نقطه فراز سخنان آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در خطبههای نماز جمعه تهران در روز گذشته ناجوانمردانه و اهانتانگیز خواندن توهین به نوه امام خمینی بود. موضوعی كه ظرف چند روز گذشته واكنش اعتراضی بسیاری از شخصیتهای وابسته به دو جریان سیاسی كشور اعم از اصولگراها و اصلاحطلبان را در پی داشت. ایشان با جاهلانه توصیف كردن این حركات به نكته ظریفی اشاره كرد كه به نحوی پاسخ به اظهارات اخیر سردار جعفری فرمانده كل سپاه پاسداران در خصوص حضور نظامیان در انتخابات بود.
البته در این یادداشت كوتاه نه قصد بررسی سخنان آقای هاشمی رفسنجانی و نه اظهارات سردار جعفری و یا سیدحسن خمینی نیست كه به قدر كافی درباره خلاف قانون و دیدگاه حضرت امام خمینی بودن دخالت نظامیان در سیاست به ویژه امر انتخابات سخن رانده شده است، بلكه مقصود طرح پرسشی است كه چرا در آستانه هر انتخاباتی شاهد چنین حركاتی هستیم كه اخیرا از سوی برخی مقامهای نظام از آن به عنوان بداخلاقی انتخاباتی نام برده شد؟
بداخلاقیای كه ابتدا با رد صلاحیت گسترده اصلاحطلبان توسط هیاتهای اجرایی زیر نظر وزارت كشور آغاز و با عملكرد هیاتهای نظارت شورای نگهبان ادامه یافت. سپس با تكلیف الهی خواندن حمایت نظامیان از اصولگرایان (به تعبیری جریان مقابل اصلاحطلبان) و نیز اهانت به فرزند یادگار امام كه در این خصوص هشدار داده بود، تكمیل شد؛ پروسهای كه حافظه تاریخی ملت ایران مشابه چنین رفتارهایی را كه از انتخابات مجلس چهارم جرقههای آن زده شد، فراموش نكرده است. رفتارهایی كه در هر دوره انتخاباتی بلافاصله با هشدارهای برخی از بزرگان نظام و یاران امام مواجه شده است، اما آیا صرف دادن هشدار كفایت میكند؟ حال آنكه تجربه نشان داده كه همواره این هشدارها مقطعی بوده و چندی بعد آن رفتارها تكرار شده است.
هماكنون كه 30 سال از عمر انقلاب اسلامی، انقلابی كه به منظور رهایی از استبداد نظام شاهنشاهی صورت گرفت، میگذرد، آیا نباید برای جلوگیری از بروز هرگونه بداخلاقی انتخاباتی جهت برگزاری انتخابات سالم و آزاد و رقابتی چارهای اساسی اندیشید؟
بزرگان نظام به خوبی میدانند فلسفه وجودی بخش جمهوریت نظام جمهوری اسلامی اقتضاء میكند كه نهادهای مرتبط با امر انتخابات باید فرآیند دموكراسی را كه انتخابات از جمله مهمترین ابزارهای تحقق آن است، رعایت كنند. پذیرش تكثر در جامعه اولین گام فرآیند دموكراسی است. به این معنا كه باید عقاید و آرای تمامی گروههایی كه در چارچوب قانون اساسی فعالیت میكنند، به رسمیت شناخته شود. گام بعدی تحمل و تسامح و مدارا با مخالفان است؛ امری كه از سوی آقای خاتمی رئیس دولت اصلاحات به آن توجه ویژهای شد و تاثر از آنكه توسط سایر بخشهای نظام نادیده گرفته شد.
مهمتر از دو گام قبلی سازگاری است به این معنا كه بخشی از حاكمیت هیچگاه با انگیزه حفظ قدرت اجازه حذف گروههای سیاسی قانونی اگرچه غیرخودی را اراده نكند.
بر این مبنا امید است انتخابات آتی مجلس برگرفته از تجارب دورههای قبلی انتخابات، آزمونی برای رقابت جدی اصولگرایان و اصلاحطلبان به دور از هرگونه بداخلاقی انتخاباتی باشد.
حجاب برای زن مسلمان به عنوان یک ارزش محسوب می شود و این اعتقاد که پوشش مناسب می تواند عاملی برای مصونیت او باشد -ناشی ار باوری است که نسبت به تاثیرات این پوشش در زندگی فردی و اجتماعی او دارد .در کشو ما پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی انتظار محتمل این بود که با گذشت نزدیک به سی سال از عمر این نظام دغدغه ای به نام پوشش اسلامی وجود نداشته باشد و ایران اسلامی به عنوان یک الگو به دنیا معرفی شود اما ان چه هر ساله شاهد آن هستیم این است که نیروی انتظامی که وظیفه تامین امنیت و نظم جامعه را به عهده دارد در قالب و شکل های مختلف پوشش زنان بخش عمده ای از اقداماتش را شامل می شود و هر سال نیز دریغ از پارسال.این اقدامات نه تنها تاثیری در بهبود وضعیت حجاب در جامعه ما نداشته بلکه به گفته آقای احمدی مقدم ((اگر پلیس نبود جامعه ما در بی حجابی کامل بود))به تعبیر دیگر اگراجباری برای پوشش زنان در ایران نبود زنان ایران بی حجاب بودند.اما هدف از طرح مقدمه فوق آن است که به این سوال پاسخ گوییم چه اتفاقی در کشور ما افتاده که با این همه ساز و برگ نظامی و غیر نظامی برای پوشش زنان وضعیت حجاب اینگونه است در حالی که در کشور همسایه ما ترکیه حجاب آنقدر رشد کرده که حتی سکولارهای این کشور هم در پارلمان به ان رای می دهند....نهم فوریه سال 2008 میلادی 20 بهمن ماه 86 زمانی است که به عنوان نقطه عطف تاریخی برای زنان ترکیه رقم خورده است.در این روز پارلمان این کشور که 550 عضو دارد قانون لغو ممنوعیت حجاب در دانشگاهها را با 411 رای موافق در برابر 103 رای مخالف تصویب کرد.
تا پیش از این قانون منع حجاب مانع بزرگی برای زنان محجبه ترکیه جهت حضور در دانشگاهها بود به طوری که بسیاری از انان از ادامه تحصیل در دانشگاهها خودداری می کردند. با اینکه سه حزب عدالت و توسعه -حرکت ملی و جامعه دموکراتیک از مدافعان این قانون در پارلمان این کشوربودند اما آن چه مسلم است نقش اصلی را در این بین حزب عدالت و توسعه ایفا نموده است.اما بدون پرداختن به اقدامات و اصلاحات دیگر این خزب علل پیروزی آن ها در لغو قانون منع حجاب به درستی روشن نخواهد شد.
1-اسلام گرایان پس از حضور در قدرت توانسته اند حضور نظامیان را در امور سیاسی خاتمه دهند .ضمن اینکه پست دبیری شورای امنیت تر کیه هم به یک غیر نظامی واگذار شده است.
2-حکم اعدام در این کشور لغو شده و بسیاری از قوانین جزایی ترکیه که سال ها دستخوش تغییر نشده بود مورد تجدید نظر قرار گرفته است.
3-در این کشور حزب عدالت و توسعه توانسته آزادی بیان و احترام به حقوق افراد را گسترش دهد.
4رویکرد حزب عدالت و توسعه به آموزش موجب شده بودجه آموزش و پرورش این کشور از بودجه نظامی آن بیشتر شود.
5-دادگاههای امنیتی در ترکیه منحل شده و بازرسی بدون حکم دادگاه نیز ممنوع است.
6-توجه به جنبه های حقوق بشری به خصوص حقوق زنان گسترش یافته و شاید نمونه ا ی از آن را بتوان قرار دادن جریمه های سنگین برای مرتکبین شکنجه یا خشونت علیه زنان بر شمرد.
7-مسئله کردها که مدتها بود دولت های ترکیه را به خود مشغول کرده بود با اقدامات این حزب تقریبا حل شده است .در حال حاضر تلویزیون این کشور برنامه ای مختص کرد ها دارد .مدارس خصوصی می توانند مجوز تدریس به زبان کردی داشته باشندو...اقدامات دیگر اسلام گرایان به گونه ای بوده که موجب تنزل جایگاه پ.ک.ک در این کشور شده است.و بنابر اخبار موجود این گروه موقعیتش را به شدت در بین کردها از دست داده است.
8-در زمینه اقتصادی نیز به گونه ای عمل نموده که نرخ رشد اقتصادی را افزایش داده -تورم را مهار کرده و در جذب سرمایه گذاری خارجی نیز بسیار موفق عمل نموده است.همین مسئله فرصت های شغلی متعددی را برای بیکاران ترکیه فراهم آورده است.
9-حزب حاکم این کشور به همه اقلیت های نزادی و مذهبی تاکید و توجه بسیار داشته و مردمی را که سال ها به بازی گرفته نمی شدند و به چشم نمی آمدند را به سمت خود جلب نموده است. -موارد ذکر شده قطعا همه توفیقات این حزب نیست اما از آن جهت طرح شد که یک جانبه به توفیق این حزب در لغو قانون منع حجاب نگریسنه نشود.آن چه در مورد لغو این قانون بیشتر به چشم می خورد با توجه به نکات فوق این است که اردوغان اسلام را با پذیرش دموکراسی و مدرنیزم در کشورش دنبال میکند.
همان طور که تا استقرار کامل (دولت -پارلمان )به دنبال تصویب این قانون نبود. به تعبیر روشن تر مسئله حجاب را بر مبنای اینکه میزان رای مردم است به پیش برده و در راه پیوند اسلام و رای مردم هیچ فیلتری قائل نشده است.توجه عدالت و توسعه به آموزش و تاکید بر اجرای احکام اسلامی از طریق آموزش قدم اول بوده و پس از آناز طریق قانون وارد عمل شده است.ضمن اینکه تصویب این قانون مخالفت جدی برخی احزاب جمهوری خواه در اقلیت را که با هر چیز اسلامی مخالفند را به دنبال دارد .
اما مسئله حجاب به شکلی مطرح می شود که خواست اقلیت به عنوان یک حق پذیرفته شده است .به عبارت دیگر منطق حفظ حقوق اقلیت مانع نفی اقلیت شده است.رویه اسلام گرایان حاکم در ترکیه- اسلام اثباتی است (آموزش)نه اسلام سلبی(اجبار و پلیس)همین رویه باعث شده وضعیت حجاب در ترکیه روز به روز بهتر شود به حدی که 3/4 زنان ترکیه امروز از حجاب استفاده می کنند.
با در نظر داشتن این نکته که با 1/4 دیگر با نفی و برخورد پلیسی و سرکوبگرانه رفتار نمی شود و از حقوق برابر با اگثریت برخوردارند.همان طور که در موفقیت های این حزب آمد آن ها به دلیل پذیرش دموکراسی و مدرنیزم به همراه دین راه هر گونه دیکتاتوری اکثریت را بسته اند و سعی نموده اند مشی دموکراتیک را در کلیه برنامه ها و فعالیت های خود جریان سازی نمایند. حزب اسلام گرای ترکیه ثابت کرده است که می توان با همان منطق حقوق بشر رای مردم را میزان قرار داد و از پشتوانه آن نیز برخوردار بودو توجه به همین منطق بود که با قاطعیت در مقابل مسائل پیش رو در ارتباط با الحاق به اتحادیه اروپا این قانون را به تصویب رساند.
این رفتار آنان باعث شده است بخشی از احزاب سکولا ر دمکرات تر کیه که خود به حجاب اعتقاد ندارند با این حزب در پارلمان این کشور همکار ی کنند.و نکته اخر اینکه مهم ترین استراتزی اردوغان و همراهانش جلوگیری از رادیکالیزه شدن فضا در این کشور است. همراهی تقریبا کلیه اقلیت ها در کنار اکثریت این ادعا را به اثبات می رساند.با در نظر داشتن این ملاحظه که نکات فوق شاید تنها بخشی از علل بهتر شدن وضعیت حجاب در ترکیه باشد.
به طور قطع ذکر موارد فوق تفاوت های ایران وترکیه را به خصوص در این مورد خاص برجسته تر میکند. در کشور ما از یک طرف شهاب الدین صدربرای کنار گذاشتن اصلاح طلبان ان ها را متهم به کشف حجاب می کند (سوءاستفاده از دین )و از طرف دیگر فرمانده نیروی انتظامی اعلام می دارد اگر پلیس نبود جامعه ما در بی حجابی کامل بود.29 سال است که کم و بیش طرح مبارزه با بد حجابی یا بی حجابی توسط نیروی انتظامی اجرا می شود همه منابر و مراجع و مبادی اموزشی هم این امکان برایشان فراهم بوده که آموزش حجاب را در جامعه پیگیری کنند اما ان چه اتفاق افتاده این است که باید پلیس باشد تاپوشش اسلامی رعایت شود و بسیاری از زنان ما به محض خروج از مرزهای کشور این پوشش را آن چنان رها می کنند که موجب حیرت و تعجب دیگران می شود.
با نگاهی همه جانبه به دلایل توفیق اسلام گرایان ترکیه آن چه برجسته تر از همه اقدامات به عنوان وجوه تمایز و تفاوت نمایان گر می شود عباتند از 1-اجرای احکام در ترکیه به شکل اثباتی است نه سلبی .2 - توجه به حقوق اقلیت و رای و انتخاب آزادانه مردم به مبانی برنامه ها قرار گرفته است..3-جلو گیری از رادیکالیزه شدن فضا در این کشور .4-اسلامی که توسط گروه اردوغان ارائه شده توسعه پیشرفت آبادانی عدالت و آزادی را برای مردم این کشور به ارمغان آورده است و دین با توسعه همه جانبه همراه بوده است .5- در ترکیه از دین نه تنها استفاده ابزاری نشده بلکه همه تلاش های صورت گرفته در این راستا بوده که دین در کنار دموکراسی و مدرنیزم به جامعه ارائه شود .
در نگاهي به تاريخ دموکراسي امريکا متوجه خواهيم شد که دموکراسي امريکا بعد از دو قرن آن هم بر مبناي مقتضيات متعددي چون وجود صدها سال سرمايه داري، ايده هاي گرايش به قانون اساسي و سکولاريسم و... شکل گرفته است که البته هر کدام روند مشقت بار و دشواري را به همراه خود داشته است. اگرچه امريکا امروز از دستاوردهاي اقتصادي و فناوري و سياسي و بين المللي برخوردار است و پيروزي ها و موفقيت هاي بزرگي را در تاريخ به نام خود ثبت کرده اما اينک با بحران هاي جدي داخلي، امنيت ملي و جهاني روبه رو است.
دوتوکويل فيلسوف و جامعه شناس برجسته فرانسوي که مدت ها در امريکا زندگي کرده است، در کتاب «دموکراسي در امريکا» مطلبي بيان مي کند تحت اين عنوان که بروز اعتراضات اجتماعي در اروپا و برخي کشورهاي ديگر به انقلاب هاي اجتماعي تبديل مي شود و در امريکا نيز تمام اعتراضات اجتماعي در انتخابات تجلي پيدا مي کند و اکنون مي توان اين حساسيت و اين اعتراضات را در عرصه جهاني نيز ملاحظه کرد. نکته مهم ديگر اين است که در دو دهه اخير و در پي حوادث مختلفي که رخ داده اين امر مشخص شده است که مردم امريکا به دنبال اصلاح و تحول اساسي در سياست داخلي و خارجي هستند. قبل از اينکه به بررسي لايه هاي مختلف اجتماعي در امريکا بپردازيم و نگاهي بين المللي و بيروني به امريکا داشته باشيم لازم است که بدانيم 4 نوامبر 2008يکي از سرنوشت ساز ترين روزهاي سياسي هم امريکا و هم جهان است و بايد بدانيم که صندوق هاي راي با چه خواسته هاي داخلي و خارجي روبه رو است. آنچه در بعد داخلي امريکا مهم است مسائلي چون اقتصاد، بهداشت، درمان، اشتغال و امنيت ملي است، اگرچه اولويت هاي هر ايالت با ديگري متفاوت است. به طور مثال در برخي ايالت ها، مهاجرت و در برخي ديگر که تعداد روشنفکر ها در آنها بيشتر است مسائلي چون سقط جنين و سلول هاي بنيادين مد نظر قرار مي گيرد.سياست خارجي امريکا با مسائلي نظير روابط فراآتلانتيکي، موشک هاي بالستيک، روسيه، توسعه اقتصادي فزاينده چين، بحران دموکراسي در خاورميانه، مسائل عراق، افغانستان، فرآيند صلح اعراب و اسرائيل، لبنان، ايران و پاکستان پيوند خورده است و هر کدام از اين مسائل مي تواند در انتخابات رياست جمهوري امريکا نقش داشته باشد؛ همانگونه که ايران طي سه دهه اخير در تمامي انتخابات هاي رياست جمهوري امريکا يعني کارتر، ريگان، بوش پدر، کلينتون و بوش پسر تاثير گذار بوده است.
من در اينجا در پي اين نيستم که وارد بحث سيستم انتخاباتي امريکا و گزينگرها (و آراي کالج هاي delegate) انتخاباتي شوم بلکه در پي بحث درباره مباحث اقتصادي، سياسي و امنيت ملي و جهاني در امريکا و ارزيابي وضع موجود انتخاباتي هستم. جرج بوش از 8-7 ماه گذشته در پي اين است که بحث هاي جديد اقتصادي را به جاي جنگ عراق و ذکر اين نکته که اقتصاد مهم ترين اولويت امريکا است، مطرح سازد، در حالي که 73 درصد از مردم امريکا معتقدند شرايط اقتصادي امريکا امروزه در وضعيت مناسبي قرار ندارد. نامزدان اصلي انتخابات يعني کلينتون، اوباما و مک کين بر کاهش ماليات ها و ايجاد اشتغال و پايين آوردن هزينه هاي دولت مثل درگير شدن در جنگ تمرکز دارند. ولي مهم تر از همه اينها وضع موجود انتخابات در امريکا است که مردم امريکا را در يک موقعيت خاص قرار داده است و دو رويداد مهم تاريخي؛ يکي وجود يک زن و ديگري يک سياهپوست در ميان نامزد ها رخ داده و اين امر مورد استقبال مردم قرار گرفته است.شعارهاي اوباما نزد مردم جايگاه خوبي دارد. وي معتقد است بايستي تحولاتي اساسي و نه فقط ظاهري در سياست کهنه واشنگتن رخ بدهد و اينکه بايد مردان فرداي اين سرزمين باشند. پيروزي هاي پي درپي وي خصوصاً راي ديروز وي در واشنگتن نکات مهمي را دربر دارد.خانم کلينتون هم در مصاف با اوباما وضعيت خاصي دارد. وي به دليل استفاده از رانت همسرش که از محبوب ترين روساي جمهور امريکا بوده است شانس موفقيت زيادي دارد.از طرف ديگر و در اردوگاه جمهوري خواهان، مک کين، نو محافظه کاران را کنار زده و خود را نماينده بخشي از محافظه کاران مي داند. وي هم راي بالايي کسب کرده است و در ضمن رضايت بوش را هم به دست آورده است که اتفاق کم سابقه يي است.اکنون قصد ندارم بيان کنم که آيا نامزد جمهوري خواه پيروز خواهد بود يا دموکرات، بلکه معتقدم هر دو طرف براي رابطه بهتر با مخاطبين خود ناگزيرند در استراتژي هاي خود تغييرات اساسي ايجاد کنند.
وجود شخصيت جواني چون اوباما با مهارت بالا در سخنراني، ايجاد ارتباط و هوش سياسي بالا و مخالفت با جنگ بسياري را بر اين داشته است که وي شانس زيادي در پيروزي در انتخابات دارد. مسيحيان (اونجليست) امريکايي هم اگر بنا باشد ميان کلينتون و اوباما يکي را انتخاب کنند، به اوباما تمايل دارند.
اگرچه مک کين هم از سوي ديگر راي نيمي از گزينگر ها را در اختيار دارد اما چون از حاميان جنگ، حقوق هم جنس بازها و قوانين سقط جنين است در درون حزب مخالفاني هم دارد. او را سياستمدار ليبرال محسوب مي کنند و نگراني ديگري که راجع به مک کين وجود دارد سابقه نظامي وي و خانواده اش است که گرايشات نظامي امريکا را بيشتر مي کند. نگاه جنگ طلبانه مک کين در موضوعات خاورميانه امکان درگيري هاي نظامي در اين منطقه را نفي نمي کند. برخي از وي به عنوان رئيس جمهور جنگ طلب نام برده اند و تجربه و سوابق وي را مربوط به دوره ارتش مي دانند. در صورت پيروزي وي در انتخابات اين امکان وجود دارد که تعداد نيروهاي امريکايي در خاورميانه نه تنها کمتر نشده بلکه بيشتر نيز شود.
در مورد نمايندگان دموکرات هم همانطور که گفته شد، پيروزي هر يک از دو نامزد منجر به ثبت رکورد جديدي در تاريخ خواهد شد و مردم امريکا نيز با ايجاد تغيير و تحول مخالفتي ندارند.اوباماي تحصيلکرده حقوق هاروارد و وکيل و حقوقدان سابق در زمينه جمع آوري کمک هاي مالي انتخاباتي موفق تر از کلينتون عمل کرده است. در حالي که اوباما و کلينتون هر دو توانستند صد ميليون دلار جمع آوري کنند اما در هفته گذشته اوباما 32ميليون دلار و کلينتون 13ميليون دلار جمع کرد. اوباما شخصيتي کاريزماتيک دارد و مخالف جنگ افغانستان و عراق بوده است و امروز با در دست داشتن برگ برنده مدعي است سياستمداران گذشته موفق عمل نکرده اند و بايست ابتدا جنگ افغانستان پايان يابد و سپس براي حل نگراني هاي عراق اقدام کرد. وي معتقد است امروزه شاهد ابعاد واقعي و تبعات خطر جنگ هستيم.کلينتون به دليل برخورداري از محبوبيت همسرش و حمايت لابي هاي يهودي توانسته است حمايت ايالات حامي دموکرات ها نظير کاليفرنيا و نيويورک را نيز به دست آورد. از مجموع آراي اخذ شده، کلينتون 1104راي در13 ايالت و اوباما 1085 راي در 13 ايالت را به دست آورده است. ساير نظر سنجي ها نيز نتايج جالبي را نشان مي دهد. نتايج برخي از آنان بدين شرح است؛ مک کين 44 درصد و کلينتون 47 درصد، مک کين 46 درصد و کلينتون 41 درصد. در نظرسنجي ديگري که در آن از مردم امريکا سوال شده بود از کدام يک از نامزدها بيشتر خوششان مي آيد، پاسخ ها اين گونه بود؛ اوباما 58 درصد، مک کين 51 درصد، کلينتون 52 درصد و پاسخ هاي بخش ديگر سوال که از کدام يک خوش شان نمي آيد؛ اوباما 31 درصد، مک کين 36 درصد، کلينتون 44 درصد. در نظرسنجي صورت گرفته از سفيدپوست ها اين گونه مشخص شد که مک کين 56 درصد و کلينتون 41 درصد آرا را در اختيار دارد.به طور کلي در نظر سنجي ها وضعيت اوباما بهتر از کلينتون است و کلينتون به دليل سابقه سياسي خود و همسرش نفوذ سياسي بيشتري به دست آورده است.اوباما که مدعي است قادر است مردم را در کنار هم قرار دهد هم در سياست خارجي و هم مسائل اقتصادي دو رقيب ديگر خود را به صورت جدي به چالش کشيده است. شايد يکي از دلايل اقبال مردم به وي نيز همين نکته باشد.در هر صورت رقابت اساسي در ميان سه نامزد دو حزب است؛ يکي مک کين، ديگري اوباما و سوم کلينتون. ولي هنوز به طور قطعي نمي توان راجع به دو نامزد دموکرات به نتيجه رسيد. جمهوري خواهان از اين بابت خرسندند که راي سفيدپوستان و راي مخالف حضور زنان در رياست جمهوري را از آن خود دارند ولي در هر صورت گرايشات نشان دهنده آن است که حزب دموکرات در شرايط فعلي به دليل سياست جمهوري خواهان از وضعيت بهتري برخوردار است. با توجه به اينکه نامزد جمهوري خواهان تقريباً مشخص شده است و دموکرات ها راه طولاني تا تعيين نامزد خود دارند و در اين مسير دو نامزد دموکرات همديگر را تضعيف مي کنند، جمهوري خواهان زمان بيشتري براي تبليغ نظرات نامزد خود در ميان مردم امريکا دارند. به هر حال هم اينک نمي توان قضاوت صريح تري داشته باشيم.
به نظر می رسد تردیدی در این واقعیت باقی نمانده باشد که سیستم بررسی صلاحیت کاندیداها، در این دوره انتخابات قرار نیست که اجازه کمترین میزان رقابت را به اصلاح طلبان بدهد.
البته، با توجه به آن که هنوز مرحله پایانی بررسی صلاحیت ها توسط شورای نگهبان انجام نشده، طبیعتاً هنوز رایزنی هایی با نهادهای نظارتي در جريان است تا بلکه امکان اندکی رقابت برای کاندیداهای اصلاح طلب فراهم بیاید. اما قاعدتا به همان دلايلي که تاکنون مذاکرات انجام شده با نهادهاي اجرايي و نظارتي نتیجه بخش نبوده، از این پس نیز تأثیر مهمی را به دنبال نخواهد داشت، و در راس اين دلايل آن که: اساسا نتيجه گيري از مذاکراتي که در آن يک طرف دليلي براي "جدي گرفتن" طرف مقابل نمي بيند، ممکن نيست.
به واقع هر طرف مذاکره، بايد بتواند به صراحت روشن کند که با اتکاي به چه ابزار قدرتي وارد عرصه چانه زني شده است تا ملاحظه اين ابزار قدرت، طرف مقابل را در دوراهی امتیاز دادن یا ندادن مردد نمايد. این محاسبه، در خصوص رد صلاحیت کنندگان بسیار روشن است: ابزار قدرت آنها، امکان تصميم گيري در اين مورد است که چه کانديداهايي مي توانند يا نمي توانند در انتخابات رقابت کنند. اما در مورد رد صلاحیت شوندگان چه؟ آنان با اتکا به چه امکانات و چه قدرت واکنشي وارد چانه زني با طرف مقابل مي شوند؟ اگر جواب این پرسش "هیچ" باشد، آن گاه سوال مهم مربوط به عرصه "سیاست واقعی" آن است که پس محافظه کاران، به چه علتی باید در پای میز مذاکره با رقبايي اینچنین امتیاز بدهند؟ و اساساً، چرا باید قبول کنند که حتي با آنها از مواضع برابر گفتگو کنند؟
پيش فرض واقعي محافظه کاران آن است که رد صلاحيت اصلاح طلبان، نه واکنش های اجتماعی گسترده، نه اعتراضات رسانه ای فراگير و نه تحرکات سياسي تاثيرگذار به دنبال خواهد داشت. در این میان، سناريوي تکراری تمام انتخابات سال های اخیر نیز آن بوده که جریانات اصلاح طلب، علی رغم تمام اعتراضات خود به نحوه برگزاری انتخابات، نهايتا در آن حضور فعال دارند. در نتيجه، در ميان محافظه کاران، منطقا کوچکترين انگيزه يا ملاحظه اي براي انعطاف در مقابل مذاکره کنندگان "دست بسته اي" که در هر شرايطي در انتخابات شرکت خواهند کرد تا در همان چهارچوبي که برايشان تعيين شده به رقابت بپردازند وجود نخواهد داشت (انعطاف به خرج دهند که چه بشود؟ اگر انعطاف به خرج ندهند چه می شود؟)...
البته از تمام آنچه گفته شد، نمي توان تجويز تحریم انتخابات را نتيجه گرفت؛ اما در کنار چنين واقعيتي، لازم است این نکته بديهي - و بعضا مغفول - هم شفاف شود که تحریم نکردن انتخابات و لیست دادن در آن، دو مقوله کاملاً مجزا هستند. قطعاً حتی اگر تمام حق گزینش شهروندان ایرانی به انتخاب میان دولیست محافظه کار و بسیار محافظه کار محدود شود، باز عقل سیاسی حکم می کند که تا با راي دادن به افراد کمتر مضر، جلوی تسلط گروه مضرتر گرفته شود (همان طور که در انتخابات ریاست جمهوری سال 2002 فرانسه، سوسیالیست ها و حتي کمونیست ها به صراحت از هواداران خود خواستند به کاندیدای محافظه کاري که وي را به فساد مالي متهم کرده بودند رأی بدهند تا "فاشیست ها رأی نیاورند"). اما لزوم دعوت از مردم براي استفاده از حداقل حق انتخاب خود، به آن معنی نیست که شخصیت ها و گروه های اصلاح طلب با تلاش از پيش شکست خورده برای ارائه لیست های ناقص و ضعیف، به "حریف نمایشی" یک رقابت کاملاً نابرابر تبدیل شوند.
استدلال فوق، معمولاً با ترديد طرفداران "لیست دادن در انتخابات در هر شرایط" رو به رو می شود که يادآوري مي کنند به هر حال، فرستادن چهل، پنجاه نماینده اصلاح طلب به مجلس، از خالی بودن کامل مجلس از اصلاح طلبان بهتر است. البته قابل انکار نيست که حضور یک اقلیت کوچک منتقد در مجلس، منفعت مهمی است؛ اما باید دید که آیا این منفعت، هزینه های درازمدت آن را نیز پوشش می دهد یاخير؟
امکان تأثیر گذاری یک اقلیت چهل، پنجاه نفره اصلاح طلب در تغییر سیاست های دولت، حداکثر در حد آن چیزی خواهد بود که در مجلس هفتم به وقوع پیوسته است. به ویژه آن که اختلافات میان جناح وابسته به دولت آقای احمدی نژاد و سایر جریانات محافظه کار (که در انتخابات اخیر مجلس خبرگان و شوراها به شکست سنگین جریان دولتي منجر شد) به گونه ای شدت گرفته که به طور قطع و يقين، در فقدان يک فراکسیون کوچک از اصلاح طلبان "تاييد صلاحيت شده" نيز، مجلس هشتم از منتقدان سياست هاي دولت نهم خالي نخواهد ماند.
اما اصلاح طلبان با لیست دادن در انتخابات پیش رو، در مقابل منافع ناچیز و مبهم حاصل، هزینه بسیار سنگینی را متحمل خواهند شد و آن، اثبات مکرر اين واقعیت مخرب به جناح مقابل خواهد بود که رد صلاحیت هواداران اصلاحات، ولو "به هر میزان"، "هیچ هزینه ای" در بر نخواهد داشت. بنابراین، اساساً دلیل نخواهد داشت که در هیچ انتخاباتی، کوچکترین ملاحظه ای از بابت عکس العمل احتمالی آنها به رد صلاحیتشان صورت بگیرد: نهایت واکنش آنها، چند نوبت مذاکره از موضع پایین، چند هفته مقاله نوشتن در سایت ها (و احیاناً دو، سه روزنامه باقی مانده) و چند سخنرانی در جمع های محدود خواهد بود... و همه اينها مانع از آن نخواهد شد که بعد از انتخابات، دستگاه تبلیغاتي دولت با اعلام فهرست طویلی از گروه ها و احزاب حاضر در "مبارزه انتخاباتي" (از جمله گروه های متنوع اصلاح طلب) و یادآوری آن که هر حوزه، مثلاً چند برابر تعداد منتخبین، کاندیدا وجود داشته است، مشروعیت انتخابات را، آن هم در منطقه ای از دنيا که در اغلب کشورهايش اساساً انتخاباتی انجام نمي شود، به رخ افکار عمومي بکشد. بعد هم، رقباي شکست خورده اي که در هر شرایطی لیست انتخاباتي می دهند، منتظر انتخابات بعدی خواهند ماند تا باز هم بیشتر رد صلاحیت شوند و باز در تریبون های کمتر و کمتری مقالات اعتراضیشان را بنویسند.
براي گريز از اين دور باطل، ظاهرا راه حلي جز اين متصور نيست که اصلاح طلبان، با خودداري از ارائه ليست هاي انتخاباتي، براي اولين بار به رقباي خود تفهيم کنند که بايد واکنش آنها به رد صلاحيت هاي سياسي را "جدی" بگيرد. تا وقتي اين اتفاق نيفتد، اصلاح طلبان حتی اگر همچون زمان انتخابات مجلس هفتم، تمام دولت و مجلس را نیز در اختیار داشته باشند، در پای میز مذاکره وزن کافي را برای داد و ستد نخواهند داشت. و حتي اگر صدها مقاله ديگر هم در مورد "لزوم افزايش وفاق ملي در شرايط تهديد خارجي" بنويسند، هيچ کس را در ميان اقتدارگرايان نگران نخواهند کرد.
البته، این تلاش برای جدی گرفته شدن، قطعاً با تحمل هزینه و از جمله از دست دادن کامل مجلس بعدي همراه خواهد بود (البته مجلسی که با توجه به رد صلاحيت انبوه کانديداها، حتی در صورت لیست دادن اصلاح طلبان هم از حضور موثر آنها خالي خواهد بود). اما بی تردید، چنین رفتاری تأثیر خود را در انتخابات بعدی به جای خواهد گذاشت.
نفس واکنش های شتابزده و هراسان محافظه کاران به هر گونه زمزمه کناره گیری اصلاح طلبان از انتخابات، نشان می دهد که در صورت عملی شدن این اتفاق، در آینده اصلاح طلبان "چیزی" خواهند داشت که در پای میز مذاکرات انتخاباتي با حريف به روي ميز بگذارند. در غير اين صورت، تا اطلاع ثانوي اميد به هرگونه عقب نشيني ردصلاحيت کنندگان از تصميمات خود، به معني توقع عقب نشيني داوطلبانه آنها در مقابل رقيبي بي قدرت و بدون خط قرمز خواهد بود؛ امري که احتمال وقوع آن در عرصه سياست واقعي، در حد صفر است.
سلام احمد جان
خوبي برادر ؟ يكشنبه قرار داشتيم. نيامدي سرقرار و ماي بيقرار را به امان خدا رهاندي. آنقدر كه يادم هست مبادي ادب بودي. اين جور وقتها لااقل خبر ميدادي. مرا كه ميشناسي، گفتم به خودت گلايه بياورم. شنبه ساعت 8 شب كه تلفني خبرت را دادند، گفتم ياوه است اين خبر. گفتند ساعت 7 شب در دفتر حميد هوشنگي قلبت گرفته و بعد از چند دقيقه، گرفتهاي خوابيدهاي. آرام و ساده و راحت؛ براي ابد.
حالا هم در بيمارستان قلبي. گفتم مگر ميشود اين لوطي عصر گردههاي زخمي چاقوهاي پنهان شبانه، خلف وعده كند. فردا قرار داريم. اين يكي، از آن خوبها نيست كه هزار وعدهشان يكي وفا نكند. گفتند قلبش ناسور بود و تاب نياورد. گفتم اين قلب بزرگتر از آن است كه در اين همه دستانداز آشنا و بيگانه از جا در رود. اما خب، قبول دارم كه چيني قلبت نازك بود. زياد ترك برداشته بود. آدم پوستكلفت دل نازكي هستي برادر. اينجور آدمها، لپ سرخي دارند، اما قلبشان سرختر است. مثل خودت. بعضيها قلبشان ميسوزد و سكوت ميكنند و خودشان را ميخورند. تلفن را قطع كردم، فيالفور پريدم توي ماشين. آژانس گرفتم كه وقت تلف نشود. هنوز ساعت به 9 نرسيده بود كه رسيدم به بيمارستان قلب. گفتند همه رفتهاند به خانه تو. اما ميزبان در بيمارستان جا مانده است. مزروعي بود. ارغندهپور، تاجرنيا، داودي، نعيمي پور، رضا خاتمي و هوشنگي و چند نفر ديگر هنوز مانده بودند و داشتند راه ميافتادند. قبلا كه تو را اينجا ديده بودم همان دو سال پيش بود. دير خبر شده بودم از بستري شدنت و دير آمدم به عيادت. خجالت كشيدم. براي عرض پوزش برايت نوشتم <اي قلبشان بشكند كه از رنجش آن قلب نازك با خبر شدند و خبر نكردند حقير را تا از> شرق <خبر برسد در يوم سهشنبه هفدهم آبان المزخرف سنه 1384 شمسي...> يادت هست چقدر زحمت كشيدي براي شرق و روزنامههاي ديگري كه از 76 با مرارت و مصيبت منتشر ميشدند.
نشستيم در ماشين مزروعي. من و تاجرنيا و... نفر چهارم را هر چي زور ميزنم يادم نميآيد. پيش خودم ميگفتم اگر پيدا كنم كسي را كه اين خبر كذب كه تو فردا سر قرار نميآيي را پخش كرده است، خودم شخصا به جرم نشر اكاذيب، شناسنامهاش را لغو امتياز ميكنم.
مزروعي مدام ذكر ا... اكبر گرفته بود و لا اله الا ا.... ذكرش را، پاره پاره هق هق گريه قطع ميكرد. آن يكي، كه اسمش را هنوز به ياد نياوردهام، ... ها... يادم افتاد. هوشنگي بود، حميد هوشنگي، گزارش واقعه را ميداد و لابهلاي جملههايش شهادتين ميگفت. تاجرنيا گوش ميكرد و حيرت از نگاهش ميباريد. من به خيابان سياه شب خيره مانده بودم. بغضم تركيد و شانههايم به لرزه افتادند. يك لحظه به اين فكر افتادم كه همين فردا اول صبح قبل از ملاقات تو، يك اعلام جرمي بنويسم به دادستان تهران و از ايشان درخواست كنم بگردند ببينند خبر تو را كدام شيرپاكخوردهاي منتشر و نشر اكاذيب كرده است. با تجربهاي كه دارند بگيرندش. خودش و جد و آبادش را توقيف و لغو امتياز و محروم كنند. گفتم فردا، پسفردا ميآيي، يقهام را ميگيري و رفاقت چندين و چند ساله را به هم ميزني و ميگويي مردك نادان اين همه سال با خود تو و بقيه تقلا كرديم و بيچارگي كشيديم و فحش خورديم كه آدمها راحت حرفشان را بنويسند و روزنامهشان را دربياورند و به خاطر چهار كلام حرف، توقيف و لغو امتياز و در به در و بيچاره نشوند. حالا تو غلط كردهاي كه يك همچنين كاري كردهاي. به دادار دودورت خنديدي... منصرف شدم.
در اين حال و هوا، كلي طول كشيد تا برسيم خيابان دماوند و خانه تو. همان خانهاي كه با محلهاش عشقات بود. همان خانه كوچك تروتميزي كه از قبل داشتي و با هر سمتي كه داشتي در همانجا زندگي كردي و خانوادهات باليدند. تو هم به همه چيز اين خانه و محله وفادار ماندي.
خانه پر بود از آدمهاي مبهوت. شرمندهام كه حافظهام قوي نيست تا اسم آنها را كه بودند برايت بنويسم. هميشه به حافظه قدرتمند تو غبطه خوردهام. از 20 سال پيش چنان خبر و خاطره ميگفتي كه انگار همين ديروز بود. خيليها بودند. آنجا فهميدم كه فقط من نيستم كه كلك نخوردهام. بقيه هم همينجور بودند. اغلب باور نكرده بودند و منتظر بودند كه راوي صادقي خبر را تكذيب كند.
سهامالدين روي پا بند نبود. برادر من، نميخواهم فضولي كنم اما آدم با پسر رعنايش چنين كاري ميكند كه تك و تنها ولش كند توي اين شهر شبزده !؟ تازه، فكر نكردي كمالالدين در ولايت غربت چه خواهد كرد ؟! آن شب سياه، در آن همهمه تيره، بيشتر از يك نگاه نتوانستم فاطمه خانم را ببينم. يك مصاحبهاي داشتي، با كجا يادم نيست، با لحن شيرين شيطنتآميزت از دوره جواني گفته بودي و عشقت به دختر جواني كه خيلي زود همسرت شد و شد مادر دو پسر و يك دختر. حالا اين يار ديرين تو با اين خبر كه ميگويند عشق پركشيد بايد چه كند ؟ وا...، به خدا اين رسمش نيست برادر من. زهرا هم كنار مادرش بود. صورتش در قاب آن چادر مشكي محو بود و شايد چشم انتظار.
ميآمدند و ميرفتند. نه. ميآمدند. نميرفتند. منتظر تو بودند شايد.
جاي سوزنانداختن نبود. هر گوشه كسي نالهاي ميكرد. يكي آرام ميگريست و ديگري به هق هق. از كمتر كسي حرفي در ميآمد.
هيچ كس با هيچ كس سخن نميگويد
كه خاموشي به هزار زبان
در سخن است
سحرخيز داشت با موبايلش با آن طرف دنيا با عبدالعلي رضايي حرف ميزد. گوشي را گرفتم. گفت، آخر چرا؟... گريه امانش را گرفت. بغضم تركيد. دو سه دقيقه تمام كلمات جملههايمان قطرههاي اشك بود. گفتم، در آن تنهايي مواظب خودت باش. گفت، چهجوري آخر؟...
ساعت داشت آرام به نيمه شب نزديك ميشد. حرفهايي شروع شده بود براي كارهاي فردا. روزنامهها دنبال مطلب بودند. مراسم تشييع، شستوشو، ت ت ت.... تد تد تد... تدفين !
تدفين احمد ! احمد بورقاني و.... كارهاي ديگري كه بايد انجام ميشد. خودت اوستاي كاري در اينجور ماجراها. ياد ندارم براي كسي از نزديكان و آشناها اتفاقي افتاده باشد و در كارهاشان مثل يك برادر مشاركت نكرده باشي. ميدانداري ميكردي و همه چيز را درست و درمان، سر و سامان ميدادي. حالا اما كارها يك جوري در هم پيچيده است. پدرت محكم ايستاده است. سايه پنهانش روي تمام خانه است. از صلابت و اقتدار حاج آقا زياد گفته بودي. اما اينجا، در اين محشر، خوب ميشد لمس كرد صلابتش را.
بعضي دنبال مطلب بودند براي روزنامههاي فردا. خب براي تو بايد نوشت. بايد زياد هم نوشت. اگر چه فكرها از كار افتاده بودند. بالاخره كارها رو به راه شد و قرارها را گذاشتند. شب از نيمه گذشته است. شايد 5/1 صبح بود كه آمديم بيرون. با كريم ارغنده پور و جواد كاشي و محسن گودرزي. در ميدان فردوسي پياده شديم تا راه كريم هم دور نشود. شب سردي بود. پياده راه افتاديم. يك چيزهايي براي خودمان ميگفتيم. مثل آدمهاي خوابزده. كابوس ديده يا كسي كه بختك رويش افتاده باشد. اما من بايد زودتر ميخوابيدم تا صبح خواب نمانم و به قراري كه با تو داشتم برسم. ساعت 5/2 صبح بود كه سر به بالين گذاشتم. اما مگر خوابم برد. همهاش تقصير توست. آنقدر در ذهنم رژه رفتي كه جايي براي خواب نماند. <مگر خيال تو بيرون رود كه خواب درآيد.>
چند دقيقه بعد از نماز آمدم بيرون. نكند دير به دفتر برسم و تو پشت در بماني. سر راه، غير از روزنامههايي كه برايم ميآيد، روزنامههاي ديگري را هم گرفتند.اي بابا ! اغلب از رفتن ابدي تو خبر داده بودند. خب كسي از اينها نپرسيده است كه اگر به جرم نشر اكاذيب توقيفشان كند چه كار خواهند كرد. روزگار هم كه مثل دوره معاونت تو نيست. آقاي وزير از خارجه گفته بود اگر من هم جاي دادگستري بودم فلان روزنامه را توقيف ميكردم و تو با او حرفت شد. اين قصههاي اينجوري ادامه پيدا كرد و بالاخره تو، كه حرف و عملت يكي بود، راضي نشدي به دو دوزه. عطاي معاونت را بخشيدي به لقاي آزاد منشي. شد حكايت اينكه بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد. زحمتش را تو بردي و شهرتش را ديگري. اما هيچ نگفتي، بيخيال. سيره اهل معرفت و فتوت همين است ديگر. يك رويي و يك رنگي و تحمل و شكيب و سكوت...
به دفتر رسيدم. نيامدي اما سرقرار. با رضا تهراني تلفني در ارتباط بودم. تا بالاخره گفت ساعت دو بايد برويم بيمارستان. احمد را ببريم براي شستوشو. گفتم حالا احمد بدقولي كرده و نيامده است. من نكنم. سر ساعت رسيدم. سهامالدين و سعيد شريعتي آمده بودند. ساعت دو روز يكشنبه چهاردم بهمن 86. در اورژانس منتظر ماندم. سعيد دنبال كارهاي اداري ترخيص تو بود و سهامالدين هم بيتاب و مبهوت. گفتند تو در سردخانهاي. فاطمه خانم و زهرا خانم و چند نفر ديگر هم آمدند. قرار بود امروز خلوت باشد تا فردا كه مراسم اصلي است. مقدمات فراهم شد. با رضا و سهام و فاضلي سه طبقه آمديم زيرزمين. رسيديم به سردخانه. در را كه باز كردند، روبرويمان دو رديف 7 تايي يخچال بود. مامور بيمارستان رفت به طرف يخچال اول در رديف پايين. رنگم شده بود مثل كهربا. چيزي به افتادن سهامالدين نمانده بود. رضا دو دستش را به هم ميفشرد و لبش را ميگزيد. بايد شناسايي ميشدي. آقاي من! كدام شناسايي ؟! در بهمن 78، كرور كرور مردم تهران به تو رأي داده بودند. وقتي هم كه رفتي مجلس و شدي عضو هيات رئيسه، كسي نبود كه كارش را به تو آورده باشد و تو انجام نداده باشي. از قديمها براي خواص و عوام، راست و چپ و... دست ياري رسان بودي. حالا بايد شناسايي ميشدي دوباره !!! مامور بيمارستان در يخچال را باز كرد. چشمهاي ما از كاسه و قلب ما از سينه داشت بيرون ميزد. مامور دستش را برد به طرف دستگيره تخت روان يخچال. صداي حركت تخت رواني كه تو رويش آرام و بيخيال خوابيده بودي، مثل غرش آتشفشان در هوا پيچيد. سهامالدين افتاد روي تو. من و رضا و شايد فاضلي هم، شايد از ترس اينكه باور كنيم خبر راست است، فقط خيره نگاهت كرديم. با چشمها بلعيديمت. مامور بيمارستان، پارچه را از روي صورتت كنار زد. آرام، خوابيده بودي. مرد حسابي صبح با ما قرار داشتي حالا گرفتهاي تخت خوابيدهاي اينجا ؟ راستي اگر قلبت اينقدر گرم نبود، حتما يخ ميزدي در اين يخچال سرد و ميمردي. برو دعايش را به جان قلبت كن كه اين دكترها هي بيخودي از آن ايراد ميگيرند. قلبي كه اينقدر گرم و بزرگ و شريف و جوانمرد است، چه اشكالي ميتواند داشته باشد. روي همان تخت روان گذاشتنت پشت يك بنز استيشن طوسي رنگ آژيردار. نميشد من هم سوار شوم. جا نبود. نميشد مثل آن روز ترور حجاريان فشرده بنشينيم. همان روز اول واقعه گلولهباران سعيد حجاريان بود كه با هم از بيمارستان سينا آمديم بيرون. ده ده خبرنگار دوربين به دست ميخواستند با تو حرف بزنند كه تازه هم براي مجلس انتخاب شده بودي.
در آن وضعيت چه ميشد بگويي. خودت هم نميدانستي كه بايد در مقابل اين همه نامردي چه بگويي. آن هم تو كه اصلا نامردي زياد چشيدي اما اين واژه را درك نميكردي. اولين تاكسي كه آمد، جلويش را گرفتم. از وسط آن همه آدم زور چپانت كردم داخل ماشين و خودم هم نشستم و الفرار. ماشين كه راه افتاد، زدي زير خنده.
بنز راه افتاد. لابد حالا در آن بنز با استفاده از انگشت مبارك شست دست راستت، به ما كه از پشت سر رفتن تو و بنز را نگاه ميكرديم، خنديدي. ما هم دنبالت راه افتاديم به طرف گورستان بزرگ شهر: بهشت زهرا. فاطمهخانم البته مجبور شد برود خانه. گفتند سيدمحمد خاتمي آمده براي سر سلامتي. گفتم اين چه وقتش است. آن هم بيخبر.
ساعت از چهار گذشته بود. كارگران شستوشو، بندگان خدا، مانده بودند براي تو فقط. پارچه را كه از بدنت باز كردند، ناله همه در آمد. كم بوديم اما گريههامان چند برابر تعدادمان بود. حتي گاهي صداي زيارت عاشورا با صداي خوش بالاي سر تو ميخواندند در صداي گريههاي ما گم ميشد.
احمد جان ! پر ميگويم شايد. خوش به حالت كه خواب بودي و غروب آن روز يكشنبه چهاردهم بهمن 86 را كه ما ديديم، تو نديدي. از غروب آن روز چندم ارديبهشت 79 كه روزنامهها را بستند و نيمي از حاصل كار تو و ديگران را به گل نشاندند تيرهتر و تلختر. برگشتيم خانه تو. پر بود از همه جور آدم. كوچك و بزرگ. پير و جوان. سياسي، فرهنگي، هنري. بچههاي نظام آباد و غيره و غيره. پسر مگر تو مهره مار داري؟
بگذريم. يكشنبه هم گذشت و باز هم سر قرار نيامدي. گفتم دوشنبه لابد ميآيد. تازه اگر هم نيامدي من ميآيم. صبح زود، شال و كلاه كردم و آمدم بيرون. ميدانستم صد صد نفر آدم ديگر هم مثل مناند و همين كار را كردهاند، به مقصد تو. نميدانم روزنامههاي دوشنبه 15 بهمن را ديدهاي يا نه. همه روزنامهها پر است از نام تو. تو كه خيلي وقت است تنها سمتي كه داري عضويت انجمن صنفي است و ديگر هيچ. نه پولداري كه كسي از پولت حساب ببرد. نه صاحبمنصبي كه مرئوسان ريزهخوار خوشرقصي كنند. تنها سمتت آدميت است و جوانمردي. آنقدر كه خودت را فقط با همين سمت به همه تحميل كردهاي. آدميت، بالاتر از همه اين حرفهاست.
خيليها را در اين روز سرد دوشنبه 15 بهمن، صبح زود از خانه كشاندي به مسجد فاطمي نظام آباد و انجمن صنفي و بعدش هم گورستان بزرگ شهر. بعضي البته نبودند. لابد كارهاي مهمتري داشتند. سيدمحمد خاتمي را گفتند در ترافيك گير كرده است! شيخ مهدي كروبي هم از مسجد برگشت و راه بيشتر را بر خود هموار نكرد. هر چند اگر از خودت بپرسم، دستت را در هوا ميچرخاني و ميگويي بيخيال !
تخت روانت روي دستها ميرفت.
وقتي براي آخرين بار ميخواستيم از خاك برت داريم و به افلاكت بسپاريم، ديديم تنت خيلي سنگين است. مثل كوه. كسي نتوانست تكانش بدهد. فكر كنم خودت بلند شدي و رفتي و گرنه همه آن جمعيت انبوه هم نميتوانست اين كوه شرف و جوانمردي را تكان بدهد. حالا دانستم.... آن مهره مار تو همين شرف و جوانمردي است كه بر آن پاي فشردي همه عمر.
همان وقتها كه بيوفايي نميكردي و سرقرارها ميآمدي يك بار كه <در آستانه> شاملو را ميخواندم بياختيار ياد تو افتادم:
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندوهگين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سوداي جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوهناك فروتني
توان جليل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناك تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
سرازيرت كه كردند به خاك پذيرنده، ديگر هيچ چيز نديدم و نشنيدم، جز خطبه كوتاه مادرت كه عظيم بود و پرشكوه كه گفت در اندوه اميرحسين، پسرش، كه 12 سال در خاك جبههها پنهان بود و آخرسر فقط پلاكش را آوردند تاب داشت و در اندوه تو، احمد، نه.
***
در راه برگشت از گورستان بزرگ شهر، از بلندگوي ماشين ميشنيدم كه كسي ميخواند شعر شفيعي كدكني را، كه آنقدر دوستش داري. شايد بد نباشد كه از اين راه دور خاك كه منم و افلاك كه تويي برايت زمزمه كنم تكهاي از آن را كه: آه از اين قوم ريايي كه در اين شهر دو رويي / روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را اين تب روحي به كجا خواهد برد / قمريان از همه سوخانه به دوشند همه
اي هر آن قطره، زآفاق هر آن ابر بهار / بيشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گرچه شد ميكدهها بسته و ياران امروز / مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفاي تو كه رندان بلاكش فردا / جز به ياد تو و نام تو ننوشند همه
فعلا خداحافظ برادر
لا حول ولا قوه الا بالله
چند شب پيش در ايام فجر، براي تماشاي نمايش <افرا>ي آقاي بيضايي به تالار وحدت رفتم. نمايش تاثيرگذاري بود و تقريبا تمام كساني را كه ميشناختم و براي تماشاي نمايش آمده بودند تحت تاثير قرار داد.
بخشي از اين تاثيرگذاري به خاطر داستان، بازيها، طراحي صحنه و نور و خلاصه هنر نويسنده و كارگردان بود؛ ولي بخش ديگري از اين تاثيرگذاري به خاطر اين است كه هر يك از ما در گوشه و كنار نمونههايي از اين <افرا>ها را سراغ داريم.
افرا سزاوار، با مادر و برادرش زندگي ميكند. پدرش به خاطر كشورش جانش را فدا كرده است. او معلم است. معلم بچههاي مدرسه، معلم بچههاي مدرسههاي ماست و بين مردم قابل احترام.
افرا و خانوادهاش و بسياري از اهالي محله، مستاجرهاي شازده خانم هستند؛ شاهزاده بدرالملوك كه پسري عقبافتاده دارد و قصد دارد برايش همسري انتخاب كند. اما اين كار با هزار جور مشكل همراه است تا اينكه به نظرش ميرسد افرا مورد مناسبي است.
پس از اينكه افرا به اين درخواست جواب رد ميدهد برايش پاپوش ميدوزند و او را به دزدي متهم ميسازند و موجي عليه او راه مياندازند و فرياد ميزنند: <واي به حال مملكتي كه معلمهايش نمونه فسادند>!
داستان نمايش كاملتر از اين توصيفهاست و ماجراهاي ديگري هم دارد، ولي شخصيت افرا شخصيتي است كه ما او را ميشناسيم و نمونههايش را سراغ داريم. بدرالملوكها هم فراواناند.
نمايش <افرا> مثل هر اثر برجسته ديگري وقتي ارائه ميشود راه خود را ميپيمايد و هر كس از آن تفسيري دارد.نمايش <افرا> براي افرادي كه ميشناختم يادآور تجربه كم و بيش مشابهي بود و هر كس با ديدن اين نمايش به ياد فردي ميافتد كه عليرغم سلامت اخلاقياش در وضعيتي مانند افرا گرفتار ميشود. نمايش معناهايي پيدا ميكند كه شايد براي پديدآورنده اثر هم قابل تصور نيست.
من با ديدن نمايش <افرا> ياد مرتضي حاجي افتادم؛ وزير اسبق آموزش و پرورش. شايد شغل معلمي افرا به اين ذهنيت كمك ميكرد.مرتضي حاجي هم سالهايي را در كسوت معلمي گذرانده است. او در شكلدهي نهادهاي فرهنگي و آموزشي نقش داشته است.
حاجي، مونس قرآن است و در هيات دولت قاري خوشصدايي بود و آيات قرآني را به تناسب شرايط و مناسبتها با آگاهي به معاني و مفاهيم قرآني انتخاب و قرائت ميكرد.
سابقه مبارزاتياش به سالهاي قبل از انقلاب و دوران نوجوانياش بازميگردد. مرتضي حاجي براي بسياري افراد نمونه اخلاق، نمونه فداكاري، نمونه تلاش و نمونه تدبير است. يك انسان با فرهنگ كه برخوردهايش با همه همراه با ادب است.مرتضي حاجي با همه اين ويژگيها كه بسياري از كساني كه او را ميشناسند ميتوانند به آن گواهي دهند، اخيرا به <عدم التزام به اسلام> معرفي شده است.
در ميان ردصلاحيتشدگان، شخصيتهاي بزرگوار ديگري هم وجود دارند كه صلاحيت آنان هم به دليل عدم التزام به اسلام رد شده و واقعا شگفتآور است.
بعد از تماشاي <افرا> وقتي به چند تن از دوستان كه به تماشاي نمايش آمده بودند و مرتضي حاجي را ميشناختند، گفتم كه افرا سزاوار مرا به ياد مرتضي حاجي انداخت، همه آنها اين موضوع را تاييد ميكردند.
شايد يكي از فايدههاي ديدن چنين نمايشهايي در كنار تمام ارزشهاي هنري و ادبي و فرهنگيشان همين باشد كه ما دوروبرمان را نگاه كنيم و درباره اتفاقهايي كه ميافتد بيشتر بينديشيم و ببينيم چه كسان ديگري در وضعيت <افرا> قرار دارند و افراهاي روزگار ما چه كساني هستند
سخني است منتسب به كنفوسيوس كه ميگويد "ستم با ستم بر كلمات آغاز ميشود." انتساب اين سخن به كنفوسيوس درست باشد يا خير و اطلاق و عموم اين سخن هم پذيرفته باشد يا خير، حقيقت ظريف و باريك و در عين حال عميقي را در خود دارد. به واقع بسياري از چيزهايي كه در جامعه با آنها روبرو هستيم از جمله مقوله امنيت رواني در جامعه آغازگاهش همان ستم بر كلمات است. كلمات براي خود روحي و جسدي دارند؛ جسدشان عبارت است از حرفها و عباراتي كه يك كلمه را ميسازد اما روح آنها به واقع معنايي است كه در بر دارند. جان كلمات، معناي آنهاست و اگر كلمهاي از معنا تهي شود و هويت خود را از دست دهد يا در معناي ديگري به كار رود بزرگترين ستمها بر كلمه صورت گرفته چون آن كلمه هويت و جان خود را از دست داده و با اعدام آن كلمه، بزرگترين ستم ممكن بر كلمه صورت گرفتهاست.
ستم بر كلمه اما شايد هميشه ناپسند نباشد و گاهي اوقات تهي كردن كلمات از معناي خود اساسا ستم نباشد چنانكه شاعران همين كار را ميكنند و با خالي كردن معناي مالوف و مانوس و خوكرده ما از كلمات، ما را به جهان ديگري ميبرند و امكان تجربههاي معنايي جديد را به ما ميدهند. ما جهان را براساس زبان تجربه ميكنيم و وقتي زبان در معناي دگرگونهاي به كار رود طبيعي است كه با جهان دگرگونهاي هم روبرو خواهيم بود. شاعران از كلمات آشناييزدايي ميكنند و عادتهاي مالوف و مانوس ما را از كلمات ميزدايند تا به ما امكان تجربههاي جديد بدهند. به واقع در غافلگيري كه كلمات در زبان يك شاعر ايجاد ميكنند، با جهانهاي ديگر و حسهاي آن جهانها روبرو ميشويم، از اينروست كه تنها در شعر ميتوان تنبلي لطيف يك مرتع را در نظر آورد و اينكه گوسفندي بتواند سكوت تنهايي يك نفر را بچرد، تصور كرد.
جهانهاي ناممكن از طريق زبانهاي ناممكن و با آشناييزدايي از كلمات و تهي كردن كلمات از معناي خوكرده و مالوف است كه ميسر ميشوند. اما اگر اين كار در عالم خيال و شعر و شاعري مجاز باشد و امكان تجربههاي مختلف و ناممكن را بدهد، اگر در عالم هنر با رفتن به سمت ايدههاي سورئال امكان آشنايي با جهانهايي ديگري كه زبان و بيان معمولي قادر به درك و تجربه آنها نيست، ميسر شود، اين كار در عالم سياست ميتواند بزرگترين ستمها را به بار آورد و البته كه به بار ميآورد. دليلش اين است كه در عالم هنر و ادب به ايهام و ابهام و پرسه زدن در غباري از كلمات و معاني و جهانهاي نامانوس نياز داريم اما اگر همين وضعيت ابهامآلود در عرصه سياست حاكم و برقرار باشد، عرصه سياست به شدت غبارآلود و وهمناك ميشود و به كساني كه قرار است براي همه ما تصميمگيري كنند امكان ميدهد تصميمات نادرست و گاه وحشتناك بگيرند. در واقع هر قدر بتوان پنجرههاي مشجر اتاقخواب سياست را كم كرد و شيشههاي آن پنجرهها را صافتر و روشنتركرد يا به تعبيري كه در علوم سياسي مصطلح است، شفافيت را در عرصه سياست افزايش داد، امكان كنترل عرصه سياست و نظارت بر سياستمداران هم بيشتر خواهد شد. در چنين وضعيتي است كه ميتوان ديد سياستمداران به نمايندگي از ما در اتاق خواب سياست چه ميكنند؛ هرچند سياستمداران هم ترفندهاي خودشان را دارند، همان ترفندهايي كه شاعران در عرصه زبان به كار ميگيرند، در دست سياستمداران ابزارهايي است براي مبهم كردن عرصه سياست؛ براي آنكه عرصه سياست بهگونهاي غبارآلود و ايهامآور شود كه تصميمات آنها عاري از منطق جاري و معيار رايج قضاوت و ارزيابي باشد، شرايط بهگونهاي پيش رود كه قضاوت درباره آنها به سادگي ممكن نباشد و بتوان در پس پرده اين ابهام چيزهايي به جامعه و مخاطب فروخت كه در حالت عادي از آنها پرهيز داشتهاند.
نمونههاي زيادي در عرصه سياست وجود دارند كه با تهي كردن كلمات از معناي خودشان چيزهايي به ما فروخته شده كه در حالت عادي خريدار آنها نميبوديم. سالهاست با كلمه "انتخابات" روبرو هستيم و ميدانيم كه چقدر معناي اين كلمه از واقعيتش تهي شده اما به نام "انتخابات" به ما فروخته شده و ميشود. با كلمه "نظارت" روبرو هستيم كه آن هم از معناي خودش عاري و تهي است و در پس تهي كردن معناها و اعدام كلمات و ستم بر واژههاست كه ستمي در عرصه سياسي رخ ميدهد. نمونههاي اخيرتر هم زيادند، "مهرورزي" از آن واژههايي است كه شلاقش به تن همه فعالان عرصههاي مدني خورده و تمام آنها با پوست و گوشت و خون خود معناي مهرورزي را احساس كرده و ميكنند اما چنانكه گفته شد همه اينها با ستم بر كلمات آغاز و ميسر ميشود. نمونه جديدش براي كساني كه در اين مراسم و به مناسبت لغو مجوز ماهنامه زنان جمع شدهاند، "امنيت اجتماعي" است. همه ما معناي امروزي "امنيت اجتماعي" را در پس كلمات دگرگونشده ميفهميم چنانكه به معناي "امنيت رواني" كه گريبان مجله زنان را گرفت، آگاهيم.
اما بايد ديد در پس كلمه "امنيت رواني" چه چيزي نهفته و چگونه با ستم بر اين كلمه است كه ميتوانند چيزهايي را به خورد جامعه بدهند كه در آغاز تصور آن بسيار دشوار مينمود. اتهام مجله زنان چنانكه گفته شده به خطر انداختن و اختلال در امنيت رواني جامعه است. شايد برگزاركنندگان اين جلسه تصور ميكردند من به دليل علقه و ارتباط با مجله زنان بايد از اين اتهام دفاع كنم اما من نه تنها دفاعي از اين اتهام ندارم بلكه ميخواهم آن را بپذيرم و در خيانتي آشكار و از پيش اعلامنشده نشان دهم كه چرا اين اتهام درست است.
اتهام اختلال در امنيت رواني جامعه از طريق مجله زنان درست است فقط اشكالي وجود دارد كه مربوط به آيين دادرسي ميشود چون جاي متهم رديف اول با متهم رديف دوم جابهجا شدهاست. زنان متهم هستند اما خود زنان و نه مجله زنان؛ اين خود زنان هستند كه امنيت رواني جامعه را به خطر انداختهاند و مجله زنان در اين كار به عنوان معاون جرم مشاركت دارد. اين خود زنان هستند كه مباشرتا و بالفعل امنيت رواني جامعه را به خطر انداختهاند اما آيا امنيت رواني جامعه همان چيزي است كه ما تصور ميكنيم يا اين هم از واژگاني است كه دچار ترفندهاي ستم بر كلمه شدهاند؟
واقعيت اين است كه با ستم بر اين كلمه چيزي به ماي جامعه فروخته ميشود كه پشت ظاهر زيبا و دلفريب "امنيت رواني جامعه" پنهان شده اما در اين تعبير، "جامعه" همان اسم مستعار قدرت سياسي مستقر است. وقتي گفته ميشود زنان امنيت رواني جامعه را خطر انداختهاند، بيان ديگرش چنين است كه زنان و نه مجله زنان، امنيت رواني قدرت سياسي مستقر را به خطر انداختهاند. قدرت سياسي از اتفاقات جاري در زندگي روزمره زنان، از درك زنان از هويت خودشان و تلاشها و تقلاها و كوششهاي امروزيشان بيمناك است اما چرا چنين است؟ چرا چنين تلاشهايي امنيت رواني قدرت مستقر سياسي را به خطر مياندازد؟ چرا زنان و نه ديگران اينقدر ميتوانند امنيت رواني قدرت مستقر را به مخاطره بياندازند؟
به نظر من دلايل متعددي را ميتوان برشمرد. اول آنكه ما در فرهنگي پدرسالار زندگي ميكنيم كه در آن زن ضعيف است. در فرهنگ بارز پدرسالاري كه خود را در خرده فرهنگ لاتي نشان ميدهد نبايد دست روي زن بلند كرد چون زن ارزش زدن ندارد. در چنين فرهنگي درگير شدن با زن به تعبير آن فرهنگ لاتي، كسرلاتي دارد. نميشود با زن روبرو شد و با او برخورد كرد. اين قدرتِ ضعف به زنان امكان داده سپر حفاظتي براي خود درست كنند و از دستيازي قدرت سياسي ممانعت كنند. همين امر مانعي هم براي قدرت سياسي شده تا نتواند به راحتي با تلاش و كوشش و تقلاهاي زنان در جامعه امروز برخورد كند.
از طرف ديگر آنچه زنان جامعه ما ميكردند و ميكنند و نشريه زنان بهعنوان انعكاس صداي اين زنان در جامعه بر عهده داشت، اين بود كه نشان ميداد چگونه اين تلاشها نه فقط به عرصه سياسي بلكه به خردترين واحدها و نهادهاي اجتماعي هم نفوذ پيدا كردهاست. بنابراين مساله فقط اين نبود كه موضوعي سياسي در عرصه سياسي به چالش كشيده شده و قدرت سياسي مورد خطاب مستقيم قرار گرفته بلكه مساله اصلي اين بود كه زنان و مجله زنان كاري كردهبودند كه حضور اين جنبش جديد و آرا و افكار تازه و خواستهها و هويتهاي نو پشت در اندرونيهاي خانه آقايان احساس ميشد. آنها ميديدند كه اين وضعيت جديد دارد همه جامعه را درگير ميكند؛ فقط عرصه سياست درگير نشده بلكه از آن مهمتر اينكه حرفها و خواستهاي جديد وارد خانهها شدهاند. نه فقط اندرونيهاي عيني و فيزيكي و ساختماني بلكه اندرونيهاي ذهني افراد خراش ديده و خراش دادن اندرونيهاي ذهني تار بسته است كه هميشه بالقوه، راديكال و ترسناك است چون حامل نوعي غليان و شورش عليه وضعيت موجود است. طبيعي است كه همين شورش عليه وضع موجود به خانه و خانواده و روابط بين زنان و مردان منحصر نميشود و دير يا زود مصداقهاي خود را در عرصه سياسي هم پيدا خواهد كرد و در نتيجه واقعا ترسناك است و واقعا امنيت رواني را به خطر مياندازد اما توجه داشتهباشيد كه امنيت رواني قدرت سياسي مستقر را.
بهعلاوه فضاي بينالمللي هم قدرت برخورد با زناني را كه مباشرتا و بالفعل مرتكب اين جرم هستند و امنيت رواني قدرت مستقر سياسي را به خطر انداختهاند، كمتر ميكند. پس در شرايطي كه نميشود با زنان برخورد كرد و آنان را لغو امتياز كرد چون زنان امتيازي در اين جامعه ندارند كه لغو شود، حداقل ميشود معاون آنها را كه همان نشريه زنان است، لغو امتياز كرد. اما به واقع بايد پرسيد چه كساني امنيت رواني جامعه را به خطر مياندازند؟ اگر از آن اسم مستعار "جامعه" كه پشتش قدرت سياسي مستقر پنهان شده صرفنظر كنيم، به راستي چه كساني امنيت رواني جامعه را مخدوش ميكنند؟ از بسياري زنان و مردان اين جامعه بپرسيد وقتي از خانه به خيابان قدم ميگذارند بيشتر از مزاحمان خياباني ميترسند يا اينكه هراسانند گير ماموران پليس نيفتند؟ آيا امنيت رواني مردم از تصميمات خلقالساعه و پيشبيني نشده و ناگهاني با پيامدهاي بسيار پردامنه تهديد ميشود يا مطالبي كه در مجله زنان نوشته ميشد و كارهايي كه زنان ميكردند؟ امنيت رواني مردم از تورم وحشتناكي كه به نظرم هنوز سر بزرگش زير لحاف است آسيب ميبيند يا از مطالبي كه مجله زنان در دامنهاي محدود به خطر ميانداخت؟ به باورم هر كس با ترفند ستم بر كلمات آشنا باشد و بداند چگونه با ستم بر كلمات ميتوان ستم را آغاز كرد، آن وقت جواب اين سئوالات را هم پيدا خواهد كرد.
در پايان مايلم از حس و تجربه شخصي خود از 13 سال همكاري نزديك با مجله زنان و سركار خانم شهلا شركت بگويم كه براي من تجربهاي بود آموزنده و سرشار از حس سرسختي پولاد و نرمي پرنيان كه ويژگيهاي شخص خانم شركت است. روي جلد آخرين شماره مجله زنان با اين عنوان مزين شده بود كه "بينظير بوتو، زني از پولاد و پرنيان" و من هم در سخن پاياني خود ميخواهم بگويم كه وصف خانم شركت با چنين كلماتي ميسر است: شهلا شركت، زني بينظير از پولاد و پرنيان.
* متن سخنراني دكتر حسين قاضيان، جامعهشناس و از همكاران نشريه زنان كه در مراسم روز شنبه 20 بهمن 1386 كه در محل جبهه مشاركت ايران اسلامي برگزار شد، ارائه گرديد. اين مراسم به مناسبت لغو مجوز ماهنامه زنان و به همت كميسيون زنان جبهه مشاركت ايران اسلامي برگزار شد.