هشتادمین دوره اسكار چند ویژگی جالب توجه دارد. اول، سهمی كه اروپاییها، از جمله ماریون كوتیار، خاویر باردم، دنیل دی- لوئیس یا فیلمهایی مانند فیلم اتریشی «جاعلها» از نامزدیها و جوایز آن بردهاند. دوم اینكه برادران كوئن بعد از مدتها با فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» در این دوره اسكار به حق خود رسیدند؛ فیلمی كه از نظر من هم بهترین گزینه است؛ برخلاف نظر بسیاری كه «خون به پا خواهد شد» را مستحق دریافت جایزه اسكار میدانند. به نظر من، «خون به پا خواهد شد» فیلم خاصپسندی است و با آنكه ویژگیهای برجستهای دارد، مشكلاتی در فیلمنامه آن مانع از این شده كه به عنوان بهترین فیلم انتخاب شود و در ضمن، رابطه این فیلم با تماشاگر رابطهای سرد است و طبیعی است كه فیلم برگزیده اسكار، فیلمی باید باشد كه رابطهای گرم با تماشاگر برقرار كند. نكته سوم این است كه اسكار نسبت به گذشته هنریتر شده است. فیلمهای نامزد اسكار امسال جزء فیلمهای پرفروش نبودند و این شاید از ویژگیهای مثبت این دوره باشد. مسئله دیگر پیشرفتی است كه در بخش فیلمهای اكشن صورت گرفته است. فیلم «اولتیماتوم بورن» كه در این دوره اسكار سه جایزه دریافت كرد از لحاظ فنی، تدوین و صدا فیلم خوبی است. این نكتهای است كه در مورد فیلمهایی مثل «جانسخت چهار» و فیلمهای اكشن دیگر این روزها میتوان دید. نكته دیگر در مراسم اسكار امسال سرعت مراسم بود كه بسیار تند و شاید هم بیش از حد سریع بود. در مجموع من احساس میكنم كه اسكار برآیند مناسبی از فعالیت سیستم سینمای آمریكاست و من از حدود 80 درصد جوایز اسكار امسال رضایت دارم. این نشان میدهد كه اعضای آكادمی سینمای آمریكا درست ارزیابی میكنند و فیلمها را درست میبینند و نكتهای كه بسیاری از دوستان در مقابله با جوایز اسكار در نظر نمیگیرند، این است كه وجوه صنعتی سینما و ارتباط بیرونی سینما را در نظر نمیگیرند. اسكار سلیقه خاص را پوشش نمیدهد و ارزش و اعتبار جهانی آن هم به همین دلیل است، یعنی اسكار قرار نیست به سمت نظریات خاص منتقدین یا كسانی كه شیوههای خاصی از سینما را میپسندند، پاسخ دهد. اسكار بیشتر سعی میكند به برآیند عمومی سینما در سراسر جهان پاسخ بدهد و ارتباط با مخاطبین جهانی هدف اسكار است. اسكار سعی میكند از طریق ایجاد ارتباط و بالا بردن میزان ارتباط بیننده با این فیلمها برای خودش اعتبار كسب كند. میتوان گفت اسكار تنها جایزهای است كه به لحاظ جهانی روی تعداد بینندههای یك فیلم موثر است، حتی اگر آن فیلم اكران عمومی شده باشد و این تاثیر در نوارهای ویدئویی و DVD آن به چشم بیاید. الان در پخش عمدهای از جهان به دلیل گران بودن بلیت سینما، مخاطبان ترجیح میدهند نسخه DVD فیلمها را ببینند؛ بنابراین فرآیند جهانی كه سینمای آمریكا در نظر دارد و پیشگرفته، كارش را درست انجام میدهد. به هر حال وجود همه فیلمها، مخصوصا فیلمهایی مثل «پیله و پروانه» ـ كه از نظر من ترجمه درستتری است ـ در لیست نامزدهای اسكار بیشتر به دلیل توجه به سینمای تجربه هنری بود. من خودم با دیدن این فیلم یاد فیلم «گاوخونی» افتادم و به نظرم كاملا ادامه مسیر «گاوخونی» بود به لحاظ تصویری و سبك فیلمبرداری. مجموعه فیلمهایی كه كاندیدا شده بودند فیلمهای معتبری بودند اما اینكه چرا اسكار نگرفتند به نظر من برمیگردد به زبانی كه فیلمها اختیار میكنند برای ارتباط با مخاطب. زبان فیلم «پیله و پروانه» زبان سختتری است و زبان فیلم برادران كوئن بومیتر و در عین حال سینمایی است، یعنی هم تجربه سینمایی در آن هست و هم قشر بیشتری از مخاطبان را اقناع میكند.
فيلم پرسپوليس مرجان ساتراپي، نويسنده و کارتونيست ايراني مقيم خارج از کشور، امروز در رم به نمايش در مي آيد. فيلم پرسپوليس برنده جايزه ويژه هيئت داوران شصتمين دوره جشنواره کن و نامزد اسکار براي بهترين فيلن انيميشن است.
انيميشن مرجان ساتراپي با طرح هاي اسليمي وسياه و سفيد، زندگي شخصي نويسنده را با يک مستند سياسي در هم مي آميزد. مرجان ساتراپي درچهار کتابش با همين عنوان، طنز و وقايع تاريخي ايران و تجربيات شخصي اش را به کار گرفته و هر نوع تندروي را به نقد کشيده است. انتقاد از تندروي اسلامي، باعث شد که از کشورش بگريزد و به فرانسه برود.
دعوت جشنواره کن از فيلم پرسپوليس باعث خشم وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي ايران شد و نامه اي اعتراض آميز به سفارت فرانسه در ايران فرستاده شد. فيلم پرسپوليس با وجود اينکه ممکن است يک فيلم عادي درباره پاسداران، حجاب، تبعيض جنسيتي و فشار هاي فرهنگي تلقي شود، اما اين فيلم يک تخيل آزادانه عليه هر نوع بنيادگرايي است. فيلم پيش مي رود و با ردي از جوهر سياه، زندگي مرجان را از کودکي روايت مي کند که در خانواده اي کمونيست بزرگ مي شود- پدر بزرگش در زندان شاه و عمويش در زندان آيت الله ها کشته مي شوند- و او در آرزوي اين است که ايران بعد از انقلاب بدون خونريزي و تعصب باشد.
اما جنگ با عراق و بمباران و جنازه هايي که به زمين مي افتند، اين آرزو را برباد مي دهد. در فيلم مرجان، اين فقط پاسداران ريشو نيستند که پسران و دختران جوان را شکار مي کنند و به خاطر داشتن و گوش دادن به ترانه هاي گروه بي جيز، به زندان مي اندازند؛ در آن سوي دنيا هم مسيحيان متعصب دختر بچه شيطاني را که از پدر و مادرش دور شده و به وين آمده است، تهديد مي کنند. عاقبت مرجان با معلم چادري که از جنايت هاي شاه مي گويد و از جنايات جمهوري اسلامي هيچ نمي گويد مقابله مي کند و با طنز خاص خودش، روسري به سر مي کند و کفش کتاني به پا مي کند. در وين، خواهران خشکه مقدس مسيحي و هواي سرد و نژادپرستي در انتظارش است. او از مدرسه کاتوليک ها مي گريزد و با گروهي "پانک" آشنا مي شود، اما با وجود آشفتگي ذهني که دارد، خدا در روياهايش ظاهر مي شود، اگرچه اين بار بسيار شبيه به مارکس است. بعد از يک مجموعه شکست هاي عشقي- اولين شاهزاده سوار بر اسب سفيدش همجنسگرا از آب در مي آيد و دومين شان خيانتکار است، سومين که شوهر ايراني اش است، بيکار و عاشق فيلم هاي غربي است. دخترک که بيش از هميشه گرفتار بايد و نبايد ها شده است با پدر و مادر و مادربزرگ جنگجويش، به آرامش مي رسد. مادر بزرگ به او ياد مي دهد که چطور با تندرو ها مبارزه کند و به او سنت هايي را مي آموزد که بسيار زيباست: گذاشتن گل ياس در سينه بند.
او هنوز کم سن و سال است که براي همنيشه ايران را ترک مي کند. تنها سکانس هاي رنگي فيلم مربوط به پاريس است. بقيه فيلم سياه و سفيد است که خود ساتراپي در اين باره مي گويد اين يک فيلم بعد از جنگ است و شبيه به سينماي نئورئاليسم ايتاليا، با آن مناظر و صحنه هاي حقيقي و اکسپرسيونيسم آلماني با آن نورها و سايه هايي که بيانگر کابوس و اميد هايي است که وراي مقوله جنگ وجود دارد. اين دنياي مخوف براي 600 شخصيتي که دنياي مرجان ساتراپي را پر کرده اند، وجود دارند. آنها بطور پنهاني در کشور، مرجان را دوست دارند و مي شناسندش.
فيلم پرسپوليس، يک اثر انيميشن است که همه طرح هاي آن (80 هزار طرح)، با دست کشيده شده است و ديجيتالي نيست. اين فيلم شش ميليون يورو خرج داشته و قرار است در تاريج انيميشن جهان، ماندگار شود و تصوير "زنان کوچک" مقاوم را جاودانه کند.
هنگامي كه در قانون بودجه سال 1386، تصويب كردند كه بنزين از خرداد ماه جيرهبندي و اضافه بر جيره به قيمت آزاد عرضه شود، قاعدتاً متوجه نبودند كه نظام مديريتي و تصميمگيري را با چالشي جدي مواجه خواهند كرد. چالشي كه ابتدا با استنكاف دولت از جيرهبندي و عرضه آزاد در موعد مقرر آغاز شد. و اين برخلاف نص صريح قانون بود. اينجا بود كه اعتراض مجلسيها بلند شد، اما هيچگاه از خود نپرسيدند كه اگر مجلس در رأس امور است، و قدرت هم دارد، چرا دولت را در اجراي اين تخلف آشكار مورد سوال جدي قرار نميدهد؟ دليل اين امر روشن بود. مجلسيها ميخواستند درباره انرژي و بنزين از خود رفع مسئوليت كنند و تبعاتش را به گردن دولت بياندازند. غافل از اينكه اين دولت زير بار اين بازيها نمي رفت!!
قضيه گذشت تا اينكه قطعنامه دوم شوراي امنيت در دستور كار قرار گرفت،و زمزمه تحريم بنزين شروع گرديد. اينجا بود كه دولت هم خواهان جيرهبندي شد، زيرا خطر در بيخ گوش بود، اما با نرخ و عرضه آزاد مخالفت كردند، در واقع قانون بودجه اجرا نشد، بلكه اين اراده دولت بود كه به تحقق جيرهبندي تعلق گرفت و احتمالاً اگر قانون هم نبود اين كار را انجام ميدادند. زيرا خطر جدي شده بود.
اما اين بار مجلسيها با استناد به لزوم عرضه بنزين اضافه بر سهميه با قيمت آزاد وارد ميدان شدند ولي نتوانستند قانون بودجه را تفسير و دولت را ملزم به عرضه آزاد كنند، زيرا اين بار ديگر دست اعمال قدرت مجلس بدون پذيرش مسئوليت رو شده بود، اعتراضات به جايي نرسيد و سياست دولت ادامه يافت.
برخي فكر ميكردند كه مجلس اصولگرا كوتاه نخواهد آمد، و بودجه سال 1387 را به نحوي تصويب ميكند كه «مو» لاي درزش نرود (گرچه قبلاً هم نميرفت، اما شتر با بارش را رد كردند!) و دولت را موظف به عرضه بنزين با نرخ آزاد كند، اما گويي كه بنزين برخلاف ماهيتش كه اگر روي آتش ريخته شود، آن را شعلهورتر ميكند، اين بار نقش آب را بازي كرد و هنگامي كه اين بنزين در بودجه اخير التصويب بر آتش هيجان مجلسيها در دفاع از يك تصميم ظاهراً مطابق با مصلحت عمومي ريخته شد، آن را خاموش كرد، و هيچ نكتهاي در اين باره بيان نشد و به قول معروف «چنان بيرحم زد تيغ جدايي ـ كه گويي خود نبودست آشنايي»
پرسشي كه در اين ميان مطرح ميشود، اين است كه چرا شاهد چنين وضع ناهنجاري هستيم؟ اگر اين طرح به گونه ديگري در قانون بوده و اجرا نشده چرا كسي مورد سوال واقع نشد؟ و در هر حال چرا امسال صريحتر و با وضوح بيشتر در قانون قيد نگرديد؟ آيا ضرورت و درستي آن براي همين يك سال جاري بود؟
يك پاسخ اين است كه مجلسيها براي جلب آراي مردم از قيد تصويب روشن طرح گذشته و بيخيال مصوبه سال گذشته خود شدهاند. به عبارت ديگر منافع ملي جامعه را فعلاً مسكوت گذاشتهاند تا بلكه بتوانند براي بار ديگر بر كرسي مجلس تكيه زنند و حتماً هم در فعاليتهاي انتخاباتي خود خواهند گفت كه براي حفظ منافع ملي كشور به ما رأي بدهيد!! اين پاسخ درست است، اما همه مسأله نيست. زيرا در ادامه پرسيده خواهد شد كه در چه جامعهاي براي انتخاب شدن بايد از اتخاذ تصميمي كه به نفع مصلحت و منفعت عمومي است اجتناب كرد؟ اينكه خلاف بديهيات عقلي و منطقي است.
به علاوه آيا دولت متوجه اين منفعت و مصلحت ملي نيست كه قانون مذكور را ناديده گرفت؟ مسلماً اگر دولتيها نسبت به آثار سوء و ويرانگر اين گونه سياستگذاري درباره انرژي و بنزين درك بهتري از مجلسيها نداشته باشند، درك بدتري هم ندارند، اما چرا آن مصوبه را اجرا نميكنند؟
دليل اصلي اين وضعيت هم در مجلس و هم در دولت از آنجا ناشي ميشود كه برنامهريز واقعي و عنصر مسلط در جامعه ما نه افراد و نهادها بلكه درآمدهاي نفتي است. اين درآمدهاست كه نگرش افكار عمومي را شكل ميدهد، اين درآمدهاست كه اولويتها و ترجيحات سياستگذاران را تعيين ميكند. اين درآمدهاست كه بر نوع نگاه و رفتار بخشهاي مختلف حكومت با يكديگر تأثير تعيينكننده دارد. اما اين بدان معنا نيست كه سياستمداران و قدرتمندان در اين ميان هيچ نقشي ندارند، اما نقش آنان بسيار محدود است. نميدانم تاكنون مسابقات قايقراني را در رودخانههاي خروشان ديدهايد؟ در اين مسابقات مسير و جهت كلي حركت را آب خروشان تعيين ميكند، و مطلقاً نميتوان خلاف اين جهت حركت كرد، اما در بهترين حالت اگر قايقران خبرهاي وجود داشته باشد، شايد بتواند تا حدي در اين مسير متفاوت از ديگري عمل كند، اما همه ميدانيم كه خبرگي در چنين مسيري مستلزم تمرين و ممارست است و هر تازه واردي نميتواند ادعاي خبرگي كند، فقط ميتواند اداي آن را درآورد.
بنابراين ذهنيت برنامهريزي و اتخاذ تصميم مطابق برنامه و سپس اجراي كامل آن را در چنين رود خروشاني كه جهت و شيوه آن از پيش تعيين شده و روشن است، به كلي از ذهن خود دور كنيم. تا وقتي درآمدهاي عظيم نفتي وجود دارد چه باك! هم باك خودروهايمان پر ميشود و هم پرتقال شب عيدمان تأمين ميگردد تا باكهاي ديگر نيز خالي نماند، اما نه براي همه مردم،بلكه فقط براي كساني كه انواع باكها را دارند، حتي از باب احتياط باكهاي يدك را هم دارند.
خوردم زمين، تقصير ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصير روسو بود*
انديشيدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتي اگر 30 سال بعد باشد، کار آساني نيست. بد و خوب يک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترميم نشده اند و آن وعده هاي نخستين تحقق نيافته اند، نمي شود ارزيابي کرد. بايد يک «پس از آنً طولاني» طي شود تا انقلاب همچون يک امر نابهنگام يا يک محتوميت تاريخي، در يک روند قرار گيرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خير و شرش، اجتناب پذيري يا محتوم بودنش، اينکه عقبگرد بوده است يا حرکت به جلو و مباحثي از اين دست. هر انقلابي اين خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسيب مي رساند و سود نيز. تا زماني که حافظه ها فعال اند و از دريچه خاطرات خود به ديروز نگاه مي کنند نمي شود از انقلاب همچون پديده يي تاريخي از دلايل، روش ها و چشم اندازهايش صحبت کرد. اين است که تا اطلاع ثانوي که هنوز تکليف ها روشن نيست اظهارنظرات در اين باب يا از جنس خاطره نويسي است يا اظهار نظرات سياسي، يا جامعه شناسانه. همگي ناظر بر زمان کوتاه مدت. چيزي به نام تاريخ انقلاب منتفي است. واکنش ها غالباً از اين قرار است؛
1- يا سلب مسووليت از خود و به گردن اين و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشي و در مظان اتهام)؛
- «ما تصميم گيرنده نبوديم. اصلاً يک جوري بود که نمي شد... هرچه کرديم نشد.»
2- يا به گردن ايده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشي و پارتيزان اين و آن)؛
- «اساساً گفتمان غالب زمانه اين بود؛ رويکرد ايدئولوژيک، اتوپيک و... تازه همه اينها هم تحت تاثير تفکر چپ لنيني بود. هيچ کس نيست که بگويد تمام سرکوب هاي خونين انقلاب فرانسه به نام بورژوازي و ليبراليسم انجام شد. هنوز نطفه لنين هم شکل نگرفته بود. يا مثلاً دشمن خونين ايدئولوژي، ناپلئون بود که بساط جمهوريت را برچيد و امپراتوري مستقر کرد.
3- يا متولي گري است و خود را صاحب مطلق آن ديدن (وقتي که بر قدرت نشسته باشي) و نقش همه ديگران را ناديده گرفتن؛
- «اين يکي ستون پنجم امريکا، آن يکي ستون پنجم روسيه. يک عده هم روشنفکران کافه نشين».
4- يا خود را ملعبه پنداشتن و احساس تلخ بازي خوردن؛
- «بازي خورديم. تصميم گرفته بودند، زد و بست بود». و بدين ترتيب ناسزا مي گويند به اين موجودي که همه را مي خورد از جمله فرزندان خود را. فراموش مي کنند مشت هاي گره کرده شان را و فريادهاي الله اکبر را بر پشت بام ها و...
در همه اين واکنش ها، به جز واکنش آنهايي که خود را متوليان انقلاب مي دانند، يک وجه مشترک وجود دارد و آن حس دلخوري گفته و ناگفته از امروزً موجود است، دلخوري که ضرورت اتخاذ رويکردي انتقادي به ديروز و ديروزي ها را ضروري مي سازد. بايد به ريشه ها پرداخت و اين جست وجو براي يافتن ريشه ها- حتي اگر شکل و شمايل نظري دارد- هنوز که هنوز است فارغ از وجه عاطفي نيست. هم پرونده سازي است، هم ظاهر رويکرد تاريخي دارد، هم از نگاه فلسفي وام گرفته است و هم بوي تسويه حساب شخصي مي گيرد و بدين گونه است که مي بيني همگي به نوعي به دنبال باعث و باني اند. در غيبت امر تاريخي، براي مراجعه به ديروز، طبيعتاً حافظه ها فعال مي شوند. حافظه ها تکه- پاره، در معرض فراموشي و سايه روشن، دستخوش عواطف و مشروط به آگاهي ها مدام در حال تغيير. همگي فقط به ياد مي آورند و طبيعتاً فقط آنچه را که در ياد نگه داشته اند. مثلاً در مورد همين پرونده شريعتي در انقلاب مدت ها است که همگي- همه کساني که مذهبي بوده اند و انقلابي- دارند به ياد مي آورند که جوري، جايي متاثر از شريعتي پا به ميدان تغيير نظم موجود گذاشته بوده اند؛
- به ياد مي آورم سال پنجاه؛ سخنراني شريعتي را به نام پس از شهادت که شنيدم، مطمئن شدم با کشتن آن پاسبان، مستقيم به بهشت خواهم رفت. (مخملباف خطاب به نويسنده اين سطور مي گفت)
- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي را در سال 54 مخفيانه پخش مي کرديم و به همين دليل دستگير شديم.
- به ياد مي آورم کتاب هاي شريعتي و اعلاميه هاي امام را در سطح شهر پخش مي کرديم.
- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي موجب همکاري من با سازمان مجاهدين شد.
- به ياد مي آورم، کتاب هاي شريعتي ما را به جبهه ها کشاند و با اينکه با پيروزي انقلاب وارد سپاه شدم.
- به ياد مي آورم که با خواندن کتاب هاي شريعتي، پس از انقلاب دستگير شدم.
- به ياد مي آورم که پس از انقلاب به خاطر بردن نام شريعتي در سر کلاس از مدرسه اخراج شدم و...
اين خاطرات را که کنار هم بگذاريم، تنها نتيجه قاطعي که مي شود گرفت اين است که با خواندن شريعتي، يک نسلي به دردسر افتاده و امروز دارد از خودش مي پرسد مي ارزيد يا نه؟ وقت آن است که شور به شعور بدل شود. در ميان همه اين به ياد آوردن ها من نيز- به عنوان يک جوان شانزده ساله آن زمان ها و نيز فرزند معلم آن زمان ها- چيز هايي را به ياد مي آورم که ذکرش ضروري است؛
به ياد مي آورم که در ميان انقلابيون جوان مذهبي آن روزگار عمدتاً رويکرد بسيار مشابه نسبت به شريعتي ديده مي شد. (مقصودم فقط آن طيفي از اين جوانان مذهبي است که کم و بيش با شريعتي نسبتي برقرار کرده بودند. وگرنه بودند جوانان مذهبي انقلابي که اساساً منکر خود شريعتي و اثراتش بودند يا اينکه خودش و اثراتش را انحرافي مي دانستند)؛
- شريعتي يک روشنفکر خرده بورژوا بود، يک روشنفکر محفلي و گريزان از عمل. در نهايت شايد بشود گفت مثلاً ماکسيم گورکي انقلاب، همين. از دل اين تفکر، خط بيرون نمي آيد. ايدئولوژي که شريعتي از آن حرف مي زد معطوف به عمل نبود و اصرارش به کار فرهنگي، بيشتر ترس از عمل مستقيم اجتماعي بود. نيروها را در حسينيه هرز مي داد. به همين دليل خودش گفته است که افتخارش در نهايت سبزي پاک کردن براي مجاهدين بوده است. نقشش بيشتر پشت جبهه يي بود. (پشت جبهه مجاهدين)
- در جبهه مقابل اين جوانان مذهبي، بودند جوانان انقلابي مذهبي که کم و بيش شريعتي را خوانده بودند و خود را متاثر از او مي دانستند اما درست مثل اولي ها معتقد بودند که شريعتي فقط شور بود و مي بايست با شعوري ديگر ترکيب شود وگرنه به تنهايي قابل اعتماد نيست. براي آنها شريعتي يک خاطره شورانگيز بود. يادم مي آيد مي شنيدم که بايد با دو بال حرکت کرد؛ شور و شعور. آنها نيز از شريعتي به عنوان يک پروژه ياد نمي کردند، فقط قبول داشتند که در اين پروژه موجود انقلابي که شعورً هدايت گر ديگري هدايتش را برعهده گرفته، نقشي بازي کرده است و البته مي گفتند که دستش درد نکند. اما شريعتي را به عنوان يک متفکر اسلامي، ناقض و مشکوک مي ديدند با ترجيع بند هايي چون رويکردش به اسلام رويکردي جامعه شناسانه و گزينشي بود، پايه هاي فلسفي متزلزل داشت، تفکرش التقاطي بود و... بسياري از اينان اعتراف مي کردند که دست در دست شريعتي وارد نهضت شده اند اما اصلاً و اساساً مدعي نبودند که پا به پاي او وارد ساخت نظام نيز شده باشند. براي آنها، همچنان که براي اولي ها، اگرچه در دو جبهه متخاصم، شريعتي يک پروژه فکري نبود. اولي ها در انقلابي بودن شريعتي شک داشتند و دومي ها در اسلامي بودن او. اکثر اصلاح طلبان امروز که از انقلابيون آن سال ها بودند همين اعتقاد را داشتند. در همان سال هاي پس از انقلاب، آنها به ياد مي آوردند که از شنيدن سخنان شريعتي به هيجان مي آمده اند اما نه بيشتر. اگر معترض مي شدي و با ذکر ايده يي از شريعتي، برخورد آنها را نقد مي کردي، در بهترين شکل مي شنيدي؛ گفته است که گفته باشد، انحرافي است و التقاطي. شريعتي براي آنها يک گفتمان يا يک پروژه نبود، در بهترين شکل يک حس عاطفي شورانگيز بود و همان موقع نيز اين شور را کافي نمي دانستند و در پي ترکيب اين حس با انديشه ها و دستگاه هاي نظري منسجم تري بودند و بر اساس همين ترکيب نوعي رفتار در برابر قدرت را سامان دادند. امروز که بسياري از اين انقلابيون سابق در تجربه مستقيم قدرت، به اصلاحات روي آورده اند و از همين منظر به نقد شريعتي مي پردازند، خود خلاف است. خود خلاف است چرا که با اين توهم آغاز مي شود که در تجربه بيست ساله خود در ذيل گفتمان شريعتي عمل مي کرده اند. ناگهان امروز به ياد آورده اند که طي اين سال ها و در تجربه اعمال قدرت انقلابي، در درک اتوپيايي از مدينه فاضله، در نگاه به نسبت دين و قدرت، دين و عدالت اجتماعي، لابد جايي- جوري تحت تاثير شريعتي بوده اند. آنها از آن بخشي که تحت تاثير شريعتي نبوده اند هيچ چيز به ياد نمي آورند. مشکل اساسي نقدهاي نظري که به شريعتي از سوي اين طيف مي شود همين است؛ بيشتر از حد، نظري است و هرگاه وجهه تجربي مي گيرد، بخش اعظم خاطرات به فراموشي سپرده مي شود. به ياد نياوردن تمامي خاطرات، اشکال اساسي رويکرد نظري اين طيف است. نکته ديگري را هم بايد گوشزد کرد؛ هزاران صفحه از آثار شريعتي اصلاً سال ها پس از مرگ شريعتي به چاپ رسيد و بسياري از کساني که خود را متاثر از او مي دانسته اند حداقل اين است که متاثر از صفحاتي از شريعتي بوده اند. شريعتي به عنوان يک تفکر و يک نوع رويکرد به سياست، قدرت، دين و نسبتش با هويت، هرگز مبناي استقرار نظام انقلابي ً اسلامي قرار نگرفت. گمان نکنم خود مسوولان هم چنين ادعايي داشته باشند. ذکر اين نکات البته به قصد انکار تاثير تکه پاره، عاطفي و البته گسترده شريعتي در انقلاب ايران نيست. بحثي اگر باشد در باب کيفيت اين تاثير است و طرح اين پرسش که تا کجا نقد پرونده تاريخي عملکرد خود را مي توان به پرونده شريعتي متصل کرد.
شريعتي براي بسياري شده است يک امکان يک فرصت. مثلاً کيسه بوکس که با کوفتن بر آن همه عقده هاي روزگارت را خالي کني. (بسياري از مردم کوچه و بازار؛ هر چه مي کشيم از دست اين شريعتي مي کشيم. حرف ياد اين و آن داد) مثلاً يک بت که با شکستنش احساس خوب و مشروع «خود ابراهيم پنداري» پيدا کني. (درست مثل ابراهيم گلستان که اخيراً دن کيشوتي، گيرم با يک تاخير چهل ساله، به جنگ هرچه نام و نشان روشنفکري در اين مملکت بود رفت) زندي پور در بازجويي ها همين را به شريعتي گفته بود؛ بت شده يي مي شکنيمت. شايد هم يک اسطوره که با کشاندنش به تاريخ، تاريخ معاصر خودمان، اميدوار شويم به خلاصي از شر خيلي از انحرافات تاريخي... (دق کرد و مرد و بيخودي شايعه مي کنند او را کشته اند. ساواکي بود مي گويند مخالف شاه بود و...) طي اين سال ها، شريعتي فرصتي بوده است غنيمت تا در زد و خورد با او يا همنشيني همدلانه با او فرصت هايي پيدا کنيم براي فکر کردن به خود، تسويه حساب با خود، اميدوار شدن به خود يا بيزار گشتن از خود و... شايد چندان مهم نباشد که در اين نسبت هايي که به او مي دهيم عادلانه رفتار مي کنيم يا خير. (تا اطلاع ثانوي نمي شود با شفافيت به ديروز نظر انداخت، همه چيز را گفت و مثلاً هر چه دلتنگت مي خواهد. همين که به بهانه نقد شريعتي مي شود خيلي حرف ها را زد، باز هم بايد قدردان او بود) مهم اين است که نيت مان در اين نقد ديروز تاريک پرخطا، گام برداشتن به سوي فردايي روشن تر باشد؛ فردايي که يا شريعتي توان آن را خواهد داشت که پابه پاي ما بيايد و از خود اعاده حيثيت کند يا از نفس مي افتد و پشت در هاي زمان خواهد ماند. عجالتاً، شريعتي در اين سي سالي که از انقلاب مي گذرد و از مرگ اش (گفتم مرگ تا همه دوستداران حقيقت و اسطوره شکنان امروز باز به خشم نيايند) مدام همين دور و بر است. همين نزديکي ها و ما را به واکنش وامي دارد. موقعيت شريعتي در جامعه امروز، بسيار فراتر از موقعيت يک تئوريسين است، تئوريسيني در ميان ديگران. حيات و ممات او و بسياري از حرف هايش او چنان با تجربه هاي تراژيک و نيز شادمانه معاصر ما پيوند خورده که به سادگي نمي توان در پرداختن به او غيراحساساتي حرف زد و مثلاً بي طرفانه و علمي. اينکه در دفاع از او شورمندانه و عاطفي سخن گفته شود شايد قابل فهم باشد ( و جالب اينکه بيشتر دوستداران شريعتي متهم به اين شورورزي و تعصب هستند و توضيحات و تفاسيرشان هر چند مستند ناديده انگاشته مي شود) اما مي بينيم که در نقد او، حتي در علمي ترين و استدلالي ترين شکلش، چيزي از شور و شيدايي چاشني مي شود (و غالباً عالمانه و حکيمانه تلقي مي گردند.) مثل همين منتقدي که نقدهايش به شريعتي، درست شبيه اکتشاف برق است توسط پرسوناژ داستان صدسال تنهايي گارسيا مارکز آن هم هشتاد سال پس از کشف برق. مثلاً اينکه شريعتي احساسي، اغراق گو و جاعل تعبير است (شريعتي خود مسووليت اين هر سه خصيصه را بر عهده گرفته است، به خصوص خصلت زيباي «جاعل تعبير» را. ) يا اينکه رويکرد ايدئولوژيک او به دين، بديل سازي بوده است براي مارکسيسسم (حداقل بيست سال از اين نقد مي گذرد و حق تاليفش متعلق به داريوش شايگان در کتاب انقلاب مذهبي چيست) يا اينکه اطلاعاتش کم، پايه هاي نظري و فلسفي اش ضعيف است و بر علوم نظري تسلط ندارد (از اين يکي نقد هم سي سال مي گذرد) و... اين شور و شيدايي را همچنان در اينجا و آنجاي آثار منتقدان شريعتي (در هر جبهه يي) مي توان يافت. مثلاً ناگهان مي بيني محقق مورخ آکادميک فيلسوفي که براي هر تعبيري چندين صفحه رفرنس ضميمه مي کند در نقد شريعتي خود را معاف از رفرنس مي داند و سخنانش رنگ فتوي مي گيرد و ناگهان مي بيني محقق مورخ مستندگوي فيلسوف مآب ما نيز خونسردي خود را از دست مي دهد و دلخور مي شود از اينکه حرکت رو به رشد تکاملي تاريخ معاصر ما توسط غول شاخداري چون شريعتي متوقف مانده است. حال تو بيا و با هزار سند و مدرک ثابت کن که اي مورخ، حرکت تاريخ را هيچ کس نتوانسته است يک تنه متوقف کند، نه به نام مذهب، نه به نام ايدئولوژي و... چنانچه برعکسش نيز ممکن نيست يعني ممکن نيست که به نام مخالفت با اين همه هم بتوان يک تنه موتور متوقف مانده تاريخ را به حرکت دوباره واداشت.
بگذريم. درباره شريعتي و نسبت اش با انقلاب- نه هر انقلابي، همين انقلاب خودمان - عمدتاً چهار واکنش را مي شنويم؛
الف- خودش خوب بود، نقشش بد.
ب- خودش بد بود، نقشش خوب
پ- خودش بد بود و نقشش بدتر.
ج- خودش خوب بود و نقشش بهتر (و البته اين دسته بيشتر اميدوار به آينده اند.)
براي بازتعريف موقعيت شريعتي در ميانه اين واکنش ها چه بايد کرد؟ بايد دل آنهايي را که از انقلاب آسيب ديده اند به دست آورد يا دل آنهايي را که از انقلاب سودي برده اند. شريعتي چه به عنوان تفکر و چه به عنوان شخص با هر دو طيف اشتراکاتي دارد. اما به رغم آن همدردي و اين همدلي، چنين پيداست که او دارد راه خودش را مي رود. (همين کنش ها و واکنش ها نشان مي دهد که هنوز از پا نيفتاده است معلوم نيست. اين موجود احساساتي رمانتيک اغراق گوي جاعل تعبيري که نه حرف هايش پايه و اساس فلسفي داشت و نه بر علوم نظري تسلط داشت، نه از تاريخ چيزي سرش مي شد، نه بر خلاف ادعايش جامعه شناسي خوانده بود، نه مدرک درست حسابي دانشگاهي گرفته بود (تازه با آن معدل پايين اش) نه دين را مي شناخت و نه دنيا را، نه غرب را و نه شرق را و اصلاً خودش مرد و نه اينکه کشته باشندش، چگونه همچنان راه مي رود و مدام بر سر راه ما قرار مي گيرد؟ پس چرا دست از سر ما بر نمي دارد يا ما چرا دست از سر اين محتضر بر نمي داريم؟ دست از سر اين آدمي که همه چيزش شايعه است. (از مرگش گرفته تا سوادش) اصلاً راست مي گويند منتقدان شريعتي. دليلش همان شوري است که او داشت و ما جان هاي فسرده خسته بر سر عقل آمده پر مصلحت خسته زخم خورده از روزگار، فاقد آنيم. نام ديگر آن شور، تفکر است؛ تفکري که به تعبير زيباي سودهير کاکار متفکر و روانشناس برجسته هندي تبار، محصول گفت وگوي «مغز است و قلب است و معده»، به قصد بود کردن نابوده يي، به قصد تغيير دادن واقعيت و به اميد ساختن آن بايد باشدي که نيست. براي اين سه کار سواد لازم است اما کافي نيست. قلب و معده را نيز بايد به کار انداخت تا بشود تفکر. براي اين سه کار تفکر لازم است. شور و شعور به شرط آنکه از جنسي مشترک باشند.
---------------------------------
ہيکي از شعارهاي انقلاب فرانسه
گرچه اهانت به نوه حضرت امام خميني بحق با ابراز نفرت از اهانت کنندگان و محکوم کردن آنان از سوي اکثر مقامات اعم از مراجع معظم تقليد تا مسوولان حکومتي و شخصيت ها و گروه هاي سياسي مواجه شد اما بعد اين اقدام سخيف و انگيزه آن نيازمند توجه بيشتري است و به همين جهت از مقامات و نهادهاي مسوول توقع جدي هست که آن را پيگيري کنند تا معلوم شود چه دست هايي پشت چنين جرياناتي وجود دارد. شناسايي و دستيابي به واقعيت موضوع براي حفاظت از حريم جمهوري اسلامي ايران بسيار اهميت دارد.
1- حضرت امام خميني که با نهايت خلوص و فقط براي رضاي خداوند متعال همه زحمات را براي تحقق و پيشبرد انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي تحمل کرد در ايام حيات خود وابستگان خويش را از پذيرش هر گونه مسووليت رسمي منع کرد و آنان را چنان تربيت کرد که بدون کوچک ترين چشمداشتي از حکومت فقط با تمام توان در خدمت نظام جمهوري اسلامي باشند و چنين شد که فرزند برومند ايشان مرحوم حاج احمدآقا خالصانه تمام توان و وقت خويش را حتي پس از ارتحال ملکوتي حضرت امام در خدمت به استحکام و ثبات نظام به کار برد تا خود به لقاي حق شتافت و از آن پس نيز تمام اعضاي خانواده حضرت امام اعم از دختران بزرگوار امام و عروس ايشان که داراي درجات عالي علمي دانشگاهي نيز هستند با اينکه ديگر منعي وجود ندارد از پذيرش مسووليت رسمي خودداري کرده اند و نوه فاضل و مکرم ايشان حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج سيدحسن خميني که از مدرسين حوزه علميه قم هستند و جز توليت موسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام و حرم مطهر حضرت امام که بنا به وصيت مرحوم پدرشان و تنفيذ مقام معظم رهبري به عهده دارند، هيچ مسووليت رسمي در جمهوري اسلامي ندارند و به قرائن در پي آن نيز نيستند، با تمام توان و به کارگيري همه اعتبار معنوي خويش براي استمرار و استحکام نظام اسلامي کوشش مي کنند و تقريباً هيچ نشاني از رفتار حکيمانه ايشان براي تصدي مسووليتي رسمي ديده نمي شود. پس سوال عمده اين است که چرا به ايشان اهانت شد يعني ترس از اشغال يک موقعيت سياسي رسمي نمي تواند موجب اهانت به ايشان شود زيرا ايشان در چند سال گذشته پس از ارتحال پدر بزرگوارشان با همه جناح هايي که در جمهوري اسلامي مسووليت داشته اند و دارند در جهت تقويت نظام تعامل مفيد و سازنده داشته اند و دارند و اين مطلب چنان روشن است که هيچ نيازي به اثبات ندارد، پس سوال همچنان باقي است که چرا به ايشان اهانت شد؟ علي القاعده مقصود از اين اهانت کنار گذاشتن شخص ايشان از قدرت نبوده است چون ايشان هيچ مقامي و پستي را اشغال نکرده اند و چنان که گفته شد هيچ قرينه يي هم براي تصدي مسووليت رسمي در آينده قابل پيش بيني وجود ندارد. بگذريم از اينکه اين اتهامات آن چنان پست و سست و خالي از منطق است که نيازي به پاسخ ندارد.
2- نظام جمهوري اسلامي ما بر مبناي ديدگاه ها و راهنمايي ها و خط مشي هاي امام خميني(ره) شکل گرفته است و آرمان هاي متعالي آن نيز با الهام از رهنمودهاي آن حضرت مطرح و مورد توجه ملت قرار گرفته است که برخي در قانون اساسي به تصويب ملت رسيد و برخي نيز در مراحل مختلف پيشرفت و بروز موانع و پيش بيني خطرات و آسيب هاي بعدي در پيام هاي کتبي و سخنراني هاي عمومي و دستورهاي خاص و به خصوص در وصيت نامه الهي و سياسي ايشان مطرح شده است و اين خطوط کلي چنان روشن و مطابق با واقع بيني است که ملت بزرگوار ما آنها را با عنوان خط امام و راه امام همچنان نصب العين قرار داده و آويزه گوش خويش ساخته است و گروه ها و جريان هاي سياسي را در انطباق يا عدم انطباق ديدگاه هايشان با آن خطوط روشن الهي مي سنجند و مقام معظم رهبري نيز با بيان عبارات روشن و قاطع که «اين انقلاب بي نام خميني در هيچ جاي جهان شناخته شده نيست» و «امام خميني حقيقتي هميشه زنده» و «راه ما راه او» بر سياست کلي نظام در پيروي از خط امام بارها تاکيد کرده اند. هنوز بخش قابل توجهي از مردم ما با مجوز مجتهدان زنده در احکام شرعي از امام خميني تقليد مي کنند و در واقع امام زنده است و خط او نافذ است اما جرياناتي اين را نمي پسندند و حتي مطرح بودن خط امام را برنمي تابند و به صور گوناگون مي کوشند تا به تدريج اين خط را کم رنگ کنند و سرانجام محو سازند و البته گاه با استفاده از امام و خط امام و مذهب عليه مذهب و فرار به جلو به چنين اقداماتي دست مي زنند و علت در پيش گرفتن اين شيوه هاي پيچيده هم در قدرت و نفوذ معنوي خط امام است که رويارويي مستقيم با آن را براي اينان دشوار کرده است. شايد بتوان علت اهانت به نوه مکرم حضرت امام را در همين امر جست وجو کرد و چندين سال تحمل شايد طاقت آنان را طاق کرده است و بر اين شده اند که به هر حال بايد براي شکستن حريم امام از جايي آغاز کرد. پس با بافتن لاطائلات و تهمت هايي عوام فريبانه گامي در مسير امام زدايي برداشته اند اگر چنين باشد يعني اگر مقصود اهانت کنندگان شکستن حريم امام و وارد کردن رخنه بر خط امام باشد از آنجا که اين نظام بر خط امام مبتني است و هويت ملي و تاريخي و جهاني آن بر مکتب خميني استوار است بر همه مسوولان، همه علما، همه فعالان سياسي، همه جريانات سياسي و عموم ملت بزرگ ايران است که از اين وديعه الهي که با نثار خون هاي فراوان و خسارات مادي و معنوي غيرقابل توصيف استقرار يافته است، پاسداري کند و به چنين منحرفاني که ممکن است به وسايل به ظاهر مقبول تمسک جويند ميدان بروز و ظهور ندهند و صاحب اين قلم با قرائن تاريخي اين فرض را ترجيح مي دهد و معتقد است اهانت به حريم نوه حضرت امام وسيله يي است براي شکستن حرمت امام هر چند که اين چراغ چراغي است که «هر آن کس پف کند ريشش بسوزد.»
3- فرض ديگر اين است که چون نوه مکرم حضرت امام بنا به وظيفه قانوني خويش به عنوان توليت موسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام، بر فرموده موکد حضرت امام مبني بر ممنوعيت مداخله نيروهاي مسلح در امور سياسي و از جمله در انتخابات تاکيد کردند، کساني بر آشفتند و با توسل به اهانت و با توجه به موج آفريني و ناهنجاري عظيم آن اهانت خواسته اند وجاهت گوينده را بشکنند تا اصل موضوع مورد توجه قرار نگيرد. به عبارت ديگر خواسته اند در فضاي تندي که عليه اين اهانت ايجاد مي شود اصل موضوع مداخله در غوغاي محکوميت اهانت مورد غفلت قرار گيرد که در عمل اين فرض تا حدودي قابل توجه است زيرا تعداد قابل توجهي از محکوم کنندگان فقط موضوع اهانت را مورد توجه قرار دادند و محکوم کردند اما موضوع مداخله نظاميان در سياست و از جمله در انتخابات که عامل بروز اين مشکل شده است، مورد توجه قرار نگرفت و از کنار آن گذشتند.موضوع عدم مداخله نيروهاي مسلح در سياست و ورود به جريان هاي سياسي در بيانات متعدد حضرت امام چنان صراحت دارد که به هيچ مستمسکي تاويل بردار نيست و البته از جانب مقام معظم رهبري نيز تاکيد شده است و نوه حضرت امام هم به اين صراحت تاکيد کرده اند. اما اصل عدم مداخله نيروهاي مسلح در امور سياسي، يک نظريه سياسي مبتني بر منطق مردم سالاري در نظام هاي مردم سالار است که جمهوري اسلامي ما هم از اين نظام ها است. ورود نظاميان به دسته بندي هاي سياسي و فعاليت هاي سياسي دو خطر عمده دارد؛ الف - در نظام هاي جمهوري که اداره امور کشور بر راي مردم مبتني است و به صورت طبيعي در آن گروه ها و احزاب سياسي با ديدگاه هاي مختلف شکل مي گيرد و ممکن است با راي مردم سليقه هاي مختلف به تناوب به قدرت برسند، ورود نيروهاي مسلح به امور سياسي با توجه به زور نظامي و خاصيت قدرت، قطعاً جريان امور از طريق مشارکت ملي سست خواهد شد و به تدريج از ميان خواهد رفت و کم کم نظام جمهوري به حکومت نظاميان مبدل خواهد شد و چنين اتفاقي قطعاً به نارضايي عامه از نظام منتهي خواهد شد. بنابراين حضرت امام که «جمهوري اسلامي» را به عنوان نظام برآمده از انقلاب اسلامي به ملت پيشنهاد کرد با اعتقاد به ضرورت مشارکت مردم در اداره کشور که لازمه جمهوري بودن نظام است به عنوان يک تدبير عقلايي، وظيفه نهاد نظامي را دفاع از کشور و کليت نظام در برابر تهديدات مي دانست و به طور صريح و مکرر از نيروهاي مسلح خواستند که از ورود در دسته بندي ها و گروه هاي سياسي خودداري کنند و به عبارتي منع شوند و اين اقدام عقلاني براي حفاظت از جمهوريت و در نهايت از کليت نظام است و يک امر عقيدتي روشن براي هر زمان است و خاص زمان حضرت امام نيست.
ب- خطر ديگر ورود نظاميان در عرصه هاي سياسي و از جمله در انتخابات اين است که هيچ تضمين عقلايي وجود ندارد که همه نيروهاي مسلح از يک گروه يا ديدگاه يا جريان يا حزب سياسي حمايت کنند بلکه به احتمال قريب به يقين گروهي متمايل به اين جريان و گروهي به آن جريان مي شود و با افتادن آنان در دام دسته بندي هاي سياسي اصلاً ممکن است جريان ها با اتکا به قدرت نظامي به جان هم بيفتند که اين اتفاق براي وحدت ملي بسيار خطرناک است و اين پيش بيني خيالبافي نيست بلکه وجود «زنده بادها» و «مرده بادها» در گذشته حتي ايران تحقق چنين بلايي را متحمل مي سازد و ثانياً در مواقع بروز خطر خارجي نيز تشتت نيروهاي نظامي با ديدگاه هاي سياسي سازمان يافته براي اقتدار ملي و وحدت جمعي بسيار خطرناک است بنابراين فرمان امام يک فرمان عقلايي و زنده و کارآمد است.
