نژاد و سخنگوي او همچنان گراني و تورم روزافزون را يا تكذيب مي كردند و آن را "بزرگ نمايي" مخالفان دولت نهم مي خواندند و منتقدان را به خريد از محله نارمك به جاي شمال شهر تهران ارجاع مي دادند يا علت افزايش قيمت ها را متوجه عده اي خاص مي كردند . براي مثال آقاي احمدي نژاد گران شدن محصولات لبني را اشتباه يك فرد خواند كه بزودي برطرف مي شود ،‌ يا يك بانك خصوصي را مسئول افزايش قيمت مسكن ( حدود 100 درصد ) ناميد و ادعا كرد در اين زمينه باندي توطئه گر را وزارت اطلاعات شناسايي و به زودي به ملت ايران معرفي خواهد كرد كه البته هرگز معرفي نشد. تكذيب گراني علاوه بر مردم و ‌اصلاح طلبان ، به تدريج با اعتراض تعداد بيشتري از اعضاي فراكسيون اصولگراي مجلس هفتم مواجه شد كه نمونه اي از آن را ملاحظه مي فرمايند: " كساني كه معتقدند موضوع گراني ها بزرگ نمايي شده را بايد زنبيل دستشان داد تا با تاكسي و وسايل نقيله عمومي خريد كنند ، مستأجر باشند ، روزهاي پاياني قرار دادشان هم باشد تا صاحبخانه بگويد 30 درصد اجاره بها را بايدافزايش دهيد تا بدانند تا در بحث گراني بزرگ نمايي شده است يا خير"(سادات موسوي ، ايلنا ، 7/5/85) .
سرانجام در سال 86 "واقعيات تلخ " جاي " روياها و وعده هاي شيرين " را گرفت . گراني هاي روز افزون و موج انتقادات وسيع مردمي جايي براي انكار گراني ها و ارجاع مردم به نرخ ثابت قيمت ها در نارمك باقي نگذاشت . در اين سال مراجع تقليد نيز به انتقاد علني از دولت و مجلس پرداختند . اين واقعيات اگر چه ادبيات و آرزوهاي اصولگراها را تغيير داد اما آنان به جاي حل مشكلات به انتقاد از يكديگر پرداختند . مجلس اصولگرا دولت اصولگرا را مسبب گراني ها خواند و آقاي احمدي نژاد مجلس هفتم را يكي از دلايل عمده گراني ها ناميد .
قدر مسلم آنكه خوشبيني اصولگراها به حل سريع مشكلات ملي و جهاني پايان يافته است ، چرا كه با وجود يكدست شدن حكومت و افزايش بي سابقه بهاي نفت ،‌ نه تنها مشكلات كشور و مردم بر طرف نشده است ، بلكه گراني و تورم و بيكاري از يك سو و بي كفايتي مديريتي و اجرايي از سوي ديگر ايران در شرايط سخت و ايرانيان در معرض فشارها ، محروميت ها و آسيب هاي گوناگون قرار داده است .
در حقيقت سه سال طول كشيد تا آثار زيانبار تصميم هاي غير علمي و غلط مجلس هفتم و بي تدبيري و سوء مديريت دولت نهم بر اكثريت قاطع مردم و نيز بر بسياري از اصولگراها معلوم شود و آنان مجبور به اقرار شوندكه يا مجلس هفتم لوايح و طرح هاي درست و هماهنگ تصويب نكرده يا دولت نهم فاقد تئوري و برنامه اقتصادي ونيز مديريت ناتوان و ناهماهنگ است يا هر دو ناكارآمدند و نتيجه اين وضع جزگراني و تورم طاقت فرسا نبوده است . در اين ميان يكي دو استثنا پيدا شد . آقاي سبحاني نماينده دامغان غير مستقيم از مردم عذرخواهي كرد با اين عنوان كه "من از بابت اتفاقي كه در مجلس هفتم افتاد ، متأسفم"(اعتماد ،‌3/11/86).ازدولتي ها نيزرئيس كل بانك مركزي سياست هاي اقتصادي دولت را اشتباه و موجب رشد نقدينگي،افزايش گراني و تورم و نيز بيشتر شدن شكاف طبقات فقير و غني خواند .
اكنون به آقاي حداد عادل برگرديم كه در سال 83 آرزوي "ژاپن اسلامي" شدن ايران را در سر مي پروراند و " عيدي سال 84 مجلس اصولگرا به ملت شهيد پرور " را طرح تثبيت قيمت ها مي خواند و در سال 85 وعده مي داد كه ،‌ " ما لبنان را دوباره خواهيم ساخت" (ايلنا ، 25/5/85) . وي از جمله اصولگراياني است كه در سال جاري ادبيات خود را تغيير داده اما به جاي اعتراف به اشتباهات مجلس هفتم ،‌ از كشف هاي جديدي سخن مي گويد كه به عقل هيچ سياستمداري نرسيده است ؛ "مردم از ارزان تر بودن بنزين از آب [ معدني] ناراحتند !" آقاي حداد عادل ديگر نه تنها از " عزا گرفتن همه مردم بويژه كارمندان دولت از گراني هر ساله " سخن نمي گويد بلكه هشدار مي دهد كه " مسئولان نبايد بالش نرم زير سر مردم قرار دهند ! " البته رئيس محترم مجلس هفتم توضيح نداده است كه چگونه و كي به اين نتيجه رسيده است كه افزايش قيمت كالاها راه نجات مشكلات اقتصادي كشور است و چرا گران شدن بنزين در صرفه جويي و مصرف سوخت تأثير دارد ؟ در هر حال كشفيات جديد اصولگراها موجب شد مجلس هفتم برخلاف وعده هاي گذشته خود امسال بنزين را هم گران كرد و هم جيره بندي ! آقاي جنتي نيز با ارائه پيشنهاد دوگانه سوز كردن خانه ها ، معناي واقعي بردن نفت سر سفره مردم را بيان كرد ؛ از آنجا كه دولت اصولگرا نمي تواند به همه خانه ها گاز برساند، بهتر است مردم خود نفت را جايگزين آن كنند و به خانه برند ! از اين جالب تر اقدام انقلابي وزير رفاه دولت عدالت گستر بود كه چون دولت نهم نمي تواند فقر را از ميان بردارد اما مي تواند مانع اعلان خط فقر به مردم شود تا ناراحت نشوند !
اكنون قصد ندارم هشدارهاي اصلاح طلبان دربارۀ وضعيت كشور در صورت حكومت يكپارچه اقتدارگراها و نيزبي پايه بودن تبليغات سوء مخالفان آقاي خاتمي را ياد آور شوم كه دولت اصلاحات را بي توجه به مسائل و مشكلات معيشتي مردم مي خواندند كه تنها به " گفتار درماني" مي پردازد ، تا آنجا كه وي در سال پايان رياست جمهوري اش اعلام كرد : " بعد از من وضعيت كشور را با مديريت اشخاص اهل عمل خواهيد ديد ". آن پيش بيني تحقق يافته است و اصولگراها گر چه با ادعاي اينكه ما براي خدمتگزاري آمده ايم و اختلاف نداريم و گر چه خود را " آبادگر" مي خواندند ، اما بسياري از آنان بالاخره پذيرفتند و اقرار كردند كه هم شديداً با هم اختلاف پيدا كرده اند و هم دولت و مجلس اصولگرا ناكارآمدند . البته عده اي از اصولگراها معتقدند كه مجلس هفتم به علت تصميمات غلط قطار اقتصادي كشور را از ريل خود خارج كرده است . سر مقاله روزنامه اصولگراي جمهوري اسلامي نمونه اي از اين گروه است : " متأسفانه مجلس هفتم از همان ابتدا در چنبره شعارهاي غلط اقتصادي گرفتار شد و با شعار " تثبيت قيمت ها " جريان عادي اقتصادي كشور را كه البته نيازمند اصلاح و ترميم بود ،اما هر چه بود از آنچه با شعار تثبيت قيمت ها پيش آمد ، بهتر بود ، به بن بست خطرناكي مبتلا كردكه راهي براي فرار از آن پيدا نمي شود" (5/10/86) .
جمعي ديگر نيز انتقاد اصلي را متوجه دولت نهم كرده اند كه در مقاله " كشتي بدون قطب نما‌" به تعدادي از آنها اشاره كردم . فقط اضافه مي كنم خدا رحم كرد كه ايرانيان پيشنهاد آقاي احمدي نژاد را جدي نگرفتند و براي مقابله با توطئه استكبار جهاني براي افزايش جمعيت كشور تا 120 ميليون نفر اقدام نكردند . در آن صورت تورم حتماً سه رقمي ، قيمت مسكن پنج برابر ، بيكاري ده برابر و گاز و گازوئيل و نفت و آب و برق نيز جيره بندي و گران مي شد ! حتي با همين جمعيت نيز افزايش بي سابقه و 5/2 برابري قيمت نفت ، نه فقط شرايط اقتصادي كشور و مردم را بهبود نبخشيده است ،‌‌بلكه موجب افزايش 5/2 برابري بهاي زمين و مسكن شده ، قيمت بسياري از كالاهاي ضروري و مصرفي مردم را به همين ميزان گران كرده ، بيكاري را كاهش نداده ، بحران بورس را دو و نيم ساله كرده و نقدينگي را به شكل بي سابقه اي دو برابر نموده است . مهم تر آنكه چشم انداز روشني دربارۀ مهارتورم و گراني و بيكاري و نيز توسعه اقتصادي ميهن دربرابر اكثريت ملت، ‌بويژه قشرهاي محروم قرار نمي دهد . علت آن است كه " كشتي مديريت اجرايي ،‌ تقنيني و نظارتي كشور بدون قطب نما در درياي متلاطم جهاني در حركت است " و مادام كه ناخداي اين كشتي اصولگرايانند ،‌ نفت چه 10 دلار و چه 100 دلار ، سهم ملت ايران از صادرات نفت و گاز ، گراني ، تورم ، ‌بيكاري و افزايش بزه هاي اجتماعي از يك سو و عميق تر شدن شكاف طبقاتي ، توسعه نيافتگي و آسيب پذيري تماميت ارضي كشور از سوي ديگر خواهد بود . با دولت و مجلس اصولگرا ، اگر برف ببارد ، گاز و برق در زمستان قطع مي شود و اگر برف نبارد ،‌آب و برق در تابستان جيره بندي مي شود.
به اين ترتيب :
- درست است كه آقاي احمدي نژاد از وقوع يك تحول بزرگ جهاني نا اميد شده است و كنفرانس هولوكاست با شركت نژادپرستان اروپايي و آمريكايي برگزار نمي كند تا كذب بودن اتهام ناجوانمردانه صهيونيست ها به هيتلر را ثابت كند .
- درست است كه اصولگراياني مانند آقاي نادران از توهماتي از اين قبيل دست برداشته اند كه ، "كاري كرده ايم كه آمريكا و اسرائيل از حل مشكلات داخلي كشورهاي خود هم ناتوان شده اند " (ايلنا ،‌4/6/83) .
- درست است كه آقاي خوش چهره اعتراف مي كند كه ، "در سه سال گذشته سرعت رشد ما از برخي همسايه ها پايين تر بوده است و شكاف ما با كشورهايي مانند تركيه بيشتر شده است .... و دولت نه تنها وابستگي [ به نفت ] را كاهش نداد ، بلكه آن را افزايش داده است " ( سرمايه 20/11/86) .
- درست است كه مجلس هفتم از مواضع و مصوبات خود عقب نشسته است .
- درست است كه به اعتراف آقاي توكلي دولت نهم" غول تورم " را بيدار و جامعه را دچار "بيماري هلندي" كرده است و كشتي اقتصادي دولت آقاي احمدي نژاد قطب نما ندارد و..... .
اما سئوال اين است كه آيا فقط كشتي اقتصادي دولت قطب نما ندارد ولي در ساير زمينه ها مصوبات و مديريت داهيانه اي را در سطح ملي شاهديم ؟ آيا همه قصورها و تقصير ها متوجه آقاي احمدي نژاد و دولت نهم است و مجلس هفتم نبايد پاسخگوي وضعيت آشفته ونگران كننده ميهن باشد؟ مسئوليت آقايان حداد عادل ،‌باهنر و توكلي در اتخاذ تصميمات غلط و متناقض و پر هزينه مجلس هفتم چيست ؟ و چرا مجلس در رأس امور نيست ؟ چرا نه مقامات دولتي ،‌ نه نمايندگان اصولگراي مجلس هفتم و نه حتي آقاي سبحاني توضيح نمي دهند كه دولت نهم در آمد 150 ميليارد دلاري كشور در دوسال و نيم گذشته را چگونه مصرف كرده كه نه پروژه هاي بزرگ و ملي راه اندازي شده است و نه مردم ، به ويژه محرومان ، افزايش قيمت نفت را در بهبود معيشت خود احساس مي كنند ؟
مقاله را با اين سئوال از آقاي حداد عادل به پايان مي برم كه در حال حاضر وقتي كه مردم در محافل و مجالس يا در اتومبيل هاي خود از كنار اتومبيل ايشان رد مي شود ، چه كار مي كنند و به او چه مي گويند؟ آيا از اينكه مجلس هفتم دلهره خريد آنان را در دولت اصلاحات به آرامش خريد در دولت نهم تبديل كرده است از اصولگراها تشكر
نمي كنند و عزاداري خود را پايان يافته نمي خوانند و توضيح نمي دهند كه علت اينكه هنوز رخت عزا از تن در نياورده اند ، اين است كه پودر لباسشويي ناياب شده است ؟ راستي عيدي سال 87 آقاي حداد عادل به مردم چيست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط اربابي |